زیر سایه ی درخت پر شاخ و برگی نشسته بود و زخم بال کبوتر سفید زیبایی را ترمیم می کرد...سپس از جای بر خواست و با پرندگان مشغول خواندن ترانه ای دلنشین و رقصی هماهنگ با آن شد...مرد که او را از دور زیر نظر داشت، پس از چیدن تعدادی گل، آرام و پاورچین به سوی او رفت. همین که نمایش به پایان رسید، مرد از پشت سر نزدیک شد و دسته گلی از گلهای صورتی و قرمز را که در دستش قرار داشت، به طرف صورت او دراز کرد. زن دست گل را گرفت و رو به او کرد...
مرد: چه نمایش قشنگی! جدا فوق العاده بود!... زن که گونه هایش از شرم قرمز شده بود گفت: ممنونم!...من واقعا غافلگیر شدم، نمی دونم چی باید بگم... و آنگاه برای اینکه کمی به خود بیاید و لحظاتی از سنگینی نگاه عاشق مرد روی خود بکاهد ادامه داد: بیا با هم از این گل ها یه تاج درست کنیم. من از بچگی عاشق تاج گل بودم... مرد لبخندی زد و مشتاقانه او را همراهی نمود...
پرتوی طلایی آفتاب، از لابلای پنجره به صورت مرد تابید. خورشید طلوع کرده بود. چشمانش را باز کرد و با لبخندی روی لب، تا مدتی در فکر خوابی که دیده بود رفت... قریب دو سال بود که بالشش با خیال بافی و داستان گویی، او را در خواب به رویاهای شیرین می برد. در همهً آنها او خود را در کنار زنی که مدتها از دور عاشقش بود میدید...
...مرد در اتاق محل کارش، پشت میز نشسته بود که پسر جوانی وارد اتاق شد. مرد بی فوت وقت پرسید: چند صفحه باشه؟
جوان با کمی تردید گفت: یک صفحه! فکر می کنم برای آشنایی مناسب باشه. می خوام مطمئن باشم که همشو می خونه و بهشون فکر میکنه.
مرد کاغذ سفیدی روی میز گذاشت و گفت: خوب! تعریف کن. واسم بگو، از ویژگیهای پیدا و پنهانی که تو رو مجذوب خودش کرده. از رویاهات، از عاشقانه هات. از هر چیزی که تو دلته و دوست داری اون بدونه... جوان شروع به گفتن کرد و مرد همزمان، با گوش سپردن به حرفهای او و تصویر کردن زن مورد علاقهً خود- همچون مترجمی که دایرهً لغاتش تنها در حوزهً عشق باشد و مراجعان به او عاشقانی دلسوخته- نامه ای عاشقانه و پر احساس برایش نوشت و سپس جوان را با قوت قلب و آرزوهای خوب بدرقه کرد. آنگاه با هزاران خیال، داستان پسر جوان، نامهً عاشقانه و معشوقهً او را در ذهن خود دنبال کرد... دقایقی بعد، مشتری دیگری نزد او رفت. مرد خوش اندامی با کلاهی بر سر و شالی که از شدت سرما به دور نیمهً پایین صورتش پیچیده بود وارد اتاق شد و روی صندلی نشست. نامه نویس که همچنان در افکار خود غوطه ور بود، بی آنکه به مرد نگاهی بیندازد، بی مقدمه پرسید: چقدر دوسش داری؟
مرد با زیرکی پاسخ داد: بی اندازه! فکر نمی کنم واژه ها توان بیان احساسمو نسبت بهش داشته باشن!
نامه نویس بی حوصله گفت: خوب پس چرا اومدی اینجا؟
- چون تو با همین واژه ها معجزه میکنی رفیق!
در همین حال ناگهان حباب افکار مرد ترکید و متوجه حضور دوست قدیمی اش شد! دوستی که مدت ها بود به او سر نزده بود!... نامه نویس محل کارش را دقایقی تعطیل کرد ودوستش را به منزل برد تا خستگی سفر از تتنش بیرون برود. سپس دوباره به اتاق کارش بازگشت. دوست قدیمی نیز از فرصت پیش آمده استفاده کرد و تا بازگشت او چند ساعتی خوابید...
[۴ ساعت بعد- خانه] دوست قدیمی: تو، تو این عصر بی سوادی و کم هنری یه گوهر ارزشمندی! مثل قطرات بارون تو دل کویر. میخوام یه نامهً سفارشی برام بنویسی تا کویر دل من هم از این تنهایی و سوت و کوری در بیاد.
نامه نویس: با کمال میل! من آمادم. تعریف کن... از همه چیز، با تمام جزئیات... آنگاه دوست قدیمی شروع به گفتن کرد و ساعتها از معشوقه ی دلربایش حرف زد. نامه نویس نیز با ظرافت استادانه ای واژه ها را همچون نتهای قطعه ای دلنشین کنار هم نواخت و سرانجام نامه ای نوشت که دل هر زنی را می لرزاند!...
[۲ هفته بعد] باران شدیدی می بارید. نامه نویس در حین عبور از خیابان با درشکهً خویش، ناگهان نگاهش به زن مورد علاقه اش افتاد که زیر باران سراپا خیس شده بود و در حاشیهً کنار خیابان راه می رفت. به سرعت به سمت او حرکت کرد، کمی جلوتر متوقف شد، از درشکه پایین آمد و گفت:... خیلی خیس شدی! بیا بالا، من میرسونمت... زن لحظه ای ایستاد و با نگاه تلخی به او زل زد، و سپس بی اعتنا به راهش ادامه داد. مرد که کمی گیج شده بود، این بار خود به سمتش رفت و حرفش را دوباره تکرار کرد...
-زن: مزاحمم نشو! از اینجا برو!...
-نامه نویس: نمی فهمم! آخه چرا؟... اینجوری سرما می خوری...
- مگه نمیگم برو! ولم کن... آنگاه با داد و فریاد او را مزاحم خطاب کرد و پس از اجتماع تعدادی از مردم و ایجاد معرکه، به سرعت از آنجا دور شد و از دست مرد گریخت...
مرد نفس زنان از خواب پرید. بار دیگر کابوس دیده بود. چند شبی بود که دیگر از خوابهای شیرین خبری نبود. مثل گذشته دیگر خود را کنار آن زن نمیدید. تمام رویاهایش به کابوسی عذاب آور تبدیل شده بود که در همهً آنها زن در حال فرار از دست او بود... مرد به فکر فرو رفت. انگار چیزی خط رویا پردازیهای بالشش را تغییر داده بود. درست همه چیز از فردای روزی آغاز شده بود که دوستش به دیدارش آمده بود!... ناگهان صورت پف کردهً دوستش را پس از بازگشت به خانه به خاطر آورد که به نظر تازه از خواب بیدار شده بود. چیزی در دلش فرو ریخت... این کابوس ها از افکار به جا ماندهً دوستش که در دل بالش رویا پردازش رخنه کرده بود نشئت می گرفت. افکاری که نشان دهندهً واقعیت امر امدن دوست قدیمی به آنجا بود و حکایت از عذاب وجدانش برای درخواست نوشتن نامه و کاری که می خواست انجام بدهد داشت!...
مرد به سرعت خود را آماده کرد و راهی شهر مجاور شد... پس از رسیدن بلافاصله به محل کار زن(شیرینی فروشی ای که او را اولین بار در آنجا ملاقات کرده بود) رفت و به دنبال او گشت، اما زن آنجا نبود... سپس به منزلش رفت. کمی این پا و آن پا کرد. همیشه تصور دیگری از آن لحظه در ذهن داشت... اما سرانجام به پیش رفت و در زد... لحظاتی گذشت اما کسی جواب نداد. بار دیگر محکمتر به در کوبید... باز هم جوابی نشنید... در همین حال پیرمردی که از آنجا عبور میکرد، با دیدن مرد پشت در بسته گفت:نزن جوون، نیستن.
-نامه نویس: نمی دونید کی میان؟
-پیرمرد: فکر نمی کنم به این زودیا برگردن. همین چند روز پیش از اینجا رفت. با یه مردی که تازگی ها این دور و ور میدیدمش... ببخشید، شما؟
مرد که پاهایش شل شده بود، همانطور که تکیه داده بود روی در سر خورد و آرام به زمین نشست. آنگاه با چشمانی پر از اشک آهسته گفت: من... من... براش یه نامه داشتم!...
لارس و وایولا در بوفهٌ دانشگاه نشسته و مشغول صحبت بودند. لارس پسری تنها، مرموز و صاحب ایده های متفاوت بود. سالها پیش با جدایی والدینش از یکدیگر نا خواسته در دنیایی از رنج و ماتم هول داده شده بود. ضربات عاطفی مهلک وارد آمده بر او و تلاشش برای استقلال همه جانبه از اطرافیانش، روز به روز او را بیشتر در تنهایی خود فرو می برد. تا جایی که برای همه غریبه شده بود. کینه ای از زندگی بر دل داشت و بغضی پنهان در گلو که با آنها کاملا خو گرفته بود... اما چند ماهی بود که با ورود وایولا به زندگی اش تا حدود زیادی دردهایش تسکین یافته و سر از لاک خود بیرون آورده بود. دختری زیبا، مهربان و کمی سرد و جدی که چشم های زیادی به دنبالش بود... لارس در حال صحبت از لایه های پنهان زندگی برای او بود. مسائلی که در پس روزمرگی ها پنهان گشته اند و کمتر کسی به آنها توجه دارد. اما وایولا مثل همیشه نبود. چشمانش دو دو میزد و گاه گاه دستش بی اختیار به لرزه می افتاد. هر چند که سعی می کرد آن را زیر دست دیگرش پنهان کند...
