تبليغاتX
ویولن سیاه
کنسرت دلتنگی های یک ساز

....تو بودی و هستی هنوز، سهم من از این روزگار...

 ۱.اسانسور با ناله ی دلخراشی به حرکت در امد و بعد از چند لحظه جلوی طبقه ی پنجم باز شد.....زن با بی حوصلگی کلید انداخت و وارد خانه شد.

-سلام،عزیزم رسیدی؟ -سلام خوشگل خانم.من اشپزخونم.خسته نباشی.چرا انقدر دیر کردی؟چه خبرا؟ -هیچی بابا!مردم از گرما،ترافیکم که ادمو روانی می کنه.این ترم تابستون هم عجب چیز مزخرفیه.کم کم دارم به غلط کردن می افتم....لبخند محوی زد و گفت:تو چه خبرا؟ -بانو پس من چی بگم که از اینجا باید بکوبم برم فیروزکوه،اونم هفته ای سه بار...ول کن بابا.بیا ببین چی درست کردم.انگشتاتم باهاش می خوری.تن ماهی با تخم مرغ های من تو خاور میانه تکه....راستی ما مزاحم تلفنی پیدا کردیم؟ -نه،چطور مگه؟ -نمی دونم والٌا. ی دیوونه از عصری تا حالا ده بار زنگ زده...صدای نفس نفسشو پشت گوشی می شنیدم.تو که شمارمونو به کسی...پرید وسط حرفش و گفت:نه،اصلا. –منظورم اینه که یعنی به دانشجوهات... –سام؟! –بگذریم.اصلا فراموشش کن...زود باش برو دست و صورتتو بشور،غذا از دهن میوفته.

 ۲.عزیزم من امروز ماشینو با خودم می برم. –اروم برو.مواظب خودت باش. –باشه تو هم همین طور.

مرد با ارامش خاصی سوار ماشین شد.داشبورد را باز کرد تا عینک افتابیشو برداره که ی دفتر توجهشو جلب کرد.اونو برداشت و صفحه ی اولش را بازکرد: انالیز تصمیم گیری----اریا ارمان. کنجکاو شد و شروع به ورق زدن دفتر کرد.به صفحه ی اخر رسید،جایی که طرحی از یک زن که بی شباهت به همسرش نبود،در ان دید.زیرش با خودکار قرمز با خط تحریری زیبایی نوشته شده بود: شراره فرجام.عرق سردی بر پیشانیش نشست....

3.زن در حالیکه گل رز قرمز را می بویید گفت:عزیزم سریع لباساتو عوض کن بیا.شام برات غذای مورد علاقتو درست کردم.دستورشو از مامان جون گرفتم.با ناز طره ی مویش را کنار زد و با حالت کودکانه ای گفت:بیا بابایی...

سر شام مرد بی حالت اما به نوعی غم زده بود.ناگهان گفت: شراره،تصمیم گیری در شرایط تعارض چه جوریه؟چی میشه که حالت های متعارض پیش میاد؟ - سام!داری شوخی می کنی؟مرد!تو ی عمره داری انالیز تصمیم گیری درس میدی،حالا داری از من می پرسی.مدت ها پیش اونو خوندم تقریبا چیزی جز ی استاد اخمالوی جدی ازین درس یادم نمیاد.اینو گفت و با شیطنت خاصی به سام خیره شد.

سام که حالا اشکارا بدنش می لرزید به نقطه ی نامعلوم خیره شد تا جایی که پرده ای از اب جلوی چشمش را گرفت.

4.تا کی من باید جور این حماقت های تو را بکشم.دیگه ازین بچه بازیهات خسته شدم.اول که جزوه  حالا هم که مدام زنگ می زنی خونه... – متاسفم.نمی خواستم ناراحتت کنم.حالا مگه چی شده؟فراموشش کن.فردا صبح چی کاره ای؟ -تو فراموش کن.باید منو فراموش کنی.می فهمی؟من زندگیمو، سام رو دوست دارم.... –باید ببینمت.فردا ساعت ده صبح.... –الو،الو.اه.....

5.-سلام. –سلام اقای ارمان.اینم جزوتون.لطف کنید دیگه با من تماس نگیرید و منو فراموش کنید. –چرا اینجوری حرف می زنی؟خواب نما شدی؟ -نه،فقط دیگه ما نمی تونیم. –چی رو ما نمی تونیم؟ -ما نمی تونیم با هم دوست بمونیم.من نمی تونم دیگه به سام دروغ بگم،اون داره بو می بره...

---دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد....اه.روشن کن دیگه اون گوشیتو.اخه کجایی،شراره...

-ببین اریا(در حالیکه به موهای پسر چنگ می زد)من تورو دوست دارم.اما دیگه نمی تونم.کاش هرگز تو رو ندیده بودم.اینو گفت و از روی کاناپه بلند شد و(با استیصال هر چه تمام) گفت:خواهش می کنم منو فراموش کن،خواهش می کنم.پسر دستش را گرفت و او را به سمت خودش کشید.زن مقاومت خاصی نکرد.

-خب.اینم از مبحث تصمیم گیری در شرایط تعارض و انتخاب بهترین استراتژی در برابر سازما ن های رقیب. در همین لحظه گچ از دست سام افتاد و چند تکه شد.....

                           /سایه روشن/

                                                 ***

         

-مری پاولا:...این جاده را پایانی نیست. احساس عجیبی دارم؛ می ترسم، از اینکه گم شده باشم. اما انگار می خواهم که هرگز پیدا نشوم. سالهاست که چشمانت مرا به تسخیر خود درآورده است. از همان روز که نگاهم به نگاهت دوخته شد... چشمانی که روزها خورشید گرم وجودم بود و شب ها ستارهُ چشمک زن آسمان دلم... هانس توماس عزیزم، تو را دیوانه وار دوست می دارم و برای سرچشمهُ عشقم، چشمانت، هزاران بوسه هدیه می فرستم... .

اورلین: ایزابل... ایزابل آسمانی... فاصله بین ما زیاد نیست، اگر چه هست؛ که تو در اوجی و من پابند زمین. دلم میان جاذبهُ نگاه دلربایت، و زنجیر حسادت جاذبهُ زمین به دام افتاده است. افسوس که مرا بالی برای پرواز به سوی تو نیست... با این حال عاشقانه های خود را تا همیشه به سویت پرواز می دهم...

پسرک وارد اتاق شد... چرخی زد و سپس با هیجان گفت:مامان...مامان، بیا اینجا رو ببین! خیلی قشنگه..

-مادر: آره! به نظر جالبه!... این اتاق پدر بزرگت بود عزیزم. هنوز همون طور باقی مونده. اما بهتر یه دستی به سر و روش بکشیم. این خونه احتیاج به یه گردگیری مفصل داره. رنگ دیوارها هم باید عوض بشه... از همین فردا شروع می کنیم!

-هانس توماس: سفری در پیش است و من ِ مسافر خانه نشین کلبهُ عشق تو! چگونه می توانم از تو دور شوم؟ تویی که لبخند صمیمانهُ روی لب هایت بهانهُ زندگی ام بوده و هست...آری، بی شک آن روز بی تو خواهم مرد!... فرصت چندانی باقی نیست، اینک وقت رفتن است... هر جا که باشم به تو می اندیشم و برای دیدن دوباره ات لحظه شماری می کنم...دوستدار همیشگی تو، هانس توماس.

...در همان حال پسرک وارد اتاق شد و تمام قاب عکس ها را جهت رنگ زدن دیوار، جمع آوری کرد...

[۷ روز بعد] -پسرک: مامان، ببین خوبه؟! کج نیست؟

-اممم...خوبه عزیزم. فقط اون یکی رو یکم بچرخون به چپ... خوبه، عالی شد. اون خرت و پرت ها و کاغذ ها رو هم بذار کنار میز تا بعدا یه جا براشون پیدا کنم... حالا دیگه وقت استراحته! خوب، تو چی می خوری؟! [و از اتاق خارج شد]...

...سکوت سرد حاکم بر فضای اتاق دائما با صدای گریه های بی صدا شکسته می شد. جای قاب عکس مری پاولا و ایزابل به اشتباه عوض شده بود. این بار هانس تو ماس و ایزابل روبروی هم در دیوار های موازی، و اورلین و مری پاولا نیز در راستای یکدیگر، بر دیوارهای متقاطع آنها قرار گرفته بود. ترکیبی که روح اتاق را که در مرکز این مستطیل، یعنی محل تلاقی نگاه ها قرار داشت، از بین برده بود...

ایزابل: اورلین مهربانم... روزهای ناگوار زیادی را در تب دوریت سوختم. نگاهم در انتظار دیدن دوبارهُ روی ماهت به در خشک شد و شب گریه هایم آغشته به خون گشت... در همین حال بود که کسی از جنس خودم به من نزدیک شد. او نیز همچو من به دنبال گمشده اش می گشت. خط سرنوشتمان کاملا یکی بود،انگار! من سنگ صبور هق هقش شدم و او مایهُ آرامش هر چند بی ثبات من...اگر هانس تو ماس نبود شاید امروز ایزابل هم نبود. حال، هر دو کمی بهتر شده ایم اما... کاش می آمدی، اورلین، اورلین مهربانم...