لارس لحظه ای مکث کرد و گفت: چیزی شده وایولا؟ خیلی آشفته به نظر میرسی!
-وایولا: نه نه، چیزی نیست. به خاطر امتحان امروزه! از الان استرس گرفتم... در همین بین سزار با چهرهای برآشفته و بهت زده از راه رسید و روی اولین میز خالی نشست. با دستپاچگی قرصی به همراه کمی آب خورد، سپس سرش را روی میز گذاشت و دیگر هیچ نشنید... وایولا ناگهان چشمش به سزار افتاد و لارس را نیز متوجه او کرد. سزار از دوستان صمیمی آنها بود. پسری با احساس، اهل فکر و جدی که به دنبال گمشده اش می گشت. آنها به سرعت به سمتش رفتند، در کنارش نشستند و کمی به او آرامش دادند... پس از چند دقیقه سزار سکوتش را شکست و به حرف آمد: من مثل همیشه دیر رسیدم. نمی دونم، شایدم این بار زود رسیدم، اما در هر صورت دیگه همه چیز تموم شد. رویاهام فرو ریخت... من فرو ریختم. اون گفت که گمشدهٌ من نیست، و هیچ وقت هم نخواهد بود...
نیم ساعت از امتحان می گذشت ولی وایولا هنوز چیزی ننوشته بود. سرش را در برگه فرو کرده بود و خیره به سوالات، در افکار خود غوطه ور بود. .. دقایقی بعد لوسی که متوجه وایولا شده بود، جواب نیمی از سوالها را روی برگهٌ سوالات خود نوشت و به او که در صندلی کناریش نشسته بود رساند، و وایولا که انگار تازه متوجه شرایط شده بود، به سرعت شروع به نوشتن آنها کرد... لحظاتی قبل از پایان امتحان لوسی نگاه دوستانه ای به وایولا انداخت و رفت.
[راهروی دانشکده] -وایولا: هی، لوسی... یه لحظه صبر کن! و سپس به سمت او دوید... ممکنه باهات حرف بزنم؟ مثل همیشه فقط تویی که می تونم باهاش درد دل کنم.
لوسی دستش را گرفت و با او هم قدم شد. می دانست که باید این بار مسئلهٌ خطیری در میان باشد، که او را این چنین آشفته ساخته.
-وایولا: ... لوسی، این یه اشتباه بود. یه اشتباه بزرگ. من واقعا نمی خواستم به لارس خیانت کنم. نمی دونم چه جوری اتفاق افتاد. اون لحظه تو حال طبیعی خودم نبودم...اصلا اون زمان که رابطهٌ من و لارس مثل الان نبود!... نه! دارم خودمو گول می زنم... فکرش داره دیوونم میکنه. حتی یه لحظه هم تنهام نمیذاره. مثل خوره افتاده به جونم و داره تمام روحمو می خوره...
-لوسی:...حالا می خوای چیکار کنی با این عذاب وجدان؟
-وایولا: کاش فقط همین بود لوسی...من حاملم!...
***
یان و سزار روی نیمکت کنار کتابخانه نشسته بودند. سزار در حال خود بود و محوطهٌ روبرویش را کاملا زیر نظر داشت. یان سیگاری بر لب گذاشت و آن را روشن کرد. لحظاتی بعد تلنگری به سزار زد و گفت: بیا یه کام بگیر، سبک میشی!
-سزار: میدونی که اهلش نیستم.
-یان: فکر کردم دیگه اهل شدی، ولی نه، تو ذاتا نااهلی! و آنگاه با نگاه تند سزار روبرو شد...خیلی خوب بابا! گفتم یکم شوخی کنم از این حالت در بیایم. خسته نمیشی از این همه انتظار؟ مگه اون تو رو پس نزد؟! تا کی می خوای اینجوری بشینی و میون این جماعت گمشده، دنبال گمشدهٌ خودت بگردی؟
-سزار:تا هر وقت که بیاد! کاش میفهمیدی تو قلب من چه خبره...
-یان:ولی من یه راه بهتر بلدم. شیر:میاد و می بینیش، خط: نمیاد و بهتر دیگه منتظر نمونی! سپس سکه را به هوا پرتاب کرد ورفت... یان پسری جسور و بی تفاوت بود که خود را از هرچیزکه ممکن بود برایش وابستگی ایجاد کند کنار کشیده بود، بجز سیگار! او بهترین گزینه برای لحظه های زود گذر بود، اما همیشه حرفهای جالبی برای گفتن داشت، و گاه ماندگار!... در راه لوسی را دید و به سمتش رفت و کنارش نشست... -هی، لوسی... چند روزی هست که ندیدمت!
-لوسی: یکم گرفتار بودم. نتونستم بهتون سر بزنم... حرف تازه چی داری برام یان؟!
-یان:...یکی می گفت: اون مردی که گفت من ترجیح میدم خوش شانس باشم تا خوب، عمق زندگی رو دیده بود. مردم از اینکه با شرایطی مواجه شن که شانس تاثیر زیادی تو زندگی داره واهمه دارن. فکر اینکه خیلی چیزا از کنترل آدم خارجه وحشتناکه. تو یه مسابقه لحظات زیادی هست که توپ به تور برخورد میکنه، و در یک آن ممکنه عقب بره یا جلو! با یه مقدار شانس میره جلو و برنده میشی، یا شاید نره، و تو میبازی!... من خیلی خوب بازی کرده بودم. وقت پرتاب حساس ترین تاسم بود. اگه ۶ میاوردم قلعه رو فتح می کردم. تاس رو انداختم... افتاد و کمی غلط خورد، و در یک آن بین ۵ و ۶ متوقف شد. اما من آدم خوش شانسی نبودم. تاس روی ۵ فرود اومد و با نیش مار روبرو شدم. یه مارعظیم الجثه و طویل که منو فرسنگها از قلعه دور کرد...
[۲ ساعت بعد] گمشده پیدا نشده بود. سزار نا امیدانه وسایلش را جمع کرد و با تعلل آمادهً رفتن شد. قبل از رفتن سکه را که گوشه ای افتاده بود برداشت و به آن نگاه کرد. خط آمده بود!...
***
-وایولا: بالاخره اومد لارس! من میرم پیش استاد، زود بر میگردم.
-لارس: برو عزیزم. من همینجا منتظرتم.
...مدتی گذشت ولی وایولا هنوز نیامده بود. لارس گوشی اش را از جیبش بیرون آورد تا با او تماس بگیرد، اما ناگهان فکری به ذهنش رسید! کاغذ سفیدی از کیفش بیرون آورد و بداهه متنی زیبا و عاشقانه برای او نوشت. سپس آن را تا زد و درون کیف وایولا جاسازی کرد. طبق نقشه اش وایولا با دیدن ناگهانی نوشته، متعجب و سپس بسیار ذوق زده میشد. به طوری که از الان می توانست خندهً زیبایش را پس از خواندن آن ، روی لبهایش مجسم کند. اما چیزی به یکباره تمام افکارش را زیر و رو کرد. چیزی که آرزو می کرد هیچگاه آن را ندیده بود. در کیف وایولا داروی سقط جنین پیدا کرده بود... سرش سنگین شده بود و چشمانش سیاهی می رفت. کاغذ را از کیف بیرون آورد و آن را ریز ریز کرد. تصمیم گرفت هیچ چیز از ماجرا بروز ندهد و تا مدتی سکوت کند...
***
روزها به همین منوال سپری میشد و هر یک از آنها بیش از پیش در مرداب تباهی در بر گیرندهً خویش فرو می رفتند. لارس که ضربهً عاطفی دیگری چون تیر خلاص بر پیکرش وارد آمده بود، در سکوت خود می سوخت... وایولا گرفتار عذاب وجدان دیوانه کننده ای شده بود که نمی توانست لحظه ای از آن رهایی یابد... سزار بعد از عدم وصال به گمشده اش، دست از همه چیز کشیده و تارک دنیا شده بود... و یان نیز بی انگیزه تر از همیشه، در راه فتح قلعهً آرزوهای خویش، به نا کجا آباد رسیده بود...
آن روز یان ۲۳ ساله میشد و بچه های گروه تصمیم گرفته بودند او را در روز تولدش غافلگیر کنند. وایولا و لارس مشغول چیدن میز و تدارک وسایل لازم بودند. لحظاتی بعد سزار نیز به آنها ملحق شد...
-وایولا: اومدی سزار! پس لوسی کجاست؟ نمی تونم پیداش کنم.
-سزار: یک ساعت پیش دیدمش. گفت میره تو ماشین یکم استراحت کنه.
-لارس: میشه بری دنبالش؟ تا چند دقیقهً دیگه یان کلاسش تموم میشه و میاد.
سزار به طرف پارکینگ حرکت کرد... ماشین لوسی در انتهای پارکینگ، و با کمی فاصله از آخرین ماشین پارک شده بود. سزار در حالیکه زیر لب غر غر می کرد به سمتش روانه شد... همینطور که به ماشین نزدیک تر میشد با صدای بلند گفت: آخه اینجا هم جا بود تو پارک کردی؟ نفسم بند اومد! پاشو بریم که الان یان میاد... اما انگار لوسی خوابیده بود... حالا چه وقته خوابه دختر!...سپس به ماشین رسید و در را باز کرد... ناگهان چهره اش چون گچ سفید شد و عرق سردی بر وجودش نشست! جسم بی جان لوسی چون فرشته ای معصوم روی صندلی خفته بود و خون رگ دستش همه جا را فرا گرفته بود... در دست دیگرش نیز کادویی به همراه یک یادداشت وجود داشت که در آن نوشته شده بود: تولدت مبارک یان عزیز. امیدوارم این سکهً طلا، سکهً شانس تو باشد!...
این مبل ها رو بذارید اون طرف، اون میز هم بیارید اینجا، دیگه... فکر میکنم دیگه چیزی نمونده باشه. بعدش میتونید برید...
اسباب کشی به پایان رسید و و دختر جوان از خستگی روی راحتی رها شد...دیگر توان رویارویی با هیچ کس و قرار گرفتن در بازی فریبندهً آنها را نداشت. از همه چیز بریده بود. از شلوغی شهربی پناه، از سردی آشنایان غریبه و خیانت غریبه های آشنا! و اینگونه به تنهایی خانه ای تک افتاده در شهر کوچکی پناه جست...
[۳ روز بعد] دختر کنار پنجره نشسته بود. کتابی که در حال مطالعه بود را نیمه باز روی پاهایش گذاشت و به تماشای غروب چشم نواز خورشید نشست. ناگهان تلفن به صدا در آمد و پس از چند بوق روی پیغام گیر رفت. آنگاه کسی بی درنگ شروع به صحبت کرد: ماندن بهانه ایست و رفتن بهانه ای دیگر. ما همواره در رفت و آمد به سر می بریم تا بی بهانه نباشیم؛ تا باشیم که بی بهانه ماندن یعنی سقوط، تباهی!...
دختر غرق در حال خود بود و هیچ اعتنای به او نمی کرد، اما... به یکباره صدای مرد در گوش او پیچید. آوای لطیفی که خالصانه در جانش نشست و او را با خود همراه کرد... -ما بی بهانه آغاز میکنیم، بی خبر از آنکه خود بهانه ای هستیم برای آمد و شد دیگران. همچون غریبه ای که گویی همه او را بهتر از خود می شناسند!...
دختر کمی گیج شده بود! این متن از همان کتابی بود که او همینک مشغول خواندنش بود!... -امروز بهانه ای بود برای با تو بودن. امیدوارم خوشت اومده باشه دوست قدیمی. تولدت مبارک!
دختر هیجان زده به سمت تلفن دوید ولی در همان لحظه تلفن قطع شد. کمی به فکر فرو رفت. نوار را به اول بر گرداند و دوباره به او گوش سپرد. صدای عجیبی بود. آرامشی داشت که گویی روح پریشان او را نوازش میداد...اما کمی بعد به خود مسلط شد، نوار را بیرون آورد و به گوشه ای انداخت، در حالیکه زیر لب با خود می گفت:نه! من نباید... من به خودم قول دادم. اصلا به خاطر همینه که اینجام!...
۲ هفته گذشت اما دختر نتوانسته بود صدای مرد را فراموش کند... به سمت پیغام گیر رفت، نوار را پیدا کرد و داخل آن قرار داد. سپس بارها و بارها به صدای دلنشین مرد گوش داد...ساعاتی بعد شمارهً او را از لیست تماس ها یافت و در حال کشمکش با خود سرانجام به آن شماره زنگ زد.
-مرد: الو، بفرمایید؟!
-دختر:[با کمی مکث] سلام.
-مرد:سلام! ببخشید، شما؟
-دختر: من مالک جدید خونه ی ابریشمی هستم. شما دو هفته پیش زنگ زدید و برای تولد یه دوست قدیمی متنی به صدای خودتون بهش کادو دادین...
-مرد: آه، بله! درسته. خیلی ببخشید، من نمی دونستم که اون از اینجا رفته. آخه ما خیلی کم با هم در ارتباطیم. واقعا متاسفم از اینکه مزاحم شما شدم...
-دختر:اوه، نه نه! اصلا موضوع این نیست! من به خاطر چیز دیگه ای با شما تماس گرفتم. در واقع... چطوری بگم...
-مرد: اتفاقی افتاده؟ حالتون خوبه؟
-دختر: بله، خوبم.می خواستم...[نفس عمیقی کشید و با کمی مکث ادامه داد] می خواستم بگم من عاشق صداتون شدم. نمی دونم چطور این اتفاق افتاد، اونم درست وقتیکه قرار بود هیچ اتفاقی نیفته...
-مرد: اما...
دختر میان حرف او پرید و گفت: میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟. . .
و اینگونه مرد هر روز، راس ساعت ۶ عصر به او زنگ میزد و به مدت ۲۰-۱۰ دقیقه ضمن صحبت با هم، برای او متنی از کتابهای گوناگون و یا داستانی دنباله دار از خودش می خواند. و دختر با تمام وجود به او گوش می سپرد!
[۹ ماه بعد] مرد با صدای گرفته ای شروع به تعریف کردن فصل آخر داستانش کرد. لحظاتی بعد دختر صحبتش را قطع کرد و با حالتی مهربانانه اما نگران پرسید:چرا صدات گرفته؟! چی شده؟ سرما خوردی؟
-مرد:اممم...آره، از صبح که بیدار شدم اینجوریم.
دختر: چرا مراقب خودت نیستی آخه!...کاش زودتر بهم میگفتی. این سوپی که میگم رو درست کن ،زود زود خوب میشی.خیلی هم خوشمزه ست! برو یه قلم کاغذ بیار تا برات بگم...
چند روز گذشت و صدای مرد بهتر شد، اما او مثل همیشه نبود. این را زنگ غمگینی که در صدایش رخنه کرده بود برای دختر آشکار می ساخت!
-دختر: چند وقته مثل همیشه نیستی. نمی خوای بهم بگی چی شده؟
مرد صدای خود را صاف کرد و گفت: من خوبم! هیچ مشکلی نیست...
دختر: نه، تو داری یه چیزی رو از من پنهون میکنی! حتی اگه خودتم بخوای، صدات نمیتونه به من دروغ بگه!
مرد به سرطان دچار بو و اینک بیماری او رو به وخامت گذاشته بود...
-مرد: من دیگه فرصت زیادی برام نمونده. میتونم یه خواهشی ازت بکنم؟...
پس از مرگ مرد روزها به سختی و کندی برای دختر سپری میشد. انگار زمان در ساعت ۶ عصر متوقف شده بود! دختر طبق قولی که به مرد داده بود به جمع آوری آخرین رمان او از طریق صدای ضبط شده اش روی نوارها پرداخت و فصل آخر آن را نیز که هنوز نوشته نشده بود، به درخواست او و با استفاده از راهنمایی هایش به طرز شگفت آوری با قلم خویش به پایان رساند. سپس دست نوشته ها را برای چاپ آماده کرد و روی صفحه ی نخست آن نوشت: به یاد او که قلمش معجزه بود و آوایش عشق!
پس از انتشار، کتاب با تحسین اکثریت منقدین روبرو شد و پس از دریافت جوایز بسیار در مجامع ادبی، موفق به کسب عنوان بهترین کتاب سال گشت!
...دختر چمدانش را بست و خود را به جاده سپرد، در حالیکه صدای مرد وجود او را تسخیر کرده بود: ماندن بهانه ایست و رفتن بهانه ای دیگر. ما همواره در رفت و آمد به سر می بریم تا بی بهانه نباشیم...
باز با یاد تو
به جاده زده ام...
نگاه سرگردانم
مابین خط ها و فاصله ها ی آن می دود...
کاش این بار، پایان این همه سر گردانی
خط باشد!!
/بهار/
نفسش به خس خس افتاد... قطرات اشک گونه هایش را خیس کرده بود. هر روز چاه تنهایی دلش عمیق تر می شد و آسمان قلبش گرفته تر. لشگر تاریکی بر جای جای اتاقش خیمه زده بود و او چاره ای جز سر سپردن به حکم آنها نداشت. چرا که نبرد سپاهیان نور علیه ظلمت و پیروزیشان، تنها مرگ او را به تعجیل می انداخت! تقدیرش سکوت در برابر سیاهی شب بود، و این سرآغازی بود بر شب گریه های معصومانه او... دختر از بیماری سختی رنج می برد. پوست لطیفش در برابر نور خورشید به شدت آسیب پذیر بود و قرار گرفتن در معرض روشنایی جان او را به خطر می انداخت. پرده های ضخیم تبدیل به دژی محکم برای زندان هولناک افکارش، و مونسی برای پنجره های همیشه بستهً سلول شده بودند. پرسه های بی وقفه اش در شهر سوال های بی جواب، چیز زیادی از روحش، در طی سالها به جای نگذاشته بود. شاید بی گناهی بزرگترین گناه او برای یافتن پاسخ پرسش هایش بود...
۱۹۹۴/۰۹/۰۱: مطابق ابتدای هر ماه دفترچهً خاطراتش را برداشت و خاطرات آن ماه را پیشاپیش در صفحات دفترچه رج زد: "امروز مثل دیروز. امروز تاریکتر از هر روز" سپس دفترچه را ورق زد و نگاهی به گذشته انداخت...خاطرهً دو جمله ای او ۲۹ ماه بود که بدون اضافه شدن حتی جمله ای دیگر به آن، همانگونه تکرار شده بود و در صورت ادامهً این روند، چیز زیادی به اجرای قولش نمانده بود. قولی که ماهها پیش برای رهایی از این زندان پر هراس به خود داده بود و طبق آن در اولین روز پس از ماه سی ام، خود را برای همیشه به خاطرات تلخش پیوند میداد...