اورلین و مری پاولا هنوز در شوک حادثهُ به وقوع پیوسته بودند. آنها هرگز حاضر به کنار آمدن با شرایط نبودند و با اینکه یکدیگر را کاملا درک می کردند، اما نگاهشان به سختی در هم غرق می شد... چیزی از درون، روح آنها را می خورد... این شاید گناه تعهد صادقانهُ آنها به معشوق خود بود... مری پاولا به شدت در عذاب بود. انگار دیوار ها به او نزدیک می شدند. دیگر کنترل خود را از دست داده بود. ناگهان فریادی از اعماق وجودش بر کشید و دیگر هیچ ندید...

[صبح روز بعد] -پسرک: مامان... بیا ببین، یکی از قاب عکس ها افتاده زمین، شیشه اش هم کاملا خورد شده!

مادر با عجله وارد اتاق شد و نگاهی انداخت...: احتمالا باد زده! آنگاه چفت پنجره را محکم کرد، در حالی که با خود می اندیشید که دیشب هوا بسیار آرام و ملایم بود!... سپس ادامه داد: تو برو بیرون تا من اینجا رو تمیز کنم... خرده شیشه ها را جمع کرد و عکس را از قاب بیرون آورد...پشت عکس چیزی نوشته شده بود: مری پاولا، تابستان ۱۹۵۵. بارها آن را خواند و به فکر فرو رفت... زیر لب با خود می گفت: چقدر برام آشناست!این اسمو من کجا شنیدم؟!... مری پاولا...

ساعت ها گذشت و ذهن زن همچنان در گیر بود، تا سر انجام چیزی چون برق از فکرش عبور کرد و نا خواسته با صدای بلند گفت: فهمیدم! آره خودشه! حالا یادم اومد...

پسرک که با تعجب به او نگاه می کرد پرسید: چی شده مامان؟ چیو فهمیدی؟!

- اون قاب عکس شکسته... مری پاولا... این اسمو چند بار تو قصه های پدرم شنیدم! اما چیز خاصی ازشون یادم نیست. اون روزا حدودا پنج سالم بود... الان ۳۲ سال از ش میگذره. فقط یادم ِ داستان های عاشقانه ای بود، و پدر موقع تعریف کردنش احساس عجیبی داشت...ناگهان از جا بر خاست و به سمت اتاق رفت. کاغذ های کنار میز را بر داشت و یکی یکی آنها را باز کرد. جملات به سرعت از مقابل چشمانش عبور می کردند: ایزابل، ایزابل آسمانی، مرا از باران عشقت سیراب کن... برای معبودم، هانس تو ماس که روح دوباره ای در من دمید... اورلین عزیزم، تو را عاشقانه می پرستم... مری پاولای من، با تو همه چیز به رنگ بهار است، با تو... برای سرچشمه ُ عشقم، چشمانت،هزاران بوسه هدیه می فرستم...

سرش سنگین شده بود. انگار تمام آن قصه ها واقعیت داشت. قصه هایی که در گذر زمان از صفحهُ ذهن او پاک شده بود...

[۲روز بعد] مادر در حالیکه قاب تعمیر شدهُ مری پاولا را در دست داشت، به همراه پسرش وارد اتاق شد و جای قاب ها را تغییر داد... هانس توماس و مری پاولا را در کنار هم، و به همین ترتیب زوج دیگر را دوش به دوش هم، بر روی دیوار موازی قرار دادند.آنگاه با لبخند رضایتی آنجا را ترک نمودند.

... زوجهای عاشق مسلک از اینکه سر انجام، پس از سالیان مدید به معشوق خود رسیده بودند، در پوست خود نمی گنجیدند! تمام وجودشان را شهدی فرا گرفته بود که گویی هیچ چیز در دنیا شیرین تر از آن نبود...شهدی که شاید چندان هم پایدار نبود؛ ایزابل در کنار اورلین بود ولی چشم در چشم هانس توماس! مری پاولا نیز به همین شکل و در راستای قطری ایزابل... 

                  /آدم برفی/

                                ***

 

...ای تو اشنای ناشناسم،ای مرهم دست تو لباسم.دیوار شبم شکسته از تو،از ظلمت شب نمی هراسم...

 

1.- سلام. –سلام دوست من.خوبی؟ به نظر اشفته میای.چی شده؟ -خواب دیدم.ی کابوس وحشتناک. –چی بود؟ برام تعریف کن. –هیچی.همین الان قبل ازینکه بیام این جا خواب دیدم ی عده منو به جرم نامعلومی دستگیر کرده بودند و داشتند شکنجه می دادند،اخرش هم منو انداختند تو ی اتاق که پر مار بود...خیلی وحشتناک بود.

- اروم باش. سعی کن فراموشش کنی.دیگه تموم شده. –نمی دونم دارم تقاص کدوم گناهمو پس میدم...مگه من چیکار کردم، روز به روز دارم بیشتر و بیشتر تو نکبت خودم غرق میشم، فکر نمی کنم این حقه من باشه،حقمه؟...من لایق این همه عذاب نیستم.هستم؟ این دنیا عذاب،ان دنیا هم عذاب،مگه میشه؟!پس کجاست اون عادل؟- اروم باش.به خودت مسلط باش... – همه بهم میگن با این حرف ها و کار هات سراسر کفر مطلق شدی و همین جوری پیش بری دیگه هیچ راه برگشتی نخواهی داشت. حالم اصلا خوب نیست. چه تو بیداری چه تو خواب. همش عرق سرد می کنم. وقتی میام بیرون مدام حس می کنم یکی داره تعقیبم می کنه، هی صدام می کنه. همش تن صداش و تق تق کفش هایش تو گوشمه. تو ذهنم هیاهو و جنجالیه. مدام سایه هایی می بینم که از کنارم رد می شوند. دیگه خسته شدم. – عیب نداره عزیزم، درست میشه. طبیعیه. تو داری ی دوره ی خاص -ی بحران- را سپری می کنی. این حس و حال،همه ی این فکر و خیال هامدام باهاته تا کم کم خودت را پیدا کنی و اطرافتو بشناسی.نگران نباش به زودی به زندگی عادیت برمی گردی.فقط باید کمی به خودت مسلط باشی.

 

2.شب موقع خواب یاد اولین دیدارش با آنه سه افتاد. ماه پیش بود. چهارشنبه ی اول ماه. اشناییشون به خاطر سگ آنه سه،"التون" و دروغ های مانی در مورد داشتن سگ سیاهی به نام ماراکانا که توی ی حادثه کشته شده بود شکل گرفته بود.در حالیکه مانی در عمرش حتی یک حلزون هم نداشت چه برسه به سگ!اخر سر هم گفته بود:می تونم بازم ببینمت؟آنه سه هم گفته بود:اره، چرا که نه،من هر روز التون را ساعت 6 برای هوا خوری میارم پارک...

 

3.آنه سه مسیحی بود.خیلی هم معتقد بود.در این مدت کوتاه کلی از زندگی مانی دستگیرش شده بود:ضربه ی روحی شدید که باعث شکست در جمیع ابعاد زندگیش شده بود.روحش ترک خورده بود.به همه چیز و همه کس مشکوک بود حتی به سایه ی خودش!فکر می کرد همه مسخره اش می کنند یا ان هایی هم که دوستش دارند تحملش می کنند.در باور هایش دچار تردید شده بود.ی روز به آنه سه گفته بود:خوش به حالت.تو خیلی معتقدی.معتقد بودن خیلی خوبه.ی جورایی باعث ارامش و ثبات روح میشه.منم معتقد بودم.هیچ وقت فکر نمی کردم روزی به جایی برسم که حتی بوجود خودم هم شک کنم،به ذات عشق،حتی خدا.... آنه سه هم بهش گفته بود:شک خوبه.شک راهیه برای رسیدن به ایمان،ی جاده ی دو لبه ی باریک.یک لبش ایمان،یک لبش کفر.اما تعلل تو جاده ی شک ادمو به کفر می رسونه.... – کار من از شک گذشته.من سقوط کردم، من ریختم....

میدونی به نظر من دو حالت بیشتر وجود نداره: یا خدا "منو"دوست نداره و فقط با کسانی که دوست داره حرف می زنه و به ان ها کمک می کنه و منم که جز این دسته نیستم این جا رها شده ام و یا اینکه خدا همه ی ادم ها را گذاشته به حال خودشون و در خاموشی مطلق فرو رفته....

 

4. پس از مدتی خوابش برد و خواب دید: در رویا،فرشته ی زیبا رویی –که بی شباهت به آنه سه نبود-به او نزدیک شد و گفت: دستت را به من بده. –مرا کجا می بری؟ -من از سوی خدای تو امده ام.امده ام معجزه ی کوچکی به تو نشان دهم.امده ام تا تو را از شک خارج کنم. – نه، تنهایم بذار. دروغ می گویی.