...۱۹۹۴/۰۹/۲۹: عمه جان: میدونی چند روز از اتاقت نیومدی بیرون؟! این روزا به گمونم یه طوریت شده. نمیخوای به من چیزی بگی عزیزم؟
دختر نگاه دلسوزانه ای به او انداخت. عمه جان زن تنها و مهربانی بود که سالها پیش، پس از مرگ دلخراش پدر و مادر دختر، سرپرستیش را به عهده گرفته بود و از او با تمام وجود مراقبت می کرد. دختر می اندیشید تجسمی که از او به عنوان زندانبان این زندان، در ذهن دارد چقدر به دور از انصاف می باشد. او که مدتهاست بی هیچ منت هم خانهً اتاق تاریک دخترش شده است و برای گسترش قلمروی حرکتش، خود نیز در فضایی کم نور و دلگیر روزگار به سر می برد!... سپس از جای برخاست، به سمت عمه جان حرکت کرد و او را در آغوش کشید و همچون گمگشته ای تازه پیدا شده ساعتها اشک ریخت و بیقراری کرد...
۱۹۹۴/۰۹/۳۰: "امروز هم مثل دیروز. امروز تاریک تر از هر روز"... و این آخرین خاطرهً خواندنی او بود! فردا همه چیز به پایان می رسید.
۱۹۹۴/۰۹/۳۱: صبح زود با حالتی آشفته از خواب بر خاست. کابوس مرگ دیده بود. اضطراب در چهره اش موج میزد، اما دلش مطمئن بود و آمادهً پرواز. به ساعتش نگاه کرد. با خود اندیشید که خورشید تا الان باید طلوع کرده باشد. نفس عمیقی کشید و به سمت پنجره حرکت کرد و پرده را در دست گرفت. برای آخرین بار به اتاقش نگاه کرد و زیر لب گفت: دیگه سلطهً ظلمت به پایان رسید. شما هم باید با من بمیرید... آنگاه پرده ها را به دنبال هم کنار زد و در حالیکه دستش را روی صورتش گرفته بود و چشمانش را به هم می فشرد روی زمین افتاد و با صدایی بلند فریاد کشید. حجمه ای وسیع از نور و روشنایی در روح اتاق دمیده شد و در آنی همه جا را فرا گرفت. دختر به دور خود چنبره زده بود و نفس نفس میزد... در همان حالت کمی به خود آمد. حال عجیبی داشت. هیچگونه درد و سوزشی در خود احساس نمی کرد. تنها چشمانش بود که از شدت نور ملتهب شده بود و نمی توانست آنها را باز کند. گیج شده بود. انگار همه چیز یک خواب بوده است. یک کابوس که به رویایی لطیف تبدیل شده باشد. کورمال کورمال روی زمین خود را به تخت رساند و پتویش را به دور خود انداخت تا در سایهً کم نور آن بتواند چشمانش را باز کند. چشم هایش را کمی به هم مالید و آرام باز کرد. به بدنش نگاه کرد. پوستش همچون قبل لطیف و نرم بود و هیچ تغییری روی آن مشاهده نمیشد. انگار دوباره متولد شده بود... پتو را کنار کشید و با چشمانی اشک آلود فریاد زد: عمه جان من زنده ام... خدایا...من نمردم... هنوز زنده ام... .
نیمه های ظهر بود. دختر به تدریج به خود مسلط شده بود. در طی چند ساعت گذشته بارها و بارها خود را در معرض نور خورشید قرار داده بود و از عمه جان که هنوز شگفت زده به نظر می آمد حکم تائید گرفته بود. و در نهایت با صدایی بلند خنده ای از ته دل با هم سر دادند. صدایی که تا آن زمان برای اتاق بیگانه بود! اشتیاق زائدالوصفی داشت. دلش می خواست هر چه زودتر از خانه بیرون برود و تا شب فرا نرسیده از این روشنایی لذت بخش استفاده کند. لباس ساده و آراسته ای به تن کرد، عمه را بوسید و با قول اینکه زیاد از خانه دور نشود به راه افتاد...
پسر غرق در افکار و خیالات خود در حال قدم زدن بود که ناگهان صدای زمزمهً آوازی دلنشین و آشنا او را متوجه خود کرد. مکثی کرد و به سمت صاحب صدا رو کرد. دختری با موهای طلایی و بافته شده، کنار استخر کوچک پارک نشسته بود و مشغول نقش زدن بود. دست و پایش شروع به لرزیدن کرد. این تصویر را بارها در ذهن خیال باف خود تجسم کرده بود. بی گمان این همان دختر بود...
چه نقش قشنگی. استادانه و ظریف! دختر روی برگرداند و به او نگاه کرد. پسر با لحنی دوستانه ادامه داد: من خیلی نقاشی با مداد سیاه رو دوست دارم. همیشه دلم می خواست بتونم اینطوری به خوبی کار شما نقش بزنم. دختر لبخندی زد و گفت: واقعا؟! میخوای ازت یه نقش بزنم؟ پسر با خوشحالی سرش را به نشانه تائید تکان داد و گفت: دیگه بهتر از این نمیشه! -دختر: خیلی خوب، پس وایسا کنار اون درخت، نه نه بشین روی این نیمکت و به من نگاه کن. زیاد هم تکون نخور. پسر روی نیمکت نشست، دستش را زیر سرش گذاشت و در همان حالت ثابت ماند... دختر نقش او می زد و پسر خیره به دستان و صورت معصوم او. هیچ کس چیزی نمی گفت. گویی این بهترین لحظهً زندگی آنها بود. لحظه ای که شاید دیگر تکرار نشود. و ارزش آن را داشت که دختر تا مدت زیادی پس از اتمام کار، برای ادامهً این روند تنها ادای نقش زدن را در بیاورد! او سال ها در تاریکی برای حتی دقایق اندکی فراغت از رنج و غم، از اجسام بی جان اتاقش بارها نقش زده بود و هر بار در آرزوی چنین لحظه ای آنها را پاره کرده بود. پسر نیز انگار در خواب شیرینی فرو رفته بود که نمی خواست به این زودی ها بیدار شود. او تجسم رویا های عاشقانهً خویش را نظاره گر بود و تنها انعکاس درخشش دستان دختر بر وجود او پایانی بود بر تمام تاریکی های محاصره کنندهً قلبش که او را تا مرز پوچی و تباهی پیش برده بودند. ظهور دختر برای او که به دنبال کور سوی امیدی در ظلمات دلش می گشت، همچون حجمه ای وسیع از نور و روشنایی بود که در روحش دمیده شد و در آنی تمام وجودش را فرا گرفته بود!
-دختر: خب، دیگه تموم شد. حالا چشماتو ببند و تا نگفتم هم باز نکن. دختر از کنار استخر برخاست ، به سمت او رفت و در کنارش نشست... خوب، حالا می تونی باز کنی! پسر چشمانش را باز کرد و از فرط هیجان برای لحظاتی زبانش بند آمد! پسر با ظرافت ماهرانه ای روی کاغذ ترسیم شده بود و دختر در حالیکه سر بر شانه اش گذاشته بود، کنارش نقش بسته بود...
۱۹۹۴/۰۹/۳۲: اتاق دختر کاملا دگرگون شده بود. زوج عاشق، به همراه عمه جان از همان ابتدای صبح با اشتیاق خاصی دست به خانه تکانی زدند و خستگی ناپذیر تا اواسط شب مشغول کار بودند. و در نهایت اتاق سرد و بی روح دختر به اتاقی پر از طراوت و عشق تبدیل شده بود که با رنگ صورتی ملایمی که روی دیوارها نشسته بود و جایگزین شدن گیاهان مرده و آفتاب ندیده با گلدان های سرسبز، جان تازه ای گرفته بود!...
... ۱۹۹۴/۰۹/۶۰: یک ماه از تلاقی جادهً سرنوشتشان به هم می گذشت. آنها در این ۳۰ روز، افسانه ای تازه از عشق را در کنار هم زندگی کردند. روزهایی سرشار از خوشبختی و آرامش، همچون آرامش دختر هنگام به خواب رفتن در آغوش شوهرش...
۱۹۹۴/۱۰/۰۱: صبح زود از خواب بیدار شد. دلش بی تاب بود و قلبش بیقرار. از جای برخاست ، ملحفه ای به دور تن برهنه اش پیچید و کمی در اتاق قدم زد. سپس تصمیمی گرفت. دفتر خاطراتش را برداشت و شروع به نوشتن کرد: همه جا تاریک است. پرده های ضخیم چون گذشته به هیچ کس از سرزمین نور اجازهً ورود نمی دهند. اما حکم سیاهی دیگر خریداری ندارد. دیوار های صورتی و سبزی گیاهان قد کشیده فتوای عشق می دهند. و من همچون آزاده ای عاشق، در اسارت این سیاهی، بدون تسلیم با قلم خویش مبارزه خواهم کرد. و خواهم نوشت، از ۳۰ روز رهایی در روشنایی عشق. از خاطرات خط فاصلهً ۳۰/۰۹/۱۹۹۴ - ۰۱/۱۰/۱۹۹۴ ...
"ایست قلبی" :
به انتظار دیدنت،
چوب خط می کشم.
هر خط، فاصله ایست به بلندای یک روز عاشقی!
هر روز، خط فاصله ایست میان ما!
و تکرار این روند یعنی:
خط،
فاصله،
ایست
!
/بهار/
... ۳۰ سال بعد:... وایسا کنار اون درخت، نه نه بشین روی این نیمکت و به من نگاه کن. زیاد هم تکون نخور. پسر روی نیمکت نشست، دستش را زیر سرش گذاشت و در همان حالت ثابت ماند... .