-به من اطمینان کن.می خواهم به یقین برسی.مگر همیشه همین را نمی خواستی: "خدایا ی معجزه ی کوچک....معجزه ای به من نشان بده تا بدانم هنوز مرا فراموش نکردی....که هنوز مرا دوست داری...." با من بیا.

این در حالی بود که آنه سه در اتاق خوابش با شمعی در دست، پای تخت خوابش انجیل می خواند....

                           /سایه روشن/

                                                 *** 

* نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط آدم برفی  | 

"... هنوز از عشق تو لبریز تنم، عاشق چشمون ناز تو منم..."

- مامان کار نداری؟ من دارم میرم. - نه مادر جون، به سلامت. مواظب خودت باش. - باشه چشم. شما هم همین طور. من برای نا هار میام.

در مسیر همش تو این فکر بود که روز اول کلاسش رو چه جوری شروع کنه. بر نامه ی کلاسش چطور باشه: نیم ترم، کوئیز، کار کلاسی، چی... . معروف بود که استاد راستین رهجو سخت گیر ترین استاد نه تنها تو درس طرح سیستم های اطلاعاتی است بلکه بدون اغراق تو کل گروه آموزشی است.

-خب، اطلاعات به عنوان ماده ی خام برای هر سازمان، سیستم و همچنین خرده سیستم های پیرو آن یک ضرورت است... - ببخشید استاد... از صدای ضجه ی کشیده شدن صندلی پشت در، کل کلاس و همین طور خودش بر گشتند به سمت در کلاس. دختر معذبی جایی بین بیرون و درون کلاس ایستاده بود. دختر گفت: استاد ببخشید کمی دیر شد. با بی تفاوتی هر چه تمام نگاهی به ساعتش کرد و گفت: یه خرده کمی کمه. بفرمائید. از جلسه ی بعد کسی بعد من نیاد. دختر که سرخ شده بود معذب تر از قبل رفت و درست جلوی میز استاد نشست.

 آخر کلاس موقع حضور و غیاب خودکار رهجو نمی نوشت. گفت: یه نفر یه خودکار به من بده. دختر با ناز تمام دستشو در هوا تاب داد و گفت: بفرمایید استاد. ناگهان یک لحظه گویی چیزی درست از وسط روح رهجو گذشت. خشکش زد. یخ کرده و به لرزه افتاد. در یک لحظه به چند سال قبل بازگشت. چند تصویر مبهم دید و دوباره بازگشت. به دستان دختر خیره شده بود. این بود آن طوفان. دستان سفید با انگشتانی ظریف و کشیده با ناخن های مرتب که لاک سفید داشت. مو نمی زد. خودش بود-انگار-: "...دستان تو همان خورشیدی است که مرا با حقیقت زندگی... و انوارش-انگشتانت- معنی عشق... چی میخوای؟... می خوای منو بغل کنی؟... مزخرف نگو عشق وجود نداره... من گفتم عاشقم بشی؟...". چند سال پیش بود؟ الان کجاست؟ از آن موقع هر روز به یادش بود ولی تقریبا دیگر چهره اش از یادش رفته بود و فقط یک یاد و خاطره کهنه از او باقی مانده بود. یه زخم قدیمی و حالا این دختر اینجا... سرش به شدت درد گرفته بود. به سرعت حاظر غایب کرد. اسمش آیه آرمان بود.

کل راه را برگشت داشت به عشقش، عشق اول و آخرش فکر می کرد: مستانه نژند.چقدر تلاش کرده بود ولی بی فایده بود. مضحکه ی خاص و عام شده بود ولی دست نکشیده بود چون عاشق بود. لبخند زد و زیر لب گفت: عاشق هر چی در برابر معشوق خار باشه بالاتره. اینو مامانش می گفت... آخرشم مستانه درسش تمام شد و رفت پی زندگیش... حالا یه خودکار باعث شده بود خاطره ی عشق کهنه دوباره آتش بندازه تو دل مرد. با خودش عهد کرده بود دیگه وارد این بازی ها نشه. قول داده بود حرف برادرش رو گوش کنه و عشق و عاشقی گر چه وجود نداره ولی همون مفهومی رو هم که وجود داره بسپره به زن ها. در تمام طول مسیر داشت یادگاری مستانه رو روی مچش ناز می کرد.

-سلام مامان. - سلام عزیزم، خوبی؟ خسته نباشی. چرا گرفته ای؟ - هیچی مفصله. سر ناهار تعریف می کنم. سر ناهار کل ماجرا رو تعریف کرد. مامانش آشکارا نگران شده بود. اینو از چشماش می شد خواند. یاد چند سال پیش افتاده بود. روزی که نزدیک بود راستین رو برای همیشه از دست بده. گفت: حالا چی کار می خوای بکنی؟ - هیچی. امروز کمی حالم بد شد و یاد اون روزا افتادم ولی سعی می کنم خودمو پیدا کنم. این کار بی فایده است. من در تمام زندگیم- در تمام طول و عرض و ارتفاع این زندگی کوفتی دیر رسیدم. نه مامان نمی خوام دوباره ضربه بخورم. کوچکترین ایجاد رابطه ای و ابراز علاقه ای همانو بدبختی من همان. این کارها اصلا نتیجه نمیده. سال ها از اون زمان می گذره و من با بدبختی تونستم احساساتم رو شبیه صورتم کنم. حالا نمی گذارم یه اتفاق همه چیز رو خراب کنه. سعی می کنم فراموش کنم که اصلا همچین آدمی رو دیدم. از موضوع فرار می کنم. گاهی رها کردن مسئله در سازمان باعث میشه که با گذشت زمان مسائل به مرور حل بشه. اینو گفت و لبخند محوی زد. مامانش گفت: راستین تو همیشه همین طور بودی. ما داریم درباره آدم ها و احساسات و روح و عاطفشون صحبت می کنیم نه سازمان و کارخانه که ماهیتی مجازی دارند.

هفته ی بعد هر چه گشت سر کلاس آیه آرمان رو پیدا نکرد. با خودش گفت حتما مثل هفته ی پیش دیر میاد ولی اصلا نیومد. آشکارا حال و حوصله ی درس دادن نداشت و کلاس را زود تمام کرد. موقع حضور و غیاب وقتی اسمش را صدا زد، پسری از ته کلاس گفت: استاد ایشان این درس رو حذف کردند چون با یکی از درس های دیگرش تداخل داشت. رهجو که بی اختیار از کوره در رفته بود سرخ شده بود و با حالت معترضی گفت: شما از کجا می دونید که ایشون... ناگهان به خودش اومد و حرفش رو خورد و سعی کرد به خودش مسلط باشه. پسر هم که حالت استاد رو دید سکوت کرد و زیر لب گفت: آیه، آیه ی عزیزم، آخه من ندونم پس کی بدونه... .

                           /سایه روشن/

                                                 ***

چشم در چشم یکدیگر دوخته بودند... نوای دلربای موسیقی بی کلام عاشقانه ای که از رادیو در حال پخش بود، آن ها را به حالت بی وزنی کشانده بود. قطعه ای سحر آمیز، که تن هر عاشقی را به رعشه می انداخت!

...گوینده ی رادیو: قطعه ی تاثیر گذار و دل انگیزی را شنیدید، با عنوان یکشنبه ی غم انگیز،اثر...

گرامافون به خش خش افتاد... مرد کمی به خود آمد و چشمان خود را از ورای تصاویر پر رنگی که رو به محو شدن گذاشته بود،خیره به چشمان معصوم همسرش یافت!... خانه تاریک تر از همیشه بود و تنها نور ضعیفی از لا به لای پنجره ی نیمه باز، صورت زن را کمی روشن کرده بود. مرد خسته و بی رمق از جا بلند شد و به سوی او رفت. قاب عکس مزین به نوار مشکی را از روی دیوار برداشت، صورتش را بوسید و در حالیکه او را در آغوش گرفته بود، به زمین افتاد و شروع به گریستن کرد...

ساعت ها گذشته بود، ولی انگار اشک های مرد تمامی نداشت!همه ی مدعوین رفته بودند و مرد بی آنکه متوجه ی اطرافش باشد، روی سنگ قبر همسرش دراز کشیده بود و با او درد دل می کرد. چندی بعد، آسمان نیز از غم او بی تاب شد و با اشک هایش او را دلداری داد...

بارش باران همه جیز را تازه کرده بود. زن در حالی که در تب شدید می سوخت با نگاه صمیمانه ی خود از شوهرش خواست که او را تا کنار پنجره همراهی کند. فرصت زیادی نداشت. شیوع بیماری سل او را نیز به دام مرگ کشانده بود... دستانش را به سمت قطرات باران دراز کرد، چشمانش را بست و زیر لب،با طنینی غم انگیز به زمزمه ی آهنگ عاشقانه ی مشترکشان پرداخت... دقایقی بعد سکوت بر فضا حاکم شد و جسم بی جان زن در آغوش پر از اندوه شوهرش آرام گرفت...

سال ها بود که پس از آن حادثه ی تلخ، ظلمت و سکوت با دیوارهای خانه عجین شده بود. خانه ای که دیگر به کلبه ای سرد و بی روح تبدیل شده بود. تنها مونس مرد صدای قطعه ی یکشنبه ی غم انگیز بود و بازی شیرین سایه های خیالی در تئاتر رویاهایش... گویی دیگر هیچ چیز برایش رنگ و بویی نداشت...

گوشه ای کز کرده بود و در حالیکه از لا به لای پرده به آسمان ابری و دلگیر خیره شده بود، با چاقوی برنده ی خود بازی می کرد... میان دوراهی مبهمی پا به پا می کرد: بودن یا نبودن!... سرانجام جاده ی مرگ را انتخاب کرد. گرامافون را آماده ی پخش کرد تا در حین گوش سپردن به قطعه ی همیشگی، با آرامش بیشتری از اسارت زندان خویش رها شود... صفحه کمی بیش از همیشه به خش خش افتاد و سپس به صدا در آمد....

در آستانه ی پارگی رگ حیاتش ناگهان آوای خوش آهنگ زن، به همراه موسیقی بی کلام، چون پیچکی سرزنده بر پیکر روح خفته ی خانه پیچید:♪♪...آفتاب هستی بخش من طلوع کن، که شب سرد یکشنبه ی غم انگیز، به سحر رسیده است. آتشی از عشق در جانم به پا کن، که هیزم بی فروغ دلم مدتی ست بوی نم گرفته است...♪♪ .

...چاقو از میان دستان یخ کرده اش به زمین افتاد و در حالیکه ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود، نفس زنان خود را به پنجره رساند. پرده را کاملا کنار زد و با آرامش عجیبی به نظاره نشست:خورشید مهربان، از میان ابرهای تیره بیرون آمده بود!

 

                 / آدم برفی/

                                                 ***

"...تو را باید مثل گل، نوازش کرد و بویید، با هر چی چشم تو دنیاست فقط باید تو رو دید..."

- سلام. یه پیرینت می خواستم.

- شمارت؟

- ۸۴۱۰۲۵۲۵۲

لبخند رضایت بر لبان پسر نقش بست. به اطلاعات خوبی رسیده بود: مستانه نژند. خود را یک گام نزدیکتر به او حس کرد.

- خب، شنبه از صبح تا ظهر. یکشنبه تا عصر. دوشنبه صبح. عالی شد.

برنامه زندگیش همین بود. ۶ روز می رفت دانشگاه. ۳ روز برای خودش، ۳ روز برای او. سه ماهی بود که مدام هر جا می رفت اونو تعقیب می کرد. برنامه ی همه کارها، ساعت های ورود و خروج و کلاس و استراحتش... را داشت. خودشو کامل با او تنظیم کرده بود. ولی هنوز جرات صحبت کردن با او را پیدا نکرده بود. از طرفی مستانه اصلا او را نمی دید و خیلی سرد و بی حالت از کنارش رد می شد. پسر با خودش فکر می کرد بالاخره روزی مستانه خسته می شود و به زبان می آید که چرا اینقدر مرا تعقیب میکنی و این گونه سر صحبت باز خواهد شد... هفته ها مثل هم سپری می شد.

شنبه صبح راهروی ساختمان ۱: آشفته به ساعتش نگاه کرد. عقربه های ساعت عدد ۷:۴۵ را نشان می دادند. با خودش فکر کرد دیگر الان باید پیداش بشود. آمد. مثل همیشه. از کنارش رد شد. پسر با نگاه ممتدی گرد و خاک پشت سر او را جارو کرد تا چشمش تر شد.

ساعت بعد از این با استاد با هم سر کلاس می رفتند. برنامه ی هر هفته اش بود بین ساعت می رفت اتاق اساتید. انگار در مورد کارآموزی با او صحبت می کرد. یکشنبه ها با یک پسر می آمد دانشگاه. می گفتند با هم پروژه ی پایانی دارند و پسره هم ازش خواستگاری کرده ولی او گفته بهتره رابطه ی ما در حد رابطه ی درسی-کاری باقی بمونه. پسره هم فعلا دست کشیده ولی به هر حال با همند... عصر های یکشنبه تنها بر میگشت خانه و این خیلی خوب بود. دوشنبه هم با یکی از دوستانش می آمد ولی تو دانشگاه همش با یه پسر دیگه بود که می گفتند اینه که اونو دوست داره ولی خیلی اهمیت نمی ده. کارش این بود که از صبح زاغ سیاه اون دوتا را چوب بزنه و مدام شاهد ادا و عشوه های او باشد که از هیچ فرصتی دریغ نمی کرد. به هر حال مهم این بود که آن ها هم با هم بودند...سه روز بعد هم با افسردگی تمام می رفت سر کلاس به امید اینکه زودتر شنبه بیاد.

یه عصر یکشنبه مثل همیشه وقتی کلاس مستانه تموم شد دلو زد به دریا و رفت و گفت: - سلام. - سلام.بفرمایید. -من، من،... راستین رهجو هستم. - خب؟...آهان، تو همونی که همه جا مثل سایه دنبالمی؟ تازه یادم اومد. تو همونی که همش مثل ترسوها یه گوشه وایستادی و زاغ سیاه منو چوب می زنی؟ خب چی کار داری؟ - میخواستم بگم... من عمیقا عاشقت شدم. -[بی حالت گفت]:خب؟ چی میخوای؟ - نمی دونم. - هه! مزخرف نگو. می خوای منو بغل کنی؟ - نه. - میخوای منو بوس کنی؟ - نه. - پس چی لعنتی؟ می خوای با من بخوابی؟ - نه،نه،نه...من مطمئنم. بیا بگیر. اینا رو برای تو نوشتم. همشو. سطر به سطر. واژه به واژه... نمیدونم دقیقا چی می خوام... ببین من دیوونه توام. می خوام در تو غرق شم. می خوام انقدر نگاهت کنم تا لبریز شم. می خوام انگشترت باشم یا شاید لاک سفید ناخن هات. من از زندگی افتادم... ببین با من چه کردی؟ -هه! من گفتم... . اوه... ببین هر چی می خوای بگی بگو ولی این مزخرفه. عشق یه دروغ بزرگه. جفنگه. چشماتو ببند... میگم چشماتو ببند. پسر چشماشو بست. دختر دست پسر را گرفت و چسباند به پاهاش. ناگهان پسر احساس حرارت شدیدی کرد و از نوک پاهاش تا نوک موهایش چیزی شبیه برق رد شد و از فرط حرارت چشمانش اشک زد. دختر دست پسر را روی پاهایش حرکت داد و به سمت بالا آورد و آن را دقیقا گذاشت جایی بین دو پایش... پسر فریاد کشید و نوشته هایش را پرت کرد روی زمین و سریع از آن خارج شد.

- راستین، مادر جون. آب خوبه؟ سرما نخوری؟

راستین در حمام با تیغی در دست فریاد کشید: مستانه...

                           /سایه روشن/

* نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط آدم برفی  | 

میله های زندان زوزه کشان پشت سرش بسته شد و نگهبان درشت هیکل در حالیکه کلید را درون قفل می پیچاند، لبخند تلخی زد و از سر بی حوصلگی گفت: اینجا بهترین اتاق ماست. دنج و ساکت، رو به انفرادی! زیاد با هتل های پنج ستاره توفیر نمیکنه، فقط یکم امکاناتش کمترِ!... سعی کن بچهُ خوبی باشی و زیاد هم سر و صدا نکنی. مفهومه؟! [و سپس آنجا را ترک کرد]. مرد مدتی به اطراف خیره شد و سپس به سمت تخت حرکت کرد. زندانی دیگر که تمام مدت او را با نگاهی سرد زیر نظر داشت از طبقه دوم تخت به پایین پرید و پایش را محکم به نشانهُ مالکیت روی تخت پایین کوبید...

[صبح روز بعد] مرد همان طور که روی تخت دراز کشیده بود سرش را به پایین خم کرد و گفت: اون بیرون چیکاره بودی؟

- قمار باز.

-چی شد که افتادی زندون؟

- یه پاپوش... . قمار آخرم سر زندگی بود. یا همه چی، یا هیچ چی! می دونی؟...حالا با این وضعیت می تونم فکر کنم که قمار رو باختم... اما نه، اگه برده بودم...! لعنتی... من چرا اینجام...

- پس فقط من نیستم که جرمم بی گناهیه!... کار من دلالی بود. همه چی! هر چی که فکرشو بکنی... زندگی هیجان انگیزی داشتم. اطرافم پر بود از امکانات رویایی، دلبر های رنگارنگ... اما موش دووندن یکی همه چیزو خراب کرد...

هنگامی که قمار باز در حال تکمیل بیست و چهارمین دستهُ ده تایی خطوط بود، دلال به سمت او حرکت کرد و نجوا کنان به او گفت: می خوای از شر اینجا خلاص شیم؟ من یه راهی پیدا کردم.

- الان وقت شوخی نیست. نمی بینی حوصله ندارم؟!