جمعي از زبده ترين نوازندگان، زير نظر رهبر اركستري بزرگ و حكيم مشغول تمرين بخش هاي نوشته شده از يك سمفوني با شكوه بودند. سمفوني شامل چند فصل بود، كه فصل اول آن بايد به زودي براي اجرا آماده مي شد. بخش هاي نوشته نشدهً آن نيز به طورهمزمان توسط رهبر اركستر نوشته و در اختيار نوازندگان قرار داده مي شد!... هفته ها گذشت و گروه به هماهنگي مطلوبي دست يافت و تنها قسمت كوچكي از فصل اول باقي مانده بود، كه به محظ تكميل آن كنسرت آغاز مي گشت...
رهبر اركستر: تو آخرين نت از فصل اول اين سمفوني باشكوه هستي، و نت آخر تنها نتي ست كه از همهً نتها آگاه است... و درست با تولد آخرين نت، فصل اول سمفوني به اجرا در آمد...
با اجراي كنسرت، گويي روح همه كائنات جهان براي مدتي از زمين جدا شده و آشكارا در مستي اين موسيقي گوش نواز از خود بي خود گشتند...
لحظاتي پس از اتمام سمفوني ، هر كس در حال پيش از اجراي كنسرت، به خود آمد و از موسيقي بسيار تكان دهنده و عجيبي كه ناگهان شنيده بود سخن مي گفت. اما هيچ كس ياراي اداي حتي قسمتي از آنچه شنيده بود نيز نداشت...
[آغاز فصل دوم]...اسم من سي بمل ِ! من يه جنين انسانم. قرار تا چند لحظهً ديگه از اين دنيا برم. حال عجيبي دارم...چيزاي زيادي از اونجا شنيدم. اول اينكه، تا چند لحظهٌ ديگه اسمم عوض ميشه!...
[چند روز پس از اتمام كنسرت] همه چيز به حال عادي خود بازگشته بود... پسري در خلوت خود، روي نيمكتي نشسته بود و در حاليكه به آسمان نگاه مي كرد، غرق در افكار خود بود... ناگهان حشرهٌ سبز رنگ بسيار كوچكي روي دستش افتاد و پسر از حركت قلقلك آور حشره روي دستش به خود آمد! قبل از اينكه با دست ديگرش حشره را كنار بزند تصميمش عوض شد. دستش را بالا آورد و به او خيره شد و با لحني معترض گفت: تو تو اين دنياي به اين بزرگي چي ميخواي كوچولو؟! سهم تو از اين زندگي چيه؟! و سپس حشره را كنار زد... حشرهٌ كوچك سبز رنگ بال زنان از سمت او دور شد، در حاليكه فصل اول سمفوني الهي را با خود زمزمه مي كرد!...
راه را گم کرده بود... باران سختی می بارید. شیشه ها بخار گرفته بودند و دید او کور شده بود. از دوردست سو سوی نوری به نظرش آمد؛ به سمت آن حرکت کرد...
-پسر: می خوام برم سویل. راه رو گم کردم!
-دوره گرد: به اولین دوراهی که رسیدی باید بری سمت چپ. اما الان نمیشه، جاده ها رو بستن. جلوتر آب همه جا رو ورداشته.
- کی باز میشه؟!
- تا فردا صبح. شاید!
-خیلی دیره! راه دیگه ای نیست؟
-چرا! اما خیلی نا امنه. یه جادهً پر پیچ و خم و باریک هست که از وسط جنگل می گذره و گاهی بومی های منطقه از اون عبور میکنن...
پسر ماشین را گوشه ای پارک کرد و به راه افتاد... دیگر چیزی نمانده بود. نیمهً بیشتر راه را طی کرده بود. پاهایش سنگین شده بود و وجودش غرق در آب!... می گفت کار نیمه تمامی پیش رو دارد. کاری که به خاطرش از همه چیز گذشته بود. حتی از خودش، که گرفتار بیماری سختی شده بود و تنها به استراحت احتیاج داشت... سرانجام پس از ساعتها پیاده روی و کمی رفع خستگی در آبادی های طول راه، به روستای سویل رسید...
-روستایی: تو این روستا غریبه ای؟ آشفته به نظر میرسی!
پسر سرش را به نشانهً تائید تکان داد...
-جایی رو داری که بری؟
- دنبال یه کلبه ام، نزدیکی های رود، با در و پنجره های رنگی و...
-شما از آشناهاشونید؟ خودشون که خیلی وقته اینورا سر نزدن. شنیدم خارج از کشورن...
-می تونی راهنماییم کنی؟ فرصت زیادی ندارم...
پسر در حالی که غرق در افکار خویش به سر می برد، از میان قاب پنجره به بیرون خیره شده بود... مدتی بعد از جا بر خواست و به سمت در روانه شد. در گوشه ای از باغچه، در راستای پنجرهً قرمز رنگ به زمین افتاد. مشت مشت، خاک آنجا را کنار زد؛ نهالی در دل آن کاشت و با قطرات اشک خویش آبیاریش نمود...
...روستایی: خیالت راحت. مراقبش میمونم. نمیذارم آسیبی بهش برسه!
پسر به خاطر این لطف، بسیار از روستایی تشکر کرد. سپس در حالیکه برای او دست تکان می داد آرام آرام در پس غباری وهم آلود از دیده محو شد...
. . . نمی دانم چطور! اما امروز هم به مانند دو روز گذشته احساس کاملا متفاوتی دارم. به طرز عجیبی آرام گرفته ام... انگار که سالهاست اینگونه ام!
همه چیز خود را از دست داده بود. خستگی در چهره اش موج می زد. گویی که از زیر آوار سنگینی از بی رحمی ها بیرون آمده بود. نمی دانست به کجا، اما عزم رفتن داشت. جایی دور و دور و دورتر! پس از مرگ تنها دلخوشی زندگی اش، دخترش، و کمی بعد جدایی از همسر بی وفایش، دیگر بهانه ای برای ماندن در آن شهر دلگیر و سرد نداشت... به کمک دوستی صمیمی، جایی در یکی از روستا های مرزی پیدا کرد و خود را هر چه سریعتر آماده رفتن نمود. چیز زیادی برای بردن نداشت. جز کوله باری از خاطرات شیرین، که حال چیزی جز حسرت و اندوه برای او به همراه نداشت...
- می خوام برم سویل. راه رو گم کردم!
- به اولین دوراهی که رسیدی باید بری سمت چپ...
[سویل]... دنبال یه کلبه ام، نزدیکی های رود، با در و پنجره های رنگی و...
-روستایی: پس اون خانومی که میگفتن مالک جدید این کلبه ست شمائید! بذارین تا اونجا راهنماییتون کنم...
زن وارد کلبه شد و مدت زیادی به استراحت پرداخت... سپس با تنی کرخت و بی جان، خود را به کنار پنجره رساند و به باغچه خیره شد. دلش گرفته بود... چمدانش را باز کرد، تعدادی کاغذ سفید، یک قلم و دفتر چه ای غبار گرفته از درون آن برداشت و به سمت در روانه شد. در گوشه ای از باغچه، در راستای پنجرهً قرمز رنگ، کنار درختی جوان نشست. دستی به روی دفترچه کشید و آن را باز کرد. در حین ورق زدن نگاهش روی جملات بسیاری متوقف شد. جملاتی که حرف به حرف آن سرشار از عشق بود و صداقت، ولی چیزی جز بی اعتنایی او نصیب آنها نشد... آنگاه چشمانش پر از اشک شد و خواندن برایش مشکل. پلکی زد... قطرات اشکش در دل خاک نفوذ کرد و چون روح در جان درخت دمیده شد!... سپس کاغذ و قلم را برداشت و شروع به نوشتن نمود:... سالها از آن روزها می گذرد. دقیقا ۲۷ سال! همه جا چون سایه مراقبم بود. سنگینی نگاهش را همیشه احساس می کردم. نگاهی که آیینهً قلبش بود و قلبی که فریاد می زد عاشق است. اما. . .
زن ساعات زیادی از روز را زیر سایهً دل نواز درخت به نوشتن و گاه درد دل با آن می پرداخت، و درخت جوان نیز روز به روز شادتر و سرسبز تر از گذشته جلوه می نمود...
. . . نمی دانم چطور! اما امروز هم به مانند دو روز گذشته احساس کاملا متفاوتی دارم. به طرز عجیبی آرام گرفته ام. اینجا همه چیز به رنگ و بویی دیگر است؛ لطیف و رویایی، همچون شکوفه ً زمستانی ِ زیبا و باشکوه درخت توی باغچه که تمام امروز را به تماشای آن نشستم، بی آنکه گذر زمان را لحظه ای احساس کنم. حال خوبی دارم. انگار که سالهاست اینگونه ام!...
....تو بودی و هستی هنوز، سهم من از این روزگار...
۱.اسانسور با ناله ی دلخراشی به حرکت در امد و بعد از چند لحظه جلوی طبقه ی پنجم باز شد.....زن با بی حوصلگی کلید انداخت و وارد خانه شد.
-سلام،عزیزم رسیدی؟ -سلام خوشگل خانم.من اشپزخونم.خسته نباشی.چرا انقدر دیر کردی؟چه خبرا؟ -هیچی بابا!مردم از گرما،ترافیکم که ادمو روانی می کنه.این ترم تابستون هم عجب چیز مزخرفیه.کم کم دارم به غلط کردن می افتم....لبخند محوی زد و گفت:تو چه خبرا؟ -بانو پس من چی بگم که از اینجا باید بکوبم برم فیروزکوه،اونم هفته ای سه بار...ول کن بابا.بیا ببین چی درست کردم.انگشتاتم باهاش می خوری.تن ماهی با تخم مرغ های من تو خاور میانه تکه....راستی ما مزاحم تلفنی پیدا کردیم؟ -نه،چطور مگه؟ -نمی دونم والٌا. ی دیوونه از عصری تا حالا ده بار زنگ زده...صدای نفس نفسشو پشت گوشی می شنیدم.تو که شمارمونو به کسی...پرید وسط حرفش و گفت:نه،اصلا. –منظورم اینه که یعنی به دانشجوهات... –سام؟! –بگذریم.اصلا فراموشش کن...زود باش برو دست و صورتتو بشور،غذا از دهن میوفته.