- دارم جدی میگم! یه حفره تو حیاطِ، دفعهً پیش که رفتیم هواخوری پیداش کردم.

- توام دلت خوشه... این کارا عملی نیست.

- تو بیا، بقیش با من!

[ دو روز بعد] -نگهبان: وقت پیاده رویه، زودتر برید بیرون، یالا...

دو مرد نگاه معنا داری به یکدیگر انداختند و از سلول خارج شدند...

...[کانال زیر زمینی آب] -دلال: از این طرف... نگفتم موفق میشیم!... و سپس همچون قهرمانان نامی دوی سرعت، شروع به دویدن به سمت خروجی کردند، و صدای جیغ و داد خوشحالیشان در کانال طنین انداز شد.

مدتی بعد صدای آژیر محیط به پا خواست، اما دیگر کمی دیر شده بود. آنها به اندازهُ کافی از آنجا دور شده بودند... 

[رادیو سراسری، اخبارساعت ۱۸:۰۰، خبر ویژه]:دو زندانی امروز حول و حوش ساعت ۱۱ صبح موفق به فرار از زندان حومهُ شهر شدند. پلیس برای به دام انداختن این دو زندانی فراری پروندهُ آنها را به دقت مورد بررسی قرار داد. اما در این میان چیزی که سبب شگفتی بسیار شده است، تطابق کامل و دقیق اثر انگشت دو زندانی با یکدیگر می باشد!! حال به گزارشی که همکارمان از این رویداد نایاب تهیه کرده است توجه فرمایید...

[ساعت ۹:۳۰ شب] تلفن به صدا در آمد...

- بله؟

- بالاخره گیرت آوردم... هیچ معلومه این همه مدت کجایی تو؟! همه جا رو واسه پیدا کردنت زیر و رو کردم...

- خوب؟ چی می خوای؟

- یه همکاری پر سود و راحت! جا از من، کار از تو. دلالی خوبیه! یه قمار همیشه برنده که نیازی هم به رفتن تو گود نداره. چون قمار بازاش مرد های هوس باز احمقین که واسه ساختن شبشون حاظرن هر چقدر که لازمه پول خرج کنن... چی میگی؟!

-باید فکر کنم... بهت خبر میدم، تا فردا.

-خوبه! پس من منتظرم... 

* نوشته شده در  شنبه 29 تیر1387ساعت 5:25 بعد از ظهر  توسط آدم برفی  | 

میان زمین و بهشت سرگردان بود. حکم ورودش هنوز صادر نشده بود. تنها یک شرط باقیمانده بود: اخلاص... 

...احساسی عمیق قلب او را به زمین پیوند زده بود... آرزویی دیرینه! عاشق بود، عاشق زنی افسانه ای! زنی که چند صباحی بود که در نوبت مرگ به سر می برد...همیشه چشم به راه حادثه بود... شاید چیزی شبیه به نزول یک اسب سپید که با آن به سویش بتازد... هیچگاه عشقش را بروز نداده بود٬ و مرگ نیز همسفر او در این راه شد!

فرصت زیادی نداشت. انتظار٬ زن را از پای انداخته بود... در آخرین روزهای باقیمانده٬ مرد به خواب او گام نهاد. قطرات اشک نگاه سرشار از پشیمانیش را کاملا خیس کرده بود. تنها یک چیز برای گفتن داشت: دوستت داشتم... دوستت دارم... برای همیشه...

مدت کوتاهی گذشت. زن خود را برای رفتن آماده می کرد. دیگر انتظار به پایان رسیده بود. حال او دوستداری داشت که برایش آرزوی شادی می کرد...هنگام پرواز٬ در امتداد مسیر٬ مرد را دید... او همچنان روی زمین بود.عشق زمینی او را بیش از پیش از بهشت دور ساخته بود. و این بار نوبت مرد بود که در انتظار بماند...

* نوشته شده در  پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط آدم برفی  | 

صدای گریهُ نوزاد تازه به دنیا آمده در فضا پیچید...

اولین زاد و ولد به وقوع پیوست و جمعیت حاضر به ۲۴ رسید!

منطقهُ وسیع حفاظتی با شرایط یش بینی شده، مدتی بود که پذیرای مردم شده بود. افرادی با خصوصیات متفاوت، اما مشترک در یک عامل: قسمت خاصی از حافظهُ همگی مخدوش شده بود، بی آنکه کسی از چیزی مطلع باشد.

هر گونه حفرهُ ارتباطی با محیط بیرون پوش داده شده بود و افراد به ناچار محکوم به زندگی حول پیرامون خود بودند.

سالهای بسیار گذشت... زندگی بسته، مردم را وادار به تفکر بسیار جزیی و استفادهُ هر چه بیشتر از دنیای خود کرده بود.

گذشت زمان و تکمیل تدریجی، آنها را به علوم جدیدی در زمینه های گوناگون سوق داد. علومی بر پایهُ قوانینی عمیق، هم تراز و کاملا متفاوت با علوم دنیای بیرون!

... تمدن نو ظهور آرام و پیوسته رشد می کرد و دنیای بیرون پس از گذشت حدود یک قرن هنوز در رویای مراقبت از فرزند کوچک خویش به سر می برد...! 

* نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط آدم برفی  | 

دستگاه به صدا در آمد...

ماموریت ویژه:

تیمی از افراد متخصص و زبده، به منظور برسی و شناسایی هر چه دقیق تر ویژگی های بومی و زیست محیطی قطب جنوب،جهت اهداف پیش بینی شده، به این منطقه ارسال گردد.     

                                                                 مدیریت کل سازمان

و نامه کاملا خارج شد.

                                 ***

ناخدا: دیگه چیزی نمونده، داریم می رسیم...

کشتی توقف کرد و اعضای گروه، متشکل از ۵ مرد و ۳ زن، یکی یکی بر پهنه سپید قطب فرود آمدند. پس از اندکی استراحت، نقشهً منطقه در کمپ مورد مطالعه قرار گرفت. افراد به گروه های دوتایی تقسیم و در ۴ جهت اصلی پراکنده گشتند.

قطب جنوب-مشرق:

-مرد: یه لحظه بیا، انگار یه چیزی پیدا کردم...

[زن به سرعت خود را رساند و نگاهی انداخت] جالبه! اما به نظر نمی رسه چیز خاصی باشه.بهتره فعلا به کارای مهمترمون بپردازیم...

زن دور شد و مرد همچنان متعجبانه نگاه می کرد. خطوط بسیار ریزی شبیه به عدد، به صورت عمودی وو دنباله دار در لایهً مشخصی از یخ حک شده بوند! مرد دنبالهً خطوط را گرفت و پیش رفت. هر چه جلوتر می رفت خطوط کم رنگ تر و بی هویت می شد. تا اینکه به دره ای از یخ رسید که در آن به آرامی در جریان بود.مرد کنجکا وانه لبهً دره خم شد و به دنبال آثار خطوط گشت... زن آرام آرام از پشت سر به او نزدیک شد و گفت: داری چیکار میکنی؟!... مرد سراسیمه سرش را بر گرداند، مکثی کرد و در حالی که قصد بر خواستن داشت، ناگهان قطعه یخ زیر پایش لغزید و به داخل دره سقوط کرد!... صدای جیغ زن به آسمان رسید...

مرد چشمانش را گشود. کمی تار می دید، با این حال حضور آرامش بخش کسی را کنار خودش احساس می کرد. به زحمت از جای خود بلند شد. گوشهایش کاملا کیپ شده بود. صدایی جز سکوت نمی شنید! هنوز سرش درد می کرد. همه چیز سر شار از رنگ بود. انگا در اتاقک بی انتها، درون نقاشی هنرمندی بزرگ قرار گرفته است!

زیبا رو: نصفه روزی میشه که منتظرم بیدار بشی. به نظر می رسه زیاد موندگار نیستی...

مرد در حالی که گوشهایش را پاک می کرد گفت: من کجام؟

زیبا رو مختصات ماهوارهای دقیق مکانشان را اعلام کرد.

مرد با نگاهی حق به جانب گفت: این که مختصات منطقه ای تو قطب جنوبِ!اما اینجا...

- ارتباط تو با زمین قطع شده. تو توی مختصات یکی از تونلهای خروجی زمین قرار گرفتی.تونلهای مرتبط کنندهً دنیا ها به هم!

- اما این واقعیت نداره!

- باورش برای من هم سخت بود! جنس دنیایی که من ازش اومدم کاملا با اینجا متفاوت بود!

- مگه تو اهل اینجا نیستی؟

- نه! من از دنیای ستاره ها به اینجا اومدم. میلیونها سال پیش، منو جایی دفن کردند که دقیقا در مختصات یکی از همین تونلها قرار داشت! و حالا به زمان این دنیا ۶۶ قرن که اینجام!

- پس مو جودات این دنیا کجان؟

- همینجا! کنار ما! تو همین مربع پنج در پنج اطرافمون حدود ۴۰۰ نفر دارن رفت و آمد میکنن!

[مرد با خنده گفت] داری منو دست میندازی؟!

-نه...! تو قادر به دیدن اونا نیستی! همونطور که قادر به شنیدن هیچ صوتی جز صدای من نیستی... امتحان کن! یه سنگ بنداز توی اون گودال آب.

مرد سنگی به سمت گودال پرتاب کرد. آب، چون رنگی غلیظ، به اطراف پاشیده شد اما هیچ صدایی شنیده نشد!

-تو چطوری با اونا ارتباط بر قرار می کنی پس؟

- من سیگنال های صوتی و تصویری اونا رو با فرکانس ضعیف دریافت می کنم! اما بعد از این همه سال، دیگه می تونم کاملا لمسشون کنم. مثل درک یه نا بینا از محیط اطرافش!...

دنیای موازی-زمین:

قطعه یخی که مرد روی آن گیر کرده بود شکسته شد و مرد به کنارهً آب غلتید. در همین حال روی اعداد حک شده در لایهً یخ خط قرمز موئینی کشیده شد!

مرکز: اگه صدای منو میشنوی موقعیت دقیقت رو اعلام کن... ۲ دقیقه هست که تمام سیگنالای ارتباطیت قطع شده... صدامو میشنوی؟...

...مرد چشمانش را گشود. حضور آرامش بخش کسی را کنار خودش احساس می کرد...!

* نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط آدم برفی  | 

روزها بود که پس از آن حادثه، مرد با هیچ کس حرف نمی زد. گوشه گیر شده بود و همه چیز در نظرش رنگ باخته بود، حتی کارهای مورد علاقه اش. با این وجود، استاد نقاشی اش همچنان او را به کشیدن ترغیب می نمود....

همه چیز فراهم بود. فقط اراده ی او کافی بود تا بار دیگر اثری خیره کننده خلق شود!

ساعت ها از آمدن استاد می گذشت. اما مَرد... گویی به حرف هایش بی توجه بود. سه پایه ی نقاشی با بومی سفید که رویش سوار شده بود، گوشه ی اتاق، رو به پنجره گذاشته شده بود و روی میز کوچک کنار آن رنگها به ترتیب رنگ های رنگین کمان چیده شده بودند. روشنایی زیبایی از پنجره بر اتاق گسترده بود. نوری که بیش از همیشه روشن می نمود!

مرد احساس خستگی می کرد. چشم که بر هم گذاشت، در رویا غرق شد...

به دوران کودکی پا گذاشت. روزهایی که همراه با مادربزرگش به دریا می رفت... لحظه هایی که با هم به تماشای رنگین کمان می نشستند و با شعر و بازی، رنگ های آن را می شمردند... هنگامی که قسمتی را به اشتباه می گفتند صدای خنده هایشان به آسمان می رفت، مادربزرگ او را در آب می انداخت و مدتها با هم آب بازی می کردند...

 

کمی گذشت... مرد از خواب پرید. تشنه بود! بی درنگ لیوان آب کنار دستش را برداشت و جرعه ای نوشید. تلخ بود، طعم رنگ می داد! انگار اشتبا ها لیوان قلم مو ها را سر کشیده بود... به سمت پنجره دوید و آب دهانش را در باغچه خالی کرد. ناگهان به سمت بوم رفت، انگار چیزی او را به آن سمت می کشید. قلم موی دلخواهش را پیدا کرد، سعی کرد خوابش را نقاشی کند، چهره ی مادر بزرگ را خوب به خاطر داشت...

 

ساعت ها سپری شد و کارش به انتها نزدیک. اما این بین گویی نگاه کسی بر او سنگینی می کرد. بی توجه، به کارش ادامه داد. دیگر چیزی نمانده بود. همه چیز همانطور که می خواست پیش می رفت. آخرین رنگ را هم بر بلندای بوم کشید. تصویر کامل شد. درست همان چیزی که در ذهن داشت...

قلم مو را که زمین گذاشت، صدای قهقه ای همراه با تشویق، از پشت سرش به گوش رسید. استاد همه چیز را دیده بود. تلاش های او برای تماشای دوباره ی نقاشی های بی نظیر شاگردش، بی ثمر نمانده بود. بار دیگر از یکی از شاهکارهای مرد پرده برداری شد! طرح فوق العاده ای بود، اما... فقط رنگ ها سر جای خود استفاده نشده بودند! نقاش نابینا بازهم ترتیب رنگ ها را اشتباه به خاطر سپرده بود!......

 

نقشی زد از خیال، نقاش نامی دهر

از کوه و جنگل و دشت، دریای بی کران

رنگین کمان رنگ، در روح آن دمید

مهری زد و نشست

بار دگر بدید!!...

کم سو گشت یکی یکی، چشمان رنگی نقش؛

لبریز شد از سیاهی، دل هزار رنگ بوم!...

چشم در چشم؛

نقاش و بوم سیاه...

........

گویی که می پرسند

آن کیست که نابیناست؟!...

/آدم برفی/

 

داستان از بهار http://harfayeporteghali.blogfa.com 

 

* نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط آدم برفی  | 

شهر بازی یکی از شبهای شلوغ خود را می گذراند. افراد از همهً گروه های سنی با ملیتهای مختلف در شهر بازی مرکزی شهر حضور داشتند و غرق در تفریح و شادی بودند. نیمه های شب بود. زوج جوان پس از کمی استراحت برای گرفتن بلیط ترن هوایی وارد صف شدند. ترن بسیار غول پیکر، تو در تو و مارپیچ بود! در حین پیشروی در صف پسر ناگهان پریشان حال شد. چیزی در دلش فرو ریخت و تصویری از مقابل چشمانش عبور کرد: ترن مملو از مسافر، بر سر یکی از پیچ ها واژگون شد و در فاصله اندک سقوط تا مرگ پسر وارد یک هزارتوی پر پیچ و خم شیشه ای شد...

-دختر: عزیزم... حواست کجاست؟! بیا دیگه. جامون خیلی خوبه، نزدیکای نوک ترن! من که از همین الان هیجان زده ام! تو خوبی؟ نکنه ترسیدی؟

-پسر: نه، نه! من خوبم...

و در یک چشم به هم زدن خود را در ترنی پر از مسافر دید...

ترن آرام آرام شروع به حرکت کرد. پسر هنوز به حالت عادی باز نگشته بود. جیغ و فریاد مسافران سر به فلک می کشید اما انگار او کر شده بود. هیچ چیز نمی شنوید جز ندایی گمگشته در باد که زمزمه میکرد: راه خروج را پیدا کن...

ترن به نرمی به بالاترین نقطهً مسیر رسید و یک آن با سرعتی دیوانه وار به پایین سرازیر شد. پسر از شدت ترس چشمانش را محکم بست و ناگهان خود را در میانه های هزار تو سر گردان یافت! زمان برایش به شمارش معکوس افتاده بود. پاهایش کمی سست شده بود. با این وجود تلو تلو خوران به دنبال مسیر خروجی می گشت... مسیر های مختلف را پیمود اما هر بار به مکان واحدی باز می گشت. کلافه شده بود. صدای تیک تاک عقربه های ساعت را با تمام وجود احساس می کرد...

مسیر تازه ای پیدا کرد و به راه افتاد. اندکی بعد به یک دو راهی رسید. تصمیم گیری برایش مشکل شده بود. اشتباه رفتن و از دست دادن زمان شاید به معنای مرگ صدها نفر می بود. به هر ترتیب تصمیمش را گرفت. مسیر سمت چپ را انتخاب کرد و به طرف آن گام برداشت. در همین حال دیوار شیشه ای سکوت که او را محاصره کرد بود شکسته شد و صدای جیغ و داد بسیار عجیبی به گوشش رسید. چشمانش را باز کرد و متوجه شد که ترن لغزش های مهلکی روی ریل داشته است... و دوباره چشمانش را بست... سر جایش ایستاد. خیلی از ورودی مسیر سمت چپ دور نشده بود. به عقب بازگشت و در مسیر سمت راست به سرعت شروع به دویدن کرد...

مسافران شدیدا ازتکان های غیر عادی ترن دچار وحشت شده بودند و خود را محکم به صندلی می چسباندند. در حالیکه ترن بی وقفه در حرکت بود...

پسر به نفس نفس افتاد و بارها زمین خورد. اما انگار از دور نوری می دید... با تمام خستگی به پا خواست و به سمت رو شنایی راهی شد.

 ترن دور آخر را شروع کرد... یکی از پایه های نگه دارندهً ریل در حال تخریب بود...

همگرایی خوب یا تراژدیک این دو به رسیدن یا نرسیدن پسر به مسیر خروجی در زمان صفر بستگی داشت.

نگاه معصوم و ملتمسانهً دختر جان تازه ای به او داد و پسر با دو برابر سرعتش به سمت نور دوید و از هزار تو خارج شد... در همین حال ترن با لغزش های بسیار، از قسمت آسیب دیده به طور کامل عبور کرد و آرام آرام متوقف شد...

مسافران گیج و وحشت زده پیاده شدند و نفس راحتی کشیدند.