۲.عزیزم من امروز ماشینو با خودم می برم. –اروم برو.مواظب خودت باش. –باشه تو هم همین طور.
مرد با ارامش خاصی سوار ماشین شد.داشبورد را باز کرد تا عینک افتابیشو برداره که ی دفتر توجهشو جلب کرد.اونو برداشت و صفحه ی اولش را بازکرد: انالیز تصمیم گیری----اریا ارمان. کنجکاو شد و شروع به ورق زدن دفتر کرد.به صفحه ی اخر رسید،جایی که طرحی از یک زن که بی شباهت به همسرش نبود،در ان دید.زیرش با خودکار قرمز با خط تحریری زیبایی نوشته شده بود: شراره فرجام.عرق سردی بر پیشانیش نشست....
3.زن در حالیکه گل رز قرمز را می بویید گفت:عزیزم سریع لباساتو عوض کن بیا.شام برات غذای مورد علاقتو درست کردم.دستورشو از مامان جون گرفتم.با ناز طره ی مویش را کنار زد و با حالت کودکانه ای گفت:بیا بابایی...
سر شام مرد بی حالت اما به نوعی غم زده بود.ناگهان گفت: شراره،تصمیم گیری در شرایط تعارض چه جوریه؟چی میشه که حالت های متعارض پیش میاد؟ - سام!داری شوخی می کنی؟مرد!تو ی عمره داری انالیز تصمیم گیری درس میدی،حالا داری از من می پرسی.مدت ها پیش اونو خوندم تقریبا چیزی جز ی استاد اخمالوی جدی ازین درس یادم نمیاد.اینو گفت و با شیطنت خاصی به سام خیره شد.
سام که حالا اشکارا بدنش می لرزید به نقطه ی نامعلوم خیره شد تا جایی که پرده ای از اب جلوی چشمش را گرفت.
4.تا کی من باید جور این حماقت های تو را بکشم.دیگه ازین بچه بازیهات خسته شدم.اول که جزوه حالا هم که مدام زنگ می زنی خونه... – متاسفم.نمی خواستم ناراحتت کنم.حالا مگه چی شده؟فراموشش کن.فردا صبح چی کاره ای؟ -تو فراموش کن.باید منو فراموش کنی.می فهمی؟من زندگیمو، سام رو دوست دارم.... –باید ببینمت.فردا ساعت ده صبح.... –الو،الو.اه.....
5.-سلام. –سلام اقای ارمان.اینم جزوتون.لطف کنید دیگه با من تماس نگیرید و منو فراموش کنید. –چرا اینجوری حرف می زنی؟خواب نما شدی؟ -نه،فقط دیگه ما نمی تونیم. –چی رو ما نمی تونیم؟ -ما نمی تونیم با هم دوست بمونیم.من نمی تونم دیگه به سام دروغ بگم،اون داره بو می بره...
---دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد....اه.روشن کن دیگه اون گوشیتو.اخه کجایی،شراره...
-ببین اریا(در حالیکه به موهای پسر چنگ می زد)من تورو دوست دارم.اما دیگه نمی تونم.کاش هرگز تو رو ندیده بودم.اینو گفت و از روی کاناپه بلند شد و(با استیصال هر چه تمام) گفت:خواهش می کنم منو فراموش کن،خواهش می کنم.پسر دستش را گرفت و او را به سمت خودش کشید.زن مقاومت خاصی نکرد.
-خب.اینم از مبحث تصمیم گیری در شرایط تعارض و انتخاب بهترین استراتژی در برابر سازما ن های رقیب. در همین لحظه گچ از دست سام افتاد و چند تکه شد.....
/سایه روشن/
***
-مری پاولا:...این جاده را پایانی نیست. احساس عجیبی دارم؛ می ترسم، از اینکه گم شده باشم. اما انگار می خواهم که هرگز پیدا نشوم. سالهاست که چشمانت مرا به تسخیر خود درآورده است. از همان روز که نگاهم به نگاهت دوخته شد... چشمانی که روزها خورشید گرم وجودم بود و شب ها ستارهُ چشمک زن آسمان دلم... هانس توماس عزیزم، تو را دیوانه وار دوست می دارم و برای سرچشمهُ عشقم، چشمانت، هزاران بوسه هدیه می فرستم... .
اورلین: ایزابل... ایزابل آسمانی... فاصله بین ما زیاد نیست، اگر چه هست؛ که تو در اوجی و من پابند زمین. دلم میان جاذبهُ نگاه دلربایت، و زنجیر حسادت جاذبهُ زمین به دام افتاده است. افسوس که مرا بالی برای پرواز به سوی تو نیست... با این حال عاشقانه های خود را تا همیشه به سویت پرواز می دهم...
پسرک وارد اتاق شد... چرخی زد و سپس با هیجان گفت:مامان...مامان، بیا اینجا رو ببین! خیلی قشنگه..
-مادر: آره! به نظر جالبه!... این اتاق پدر بزرگت بود عزیزم. هنوز همون طور باقی مونده. اما بهتر یه دستی به سر و روش بکشیم. این خونه احتیاج به یه گردگیری مفصل داره. رنگ دیوارها هم باید عوض بشه... از همین فردا شروع می کنیم!
-هانس توماس: سفری در پیش است و من ِ مسافر خانه نشین کلبهُ عشق تو! چگونه می توانم از تو دور شوم؟ تویی که لبخند صمیمانهُ روی لب هایت بهانهُ زندگی ام بوده و هست...آری، بی شک آن روز بی تو خواهم مرد!... فرصت چندانی باقی نیست، اینک وقت رفتن است... هر جا که باشم به تو می اندیشم و برای دیدن دوباره ات لحظه شماری می کنم...دوستدار همیشگی تو، هانس توماس.
...در همان حال پسرک وارد اتاق شد و تمام قاب عکس ها را جهت رنگ زدن دیوار، جمع آوری کرد...
[۷ روز بعد] -پسرک: مامان، ببین خوبه؟! کج نیست؟
-اممم...خوبه عزیزم. فقط اون یکی رو یکم بچرخون به چپ... خوبه، عالی شد. اون خرت و پرت ها و کاغذ ها رو هم بذار کنار میز تا بعدا یه جا براشون پیدا کنم... حالا دیگه وقت استراحته! خوب، تو چی می خوری؟! [و از اتاق خارج شد]...
...سکوت سرد حاکم بر فضای اتاق دائما با صدای گریه های بی صدا شکسته می شد. جای قاب عکس مری پاولا و ایزابل به اشتباه عوض شده بود. این بار هانس تو ماس و ایزابل روبروی هم در دیوار های موازی، و اورلین و مری پاولا نیز در راستای یکدیگر، بر دیوارهای متقاطع آنها قرار گرفته بود. ترکیبی که روح اتاق را که در مرکز این مستطیل، یعنی محل تلاقی نگاه ها قرار داشت، از بین برده بود...
ایزابل: اورلین مهربانم... روزهای ناگوار زیادی را در تب دوریت سوختم. نگاهم در انتظار دیدن دوبارهُ روی ماهت به در خشک شد و شب گریه هایم آغشته به خون گشت... در همین حال بود که کسی از جنس خودم به من نزدیک شد. او نیز همچو من به دنبال گمشده اش می گشت. خط سرنوشتمان کاملا یکی بود،انگار! من سنگ صبور هق هقش شدم و او مایهُ آرامش هر چند بی ثبات من...اگر هانس تو ماس نبود شاید امروز ایزابل هم نبود. حال، هر دو کمی بهتر شده ایم اما... کاش می آمدی، اورلین، اورلین مهربانم...
اورلین و مری پاولا هنوز در شوک حادثهُ به وقوع پیوسته بودند. آنها هرگز حاضر به کنار آمدن با شرایط نبودند و با اینکه یکدیگر را کاملا درک می کردند، اما نگاهشان به سختی در هم غرق می شد... چیزی از درون، روح آنها را می خورد... این شاید گناه تعهد صادقانهُ آنها به معشوق خود بود... مری پاولا به شدت در عذاب بود. انگار دیوار ها به او نزدیک می شدند. دیگر کنترل خود را از دست داده بود. ناگهان فریادی از اعماق وجودش بر کشید و دیگر هیچ ندید...
[صبح روز بعد] -پسرک: مامان... بیا ببین، یکی از قاب عکس ها افتاده زمین، شیشه اش هم کاملا خورد شده!
مادر با عجله وارد اتاق شد و نگاهی انداخت...: احتمالا باد زده! آنگاه چفت پنجره را محکم کرد، در حالی که با خود می اندیشید که دیشب هوا بسیار آرام و ملایم بود!... سپس ادامه داد: تو برو بیرون تا من اینجا رو تمیز کنم... خرده شیشه ها را جمع کرد و عکس را از قاب بیرون آورد...پشت عکس چیزی نوشته شده بود: مری پاولا، تابستان ۱۹۵۵. بارها آن را خواند و به فکر فرو رفت... زیر لب با خود می گفت: چقدر برام آشناست!این اسمو من کجا شنیدم؟!... مری پاولا...
ساعت ها گذشت و ذهن زن همچنان در گیر بود، تا سر انجام چیزی چون برق از فکرش عبور کرد و نا خواسته با صدای بلند گفت: فهمیدم! آره خودشه! حالا یادم اومد...