-دختر: این با شکوه ترین ترن سواری عمرم بود. راستش وسطش فکر کردم مقصدمون سینهً قبرستونه! اما حالا... به من که خیلی خوش گذشت. چطوره حالا بریم ماشین سواری؟!

پسر لبخندی زد و با او همراه شد...

شهر بازی یکی از شبهای شلوغ خود را سپری کرد... نیمه های صبح بود که پایهً آسیب دیده ویران شد و قسمتی از ریل به طور کامل به زمین فرو ریخت!

* نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط آدم برفی  | 

مرد تنها، سال ها از خشکی فاصله گرفته بود. خانه ای داشت که پایه هایش بر روی آب بنا شده بود. خانه ای آبی به وسعت اقیانوس بیکران. و سوسوی فانوس دریایی اش ناجی کشتی های گم گشته بود...

شبی مرد چون همیشه کنار آب نشسته بود و مشغول درد دل با اقیانوس بود. سپس نامه ای نوشت، به آب انداخت و به سمت خانه به راه افتاد...

-اقیانوس: چند لحظه صبر کن. یک پیغام برات دارم.

مرد متعجبانه به اقیانوس رو کرد و گفت: از طرف کی؟ حتما اشتباه شده. من هیچ چشم انتظاری ندارم.

-یه نامه ست توی بطری، هر موقع بخونیش به جواب سوالت می رسی.

سپس طوفان شدیدی در گرفت و آرام آرام همه چیز تا نیمه به زیر آب فرو رفت...

صبح روز بعد مرد خود را کنار میله های اطراف فانوس یافت. پهنهً وسیع خورشید بر همه جا گسترده شده بود. چشم که باز کرد بطری شیشه ای را دید که دائما با امواج آرام آب به دیوارهً خانه برخورد می کند. با لختی زیادی خم شد و بطری را برداشت. نامه را بیرون آورد و نگاهی انداخت. نقشه ای بود، از مکانی دور افتاده با فرسنگها فاصله از آنجا. جایی در حوالی نیمکره شرقی زمین! زیر نقشه به خطی آشنا ، متعلق به صاحب نامه های شبانه، چیزی نوشته شده بود: کشتی ما از مسیر خود خارج شده. پری دریایی بی سوسوی فانوس غرق خواهد شد... دل مرد بار دیگر لرزید و با حالتی مردد به اقیانوس نگریست.

-اقیانوس: تصمیمت را بگیر... من هم در این راه کمکت می کنم.

 مدتی بعد، مرد با کوله باری پر، از خانه بیرون آمد و به آب پرید و شروع به دویدن کرد.

-اقیانوس: عجله نکن، بنشین و با امواج من همراه شو...

چندین شبانه روز مرد در آغوش امن اقیانوس به سر برد تا اینکه در سحرگاهی به ساحل رسید... گویی خشکی برایش غریبه بود! مرد به نقشه نگاه کرد و راهی شد...با سختی بسیار محل علامت زده شده را در نقشه را پیدا کرد. رشته کوه عظیمی اطرافش را محاصره کرده بود. چند روزی در آنجا سکنا گزید، بی آنکه بداند چرا در آنجاست... شب ششم بر حسب اتفاق، غاری را که دهانه ً آن با شاخ و برگ و سنگ کاملا پوشیده شده بود پیدا کرد. به زحمت وارد آن شد و با فانوسی در دست، کنجکاوانه به دیوارهً غار نگاه کرد... تا اینکه برق عجیبی دید. سنگهای قیمتی چون نور در آن غار می درخشیدند. مرد به سمت آنها دوید و مقدار زیادی با خود به بیرون آورد.چندین بار این کار را انجام داد، اما انگار هیچ چیز از مقدار آن کاسته نشده بود! مرد هر چه بیشتر پیش می رفت، معادن بیشتری کشف می کرد که همگی مملو بود از سنگهای قیمتی، به رنگهای مختلف.

سر انجام مرد آنجا را ترک کرد و چند روز بعد با عدهً زیادی بازگشت و پس از انجام مذاکرات، کارگران مشغول به کار شدند!... روزها و ماههای بسیار می گذشت و جعبه های سنگ یکی پس از دیگری استخراج و به نیمکرهً غربی ارسال می شد تا در آنجا مورد پرداخت قرار گیرد. تا اینکه روزی آخرین جعبه از نیمکره شرقی خارج شد... ناگهان صدای مهیبی شنیده شد، خورشید جایش را به ماه داد و شب بر روز چیره شد. طوفان عظیمی به پا شد و باران شدیدی سر گرفت... گویی نیمی از کرهً زمین سبکتر شده و نیم دیگر سنگین، و تعادل زمین از میان رفته بود!

مدتی بعد همه چیز آرام گرفت! آرامشی پس از طوفان... اما شرایط زمین کاملا دگرگون شده بود! روزها و شبهای بی تناسب به همین منوال می گذشتند در حالیکه به ظاهر هیچ کس جز مرد با شرایط موجود بیگانه نبود! هیچ کس او را نمی فهمید، و به او چون اندیشمندان دیوانه ای که حرف های نا متعارف و بی اساس در مورد واقعیت هستی می زند می نگریستند! تا جایی که مرد با ایمان خود نیز به جدال افتاد...

در این برزخ بی سامان ناگهان نقطهً روشنی در دلش روشن شد. ندایی آسمانی او را به سمت فانوس دریایی کشاند...

از آسمان سیل می بارید. در طول راه صدایی آشنا، گم شده در دوردست دائما در گوشش زمزمه می کرد. مرد به سختی خود را به خانه رساند. فانوس دریایی کشتی گمراه را به ساحل نجات هدایت کرده بود. مرد با دیدن کشتی بی اختیار به گریه افتاد. پری دریایی روی عرشه ایستاده بود و به او زل زده بود. نگاهش چون همیشه گرم و آتشین بود. گویی باله هایش نیز در آتش نگاه خود سوخته شده باشد! پری دریایی به سختی مشتش را باز کرد و پر سفیدی را که در دستش پنهان بود، به سمت مرد فوت کرد. پر آرام آرام شناور در باد به مرد نزدیک می شد و کشتی به همان سرعت دور و دورتر...

پر به سبکی باد بود و به سنگینی کوه! سر شار از خاطرات مشترک قدیمی. اما بی گمان سنگینی غیر ظاهری آن از چیزی دیگر بود...

[چند هفته بعد، نیمه های شب، کنار رشته کوه تهی] مرد به داخل غار وارد شد، چشمانش را بست و همچون پری دریایی پر را فوت کرد. پر چرخید و چرخید و بسیار دورتر نسبت به نیروی فوت مرد، در جایی مشخص فرود آمد، و قسمتی از کوه شد... در همین حال زمین چرخی خورد! مرد از غار بیرون آمد. خورشید گرم آتشین در نیمه های آسمان می چرخید. مرد لبخندی به آن زد و راهی شد...  

همه چیز به حالت عادی بازگشته بود. آنقدر عادی و معمول که هیچ کس متوجه هیچ دگرگونی نشد. گویی همگی غرق در وجود خود بوده اند، جز تعداد اندکی از پاکان...

زمین دوباره به تعادل بازگشته بود، اما اینبار در مختصاتی دیگر، هر چند بسیار جزیی و نا محسوس در مقایسه با حالت پیشین. و این خود شروع داستانی دیگر است. یکی بود، یکی نبود...

* نوشته شده در  یکشنبه 23 دی1386ساعت 8:3 بعد از ظهر  توسط آدم برفی  | 

از خیابانی شلوغ عبور می کردم. سیل افکار پرهیاهوی مردم با سرعت از دریچهً ذهنم می گذشت. انگار همگی جملهً وقت طلاست را زیر لب زمزمه می کردند و تنها من از قطار زمان جا مانده بودم. با خود اندیشیدم که شاید خبری عمومی در میان است و من بی خبر از همه جا! گوشهایم کمی کیپ شده بود انگار! هیچ صدایی نمی شنیدم و همه چیز در سکوت مطلق بود. به آرامی در مسیر خود گام برمی داشتم که ناگهان درخلایی که گرفتار آن بودم، صدای قدم های کسی که از پشت سر به من نزدیک می شد پیچیده شد...

- ببخشید! آقا یه گل از من می خری؟! فقط یکی...

- گل؟ نه، گل می خوام چیکار!...

دخترک گل فروش نگاهی به من انداخت ، کمی فاصله گرفت و در یک چشم به هم زدن در ازدحام خیابان ناپدید شد... در همان حال، حباب خلاٍ ترکید و من یکباره در هجوم انواع صدا قرار گرفتم و چون کودکی گم شده در جنگل به گوشه ای پناه بردم...

سوار در اتومبیل به سرعت از خیابانهای باران خورده عبور می کردم که چراغ قرمز مرا متوقف کرد. کمی نا آرام بودم، انگار تنها من قدر لحظه ها را می دانستم و بقیه در خواب غفلت بودند. نمی دانم، شاید این بار من چیزی بیشتر می دانستم...ناگهان کسی محکم به شیشه کوبید. رشتهً افکارم پاره شد و از جا پریدم...

- آقا  یه گل از من بخر، فقط یه دونه. آقا یه گل...

- باشه، فقط دست از سرم بر دارید. بیا اینم پولت. بقیش هم مال خودت...

به خانه که رسیدم شاخهً گل را با بی اعتنایی به گوشه ای انداختم...

روزها گذشت، هفته ها و ماهها در پس آن. تا اینکه روزی نور عجیبی به چشمم افتاد. نور از پشت مبل راحتی ام ساطع می شد. نگاهی انداختم... ناگهان همهً خاطرات به سرعت از جلوی چشمانم گذشت... شاخهً گل سرخ همچنان شاداب و سرزنده در گوشه ای افتاده بود و قرمز تر از همیشه جلوه می کرد. انگار برای او نیز زمان بی معنا شده بود...

به زانو نشستم تا شاخه گل را بردارم که ناگهان سکوت ملموسی همه جا را در بر گرفت...صدای پایی از پشت به من نزدیک می شد!

* نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط آدم برفی  | 

آسمان تیره و تار شد و باران سر گرفت...

پسر با چهره ای غمگین و بغضی در گلو به سمت پنجره رفت، آن را باز کرد و در حالیکه دستانش را دراز کرده بود تا قطرات ریز باران را لمس کند به فکر فرو رفت...

بازم که داره بارون میاد! خوب شد زود رسیدم خونه، وگر نه زیر بارون همهُ آرایشم از بین می رفت! دختر پنجره را بست و با نگاهی معنا دار چشم در چشم آینه دوخت...

زندگی فقط چند روزش رویاییه. فقط چند شبش پر ستاره ست. فقط چند سحرش بوی نون تازه میده. مرگ؟... نه! مرگ هم جواب سوال های من نیست. مرگ وقتی مرگ که طعم شراب ناب رو میده. آره، واسه مردن هم باید رفت تو صف. این ها تو خیالات من نبود! اما سهمم شد. سهمم از حرفهای معلم های مدعی دلربام. همون آدمهای دوست داشتنی دیگران. نمی دونستم باید گرگ بود، حتی در برابر چوپان مهربون خودت. اما... دیگه مثل همیشه دیره. خون من با سرنگ آلودهُ افکار دیگران سیاه شد. اونقد که دیگه برام عادت شد، که این ها دنیای منه، این ها رویای منه! اینجا صدا به صدا نمی رسه. امواج یا در سکوت در فضا پخش میشن یا در نهایت تحمل شنوایی. اینجا معیار آدم ها پنجره هاشونه. یا رو به دریای بیکران، بازه یا مقابل جنگل تاریک بسته. دشت گریان و پنجره نیمه باز برای کسی تعریف نشده! چشم ها برای هم نمی بارن. اشکها عمریه با بالشتها انس گرفتن. بالشتهایی که از خیسی بیزارن. کنار دروازهُ قلب آدماش یه سرباز نیزه دار ایستاده. کسی به دیگری نزدیک نمیشه چون دوست نداره آسیبی ببینه. آدم های اینجا برای عشق چشم گذاشتن اما سال هاست که نتونستن پیداش کنن. شاید هم خودشون گم شده باشن! به هر حال دیگه مهم نیست. بدون عشق هم میشه زتدگی کرد. واقعا؟!... انگار باید دوباره از خودم فرار کنم. این جاده تا انتها همینه. [ پسر پنجره را بست ] ... بهتره خودمو گول بزنم و یکم آهنگ شاد گوش بدم تا راحت تر همه چیز فراموشم بشه. یه ذره دروغ که اشکالی نداره! تازه شنیدم آدم های راستگوی اینجا بخشنده هم هستن...

[Play]: روزهای روشن خداحافظ، سرزمین من خداحافظ، خداحافظ خداحافظ  خداحااااافظ...

* نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط آدم برفی  | 

صدایی رفت و بر گشتی مانند پاندول ساعت، روح مرد را آزار می داد اما بی اعتنا، سعی داشت خود را به  خواب بزند... مدتی گذشت، تا اینکه مرد سرانجام غلتی زد و با حالتی پریشان گفت: چرا نمی ذاری بخوابم؟ من که گفتم نمی تونم!

پسرک لبخند معصومی زد و در حین تاب خوردن روی تاب متصل به چارچوب در گفت: اگه کمکم نکنی معلمم تنبیهم می کنه.

- دست از سرم بردار! من حوصله ندارم.

هم اتاقی با عصبانیت گفت: چی داری می گی نصفه شبی با خودت؟ بگیر بخواب دیگه. کاری نکن بگم پرستارها ساکتت کنن!

مرد پتو را روی سرش کشید و پس از مدتی به آرامی زیر لب گفت: تو بردی، کمکت می کنم...[و در همین حال صدا به تدریج محو شد]

[ روز بعد، حیاط آسایشگاه] گروه های مختلف به طور جداگانه مشغول بازی بوند و عده ای نیز در حال دویدن دور حوض. مرد در گوشه ای، دور از ازدحام نشسته بود و به تاب کنار حیاط خیره شده بود...

- مرد: خوب! حالا از من چی می خوای؟

- پسرک: نمایش یه تحول ساده یا شاید هم پیچده، یه شعبدهً بی کلک!

مرد به سمت تاب حرکت کرد و در حالیکه پسرک را آرام هل می داد گفت: مثل چی؟

- یه آزمایش: دگرگونی کرم ابریشم! کمکم کن تا به رضایت معلمم برسم...

- پرستار: وقت استراحتِ ، هوا داره تاریک میشه، بهتر بریم تو دیگه !

- مرد: میشه چند دقیقه دیگه بمونم؟ هنوز حرفامون تموم نشده.

پرستار نگاهی به تاب خالی ِ در حال حرکت کرد و با کمی حیرت پاسخ داد: می دونی که نمیشه. از دوستت خداحافظی کن و بیا. بقیه اش رو بذارید برای فردا.

مرد به آرامی به پسرک گفت: باید مدتی صبر کنی! زمستون سختی در راهه... سپس دستی تکان داد و به دنبال پرستار به راه افتاد.

روزها می گذشت... برف و سرما بر همه جا خیمه زده بود و اثری از زندگی در طبیعت نیمه جان دیده نمی شد. پسرک نیز که انگار به خواب زمستانی فرو رفته بود، برای مدتی ناپدید شده بود...!

 

با چشمان بسته،

در تاریکی عمیق پشت پلک هایم،

ناگهان از درون سقوط کردم

. . .

زیر پایم اما

محکم بود . . .

 /بهار/

 

...[ دو ماه بعد] آدم برفی ِ داخل حیاط آسایشگاه قطره قطره در گرمای بهار ذوب می شد. مرد بنا بر قول خود تعدادی لارو فراهم نمود و آنها را در محیط مناسبی پرورش داد. اما هنوز خبری از پسرک نبود... تا اینکه لارو ها به دور خود پیله تنیدند! پسرک در حال تاب خوردن، اسیر در غل و زنجیر، بر تابی آویزان از شاخه های درختی تنومند ظاهر شد.

مرد با دستپاچگی گفت: فکر کردم دیگه نمی بینمت! چرا سر و وضعت اینجوری شده؟ خیلی آشفته به نظر می رسی!

- پسرک: غل و زنجیرِ پیله ً گناه، بال هام رو بسته... فرصت زیادی برام نمونده. فقط چند روز دیگه! اگه پروانه بشم رها از این زندان، می پرم وگر نه، منم و یک عمر اسارت!

- از من چه کمکی بر میاد؟

- سعی کن که همهً شفیره ها تبدیل به پروانه بشن... من باید برگردم به گذشته! دوباره می بینمت...

روزها سپری می شد و مرد با تمام وجود همه چیز را تحت مراقبت قرار داده بود. سر انجام روز موعود فرا رسید... پسرک و مرد با حالتی مضطرب به تماشا نشسته بودند. پروانه های رنگارنگ یکی پس از دیگری به پرواز در می آمدند و آزادانه به این سو و آن سو می رفتند. اما هنوز یک پیله مانده بود... ساعتها گذشت و آن دو دیگر کاملا مأیوس شده بودند تا اینکه ناگهان تکانی خورد و آرام آرام پیله را از دور خود باز کرد، و سر انجام پروانه ای به زیبایی هفت رنگ رنگین کمان از آن به پرواز در آمد. پروانه لحظاتی در اطراف آنها چرخید و سپس روی شانهً راست پسرک نشست... پسرک لبخندی به چشمان متحیر مرد زد، نگاهی به آسمان انداخت و در یکی از بازگشت های تاب، به آسمان پرید و تا خورشید پرواز کرد...

ساعتی بعد یکی از پرستاران که در حال گذر از حیاط بود متوجه چیزی شد. به سمت آن رفت... مرد زیر درخت مو ، روی زمین افتاده بود در حالیکه تعدادی پروانه در اطرافش می چرخیدند...

- پرستار: کمک... یکی کمک کنه... انگار مرده! نفس نمیکشه... .