پسرک که با تعجب به او نگاه می کرد پرسید: چی شده مامان؟ چیو فهمیدی؟!
- اون قاب عکس شکسته... مری پاولا... این اسمو چند بار تو قصه های پدرم شنیدم! اما چیز خاصی ازشون یادم نیست. اون روزا حدودا پنج سالم بود... الان ۳۲ سال از ش میگذره. فقط یادم ِ داستان های عاشقانه ای بود، و پدر موقع تعریف کردنش احساس عجیبی داشت...ناگهان از جا بر خاست و به سمت اتاق رفت. کاغذ های کنار میز را بر داشت و یکی یکی آنها را باز کرد. جملات به سرعت از مقابل چشمانش عبور می کردند: ایزابل، ایزابل آسمانی، مرا از باران عشقت سیراب کن... برای معبودم، هانس تو ماس که روح دوباره ای در من دمید... اورلین عزیزم، تو را عاشقانه می پرستم... مری پاولای من، با تو همه چیز به رنگ بهار است، با تو... برای سرچشمه ُ عشقم، چشمانت،هزاران بوسه هدیه می فرستم...
سرش سنگین شده بود. انگار تمام آن قصه ها واقعیت داشت. قصه هایی که در گذر زمان از صفحهُ ذهن او پاک شده بود...
[۲روز بعد] مادر در حالیکه قاب تعمیر شدهُ مری پاولا را در دست داشت، به همراه پسرش وارد اتاق شد و جای قاب ها را تغییر داد... هانس توماس و مری پاولا را در کنار هم، و به همین ترتیب زوج دیگر را دوش به دوش هم، بر روی دیوار موازی قرار دادند.آنگاه با لبخند رضایتی آنجا را ترک نمودند.
... زوجهای عاشق مسلک از اینکه سر انجام، پس از سالیان مدید به معشوق خود رسیده بودند، در پوست خود نمی گنجیدند! تمام وجودشان را شهدی فرا گرفته بود که گویی هیچ چیز در دنیا شیرین تر از آن نبود...شهدی که شاید چندان هم پایدار نبود؛ ایزابل در کنار اورلین بود ولی چشم در چشم هانس توماس! مری پاولا نیز به همین شکل و در راستای قطری ایزابل...
/آدم برفی/
***
...ای تو اشنای ناشناسم،ای مرهم دست تو لباسم.دیوار شبم شکسته از تو،از ظلمت شب نمی هراسم...
1.- سلام. –سلام دوست من.خوبی؟ به نظر اشفته میای.چی شده؟ -خواب دیدم.ی کابوس وحشتناک. –چی بود؟ برام تعریف کن. –هیچی.همین الان قبل ازینکه بیام این جا خواب دیدم ی عده منو به جرم نامعلومی دستگیر کرده بودند و داشتند شکنجه می دادند،اخرش هم منو انداختند تو ی اتاق که پر مار بود...خیلی وحشتناک بود.
- اروم باش. سعی کن فراموشش کنی.دیگه تموم شده. –نمی دونم دارم تقاص کدوم گناهمو پس میدم...مگه من چیکار کردم، روز به روز دارم بیشتر و بیشتر تو نکبت خودم غرق میشم، فکر نمی کنم این حقه من باشه،حقمه؟...من لایق این همه عذاب نیستم.هستم؟ این دنیا عذاب،ان دنیا هم عذاب،مگه میشه؟!پس کجاست اون عادل؟- اروم باش.به خودت مسلط باش... – همه بهم میگن با این حرف ها و کار هات سراسر کفر مطلق شدی و همین جوری پیش بری دیگه هیچ راه برگشتی نخواهی داشت. حالم اصلا خوب نیست. چه تو بیداری چه تو خواب. همش عرق سرد می کنم. وقتی میام بیرون مدام حس می کنم یکی داره تعقیبم می کنه، هی صدام می کنه. همش تن صداش و تق تق کفش هایش تو گوشمه. تو ذهنم هیاهو و جنجالیه. مدام سایه هایی می بینم که از کنارم رد می شوند. دیگه خسته شدم. – عیب نداره عزیزم، درست میشه. طبیعیه. تو داری ی دوره ی خاص -ی بحران- را سپری می کنی. این حس و حال،همه ی این فکر و خیال هامدام باهاته تا کم کم خودت را پیدا کنی و اطرافتو بشناسی.نگران نباش به زودی به زندگی عادیت برمی گردی.فقط باید کمی به خودت مسلط باشی.
2.شب موقع خواب یاد اولین دیدارش با آنه سه افتاد. ماه پیش بود. چهارشنبه ی اول ماه. اشناییشون به خاطر سگ آنه سه،"التون" و دروغ های مانی در مورد داشتن سگ سیاهی به نام ماراکانا که توی ی حادثه کشته شده بود شکل گرفته بود.در حالیکه مانی در عمرش حتی یک حلزون هم نداشت چه برسه به سگ!اخر سر هم گفته بود:می تونم بازم ببینمت؟آنه سه هم گفته بود:اره، چرا که نه،من هر روز التون را ساعت 6 برای هوا خوری میارم پارک...
3.آنه سه مسیحی بود.خیلی هم معتقد بود.در این مدت کوتاه کلی از زندگی مانی دستگیرش شده بود:ضربه ی روحی شدید که باعث شکست در جمیع ابعاد زندگیش شده بود.روحش ترک خورده بود.به همه چیز و همه کس مشکوک بود حتی به سایه ی خودش!فکر می کرد همه مسخره اش می کنند یا ان هایی هم که دوستش دارند تحملش می کنند.در باور هایش دچار تردید شده بود.ی روز به آنه سه گفته بود:خوش به حالت.تو خیلی معتقدی.معتقد بودن خیلی خوبه.ی جورایی باعث ارامش و ثبات روح میشه.منم معتقد بودم.هیچ وقت فکر نمی کردم روزی به جایی برسم که حتی بوجود خودم هم شک کنم،به ذات عشق،حتی خدا.... آنه سه هم بهش گفته بود:شک خوبه.شک راهیه برای رسیدن به ایمان،ی جاده ی دو لبه ی باریک.یک لبش ایمان،یک لبش کفر.اما تعلل تو جاده ی شک ادمو به کفر می رسونه.... – کار من از شک گذشته.من سقوط کردم، من ریختم....
میدونی به نظر من دو حالت بیشتر وجود نداره: یا خدا "منو"دوست نداره و فقط با کسانی که دوست داره حرف می زنه و به ان ها کمک می کنه و منم که جز این دسته نیستم این جا رها شده ام و یا اینکه خدا همه ی ادم ها را گذاشته به حال خودشون و در خاموشی مطلق فرو رفته....
4. پس از مدتی خوابش برد و خواب دید: در رویا،فرشته ی زیبا رویی –که بی شباهت به آنه سه نبود-به او نزدیک شد و گفت: دستت را به من بده. –مرا کجا می بری؟ -من از سوی خدای تو امده ام.امده ام معجزه ی کوچکی به تو نشان دهم.امده ام تا تو را از شک خارج کنم. – نه، تنهایم بذار. دروغ می گویی.
-به من اطمینان کن.می خواهم به یقین برسی.مگر همیشه همین را نمی خواستی: "خدایا ی معجزه ی کوچک....معجزه ای به من نشان بده تا بدانم هنوز مرا فراموش نکردی....که هنوز مرا دوست داری...." با من بیا.
این در حالی بود که آنه سه در اتاق خوابش با شمعی در دست، پای تخت خوابش انجیل می خواند....
/سایه روشن/
***
"... هنوز از عشق تو لبریز تنم، عاشق چشمون ناز تو منم..."
- مامان کار نداری؟ من دارم میرم. - نه مادر جون، به سلامت. مواظب خودت باش. - باشه چشم. شما هم همین طور. من برای نا هار میام.
در مسیر همش تو این فکر بود که روز اول کلاسش رو چه جوری شروع کنه. بر نامه ی کلاسش چطور باشه: نیم ترم، کوئیز، کار کلاسی، چی... . معروف بود که استاد راستین رهجو سخت گیر ترین استاد نه تنها تو درس طرح سیستم های اطلاعاتی است بلکه بدون اغراق تو کل گروه آموزشی است.
-خب، اطلاعات به عنوان ماده ی خام برای هر سازمان، سیستم و همچنین خرده سیستم های پیرو آن یک ضرورت است... - ببخشید استاد... از صدای ضجه ی کشیده شدن صندلی پشت در، کل کلاس و همین طور خودش بر گشتند به سمت در کلاس. دختر معذبی جایی بین بیرون و درون کلاس ایستاده بود. دختر گفت: استاد ببخشید کمی دیر شد. با بی تفاوتی هر چه تمام نگاهی به ساعتش کرد و گفت: یه خرده کمی کمه. بفرمائید. از جلسه ی بعد کسی بعد من نیاد. دختر که سرخ شده بود معذب تر از قبل رفت و درست جلوی میز استاد نشست.
آخر کلاس موقع حضور و غیاب خودکار رهجو نمی نوشت. گفت: یه نفر یه خودکار به من بده. دختر با ناز تمام دستشو در هوا تاب داد و گفت: بفرمایید استاد. ناگهان یک لحظه گویی چیزی درست از وسط روح رهجو گذشت. خشکش زد. یخ کرده و به لرزه افتاد. در یک لحظه به چند سال قبل بازگشت. چند تصویر مبهم دید و دوباره بازگشت. به دستان دختر خیره شده بود. این بود آن طوفان. دستان سفید با انگشتانی ظریف و کشیده با ناخن های مرتب که لاک سفید داشت. مو نمی زد. خودش بود-انگار-: "...دستان تو همان خورشیدی است که مرا با حقیقت زندگی... و انوارش-انگشتانت- معنی عشق... چی میخوای؟... می خوای منو بغل کنی؟... مزخرف نگو عشق وجود نداره... من گفتم عاشقم بشی؟...". چند سال پیش بود؟ الان کجاست؟ از آن موقع هر روز به یادش بود ولی تقریبا دیگر چهره اش از یادش رفته بود و فقط یک یاد و خاطره کهنه از او باقی مانده بود. یه زخم قدیمی و حالا این دختر اینجا... سرش به شدت درد گرفته بود. به سرعت حاظر غایب کرد. اسمش آیه آرمان بود.
کل راه را برگشت داشت به عشقش، عشق اول و آخرش فکر می کرد: مستانه نژند.چقدر تلاش کرده بود ولی بی فایده بود. مضحکه ی خاص و عام شده بود ولی دست نکشیده بود چون عاشق بود. لبخند زد و زیر لب گفت: عاشق هر چی در برابر معشوق خار باشه بالاتره. اینو مامانش می گفت... آخرشم مستانه درسش تمام شد و رفت پی زندگیش... حالا یه خودکار باعث شده بود خاطره ی عشق کهنه دوباره آتش بندازه تو دل مرد. با خودش عهد کرده بود دیگه وارد این بازی ها نشه. قول داده بود حرف برادرش رو گوش کنه و عشق و عاشقی گر چه وجود نداره ولی همون مفهومی رو هم که وجود داره بسپره به زن ها. در تمام طول مسیر داشت یادگاری مستانه رو روی مچش ناز می کرد.
-سلام مامان. - سلام عزیزم، خوبی؟ خسته نباشی. چرا گرفته ای؟ - هیچی مفصله. سر ناهار تعریف می کنم. سر ناهار کل ماجرا رو تعریف کرد. مامانش آشکارا نگران شده بود. اینو از چشماش می شد خواند. یاد چند سال پیش افتاده بود. روزی که نزدیک بود راستین رو برای همیشه از دست بده. گفت: حالا چی کار می خوای بکنی؟ - هیچی. امروز کمی حالم بد شد و یاد اون روزا افتادم ولی سعی می کنم خودمو پیدا کنم. این کار بی فایده است. من در تمام زندگیم- در تمام طول و عرض و ارتفاع این زندگی کوفتی دیر رسیدم. نه مامان نمی خوام دوباره ضربه بخورم. کوچکترین ایجاد رابطه ای و ابراز علاقه ای همانو بدبختی من همان. این کارها اصلا نتیجه نمیده. سال ها از اون زمان می گذره و من با بدبختی تونستم احساساتم رو شبیه صورتم کنم. حالا نمی گذارم یه اتفاق همه چیز رو خراب کنه. سعی می کنم فراموش کنم که اصلا همچین آدمی رو دیدم. از موضوع فرار می کنم. گاهی رها کردن مسئله در سازمان باعث میشه که با گذشت زمان مسائل به مرور حل بشه. اینو گفت و لبخند محوی زد. مامانش گفت: راستین تو همیشه همین طور بودی. ما داریم درباره آدم ها و احساسات و روح و عاطفشون صحبت می کنیم نه سازمان و کارخانه که ماهیتی مجازی دارند.
هفته ی بعد هر چه گشت سر کلاس آیه آرمان رو پیدا نکرد. با خودش گفت حتما مثل هفته ی پیش دیر میاد ولی اصلا نیومد. آشکارا حال و حوصله ی درس دادن نداشت و کلاس را زود تمام کرد. موقع حضور و غیاب وقتی اسمش را صدا زد، پسری از ته کلاس گفت: استاد ایشان این درس رو حذف کردند چون با یکی از درس های دیگرش تداخل داشت. رهجو که بی اختیار از کوره در رفته بود سرخ شده بود و با حالت معترضی گفت: شما از کجا می دونید که ایشون... ناگهان به خودش اومد و حرفش رو خورد و سعی کرد به خودش مسلط باشه. پسر هم که حالت استاد رو دید سکوت کرد و زیر لب گفت: آیه، آیه ی عزیزم، آخه من ندونم پس کی بدونه... .
/سایه روشن/
***
/ آدم برفی/
***
"...تو را باید مثل گل، نوازش کرد و بویید، با هر چی چشم تو دنیاست فقط باید تو رو دید..."
- سلام. یه پیرینت می خواستم.
- شمارت؟
- ۸۴۱۰۲۵۲۵۲
لبخند رضایت بر لبان پسر نقش بست. به اطلاعات خوبی رسیده بود: مستانه نژند. خود را یک گام نزدیکتر به او حس کرد.
- خب، شنبه از صبح تا ظهر. یکشنبه تا عصر. دوشنبه صبح. عالی شد.
برنامه زندگیش همین بود. ۶ روز می رفت دانشگاه. ۳ روز برای خودش، ۳ روز برای او. سه ماهی بود که مدام هر جا می رفت اونو تعقیب می کرد. برنامه ی همه کارها، ساعت های ورود و خروج و کلاس و استراحتش... را داشت. خودشو کامل با او تنظیم کرده بود. ولی هنوز جرات صحبت کردن با او را پیدا نکرده بود. از طرفی مستانه اصلا او را نمی دید و خیلی سرد و بی حالت از کنارش رد می شد. پسر با خودش فکر می کرد بالاخره روزی مستانه خسته می شود و به زبان می آید که چرا اینقدر مرا تعقیب میکنی و این گونه سر صحبت باز خواهد شد... هفته ها مثل هم سپری می شد.
شنبه صبح راهروی ساختمان ۱: آشفته به ساعتش نگاه کرد. عقربه های ساعت عدد ۷:۴۵ را نشان می دادند. با خودش فکر کرد دیگر الان باید پیداش بشود. آمد. مثل همیشه. از کنارش رد شد. پسر با نگاه ممتدی گرد و خاک پشت سر او را جارو کرد تا چشمش تر شد.
ساعت بعد از این با استاد با هم سر کلاس می رفتند. برنامه ی هر هفته اش بود بین ساعت می رفت اتاق اساتید. انگار در مورد کارآموزی با او صحبت می کرد. یکشنبه ها با یک پسر می آمد دانشگاه. می گفتند با هم پروژه ی پایانی دارند و پسره هم ازش خواستگاری کرده ولی او گفته بهتره رابطه ی ما در حد رابطه ی درسی-کاری باقی بمونه. پسره هم فعلا دست کشیده ولی به هر حال با همند... عصر های یکشنبه تنها بر میگشت خانه و این خیلی خوب بود. دوشنبه هم با یکی از دوستانش می آمد ولی تو دانشگاه همش با یه پسر دیگه بود که می گفتند اینه که اونو دوست داره ولی خیلی اهمیت نمی ده. کارش این بود که از صبح زاغ سیاه اون دوتا را چوب بزنه و مدام شاهد ادا و عشوه های او باشد که از هیچ فرصتی دریغ نمی کرد. به هر حال مهم این بود که آن ها هم با هم بودند...سه روز بعد هم با افسردگی تمام می رفت سر کلاس به امید اینکه زودتر شنبه بیاد.
یه عصر یکشنبه مثل همیشه وقتی کلاس مستانه تموم شد دلو زد به دریا و رفت و گفت: - سلام. - سلام.بفرمایید. -من، من،... راستین رهجو هستم. - خب؟...آهان، تو همونی که همه جا مثل سایه دنبالمی؟ تازه یادم اومد. تو همونی که همش مثل ترسوها یه گوشه وایستادی و زاغ سیاه منو چوب می زنی؟ خب چی کار داری؟ - میخواستم بگم... من عمیقا عاشقت شدم. -[بی حالت گفت]:خب؟ چی میخوای؟ - نمی دونم. - هه! مزخرف نگو. می خوای منو بغل کنی؟ - نه. - میخوای منو بوس کنی؟ - نه. - پس چی لعنتی؟ می خوای با من بخوابی؟ - نه،نه،نه...من مطمئنم. بیا بگیر. اینا رو برای تو نوشتم. همشو. سطر به سطر. واژه به واژه... نمیدونم دقیقا چی می خوام... ببین من دیوونه توام. می خوام در تو غرق شم. می خوام انقدر نگاهت کنم تا لبریز شم. می خوام انگشترت باشم یا شاید لاک سفید ناخن هات. من از زندگی افتادم... ببین با من چه کردی؟ -هه! من گفتم... . اوه... ببین هر چی می خوای بگی بگو ولی این مزخرفه. عشق یه دروغ بزرگه. جفنگه. چشماتو ببند... میگم چشماتو ببند. پسر چشماشو بست. دختر دست پسر را گرفت و چسباند به پاهاش. ناگهان پسر احساس حرارت شدیدی کرد و از نوک پاهاش تا نوک موهایش چیزی شبیه برق رد شد و از فرط حرارت چشمانش اشک زد. دختر دست پسر را روی پاهایش حرکت داد و به سمت بالا آورد و آن را دقیقا گذاشت جایی بین دو پایش... پسر فریاد کشید و نوشته هایش را پرت کرد روی زمین و سریع از آن خارج شد.
- راستین، مادر جون. آب خوبه؟ سرما نخوری؟
راستین در حمام با تیغی در دست فریاد کشید: مستانه...
/سایه روشن/
میله های زندان زوزه کشان پشت سرش بسته شد و نگهبان درشت هیکل در حالیکه کلید را درون قفل می پیچاند، لبخند تلخی زد و از سر بی حوصلگی گفت: اینجا بهترین اتاق ماست. دنج و ساکت، رو به انفرادی! زیاد با هتل های پنج ستاره توفیر نمیکنه، فقط یکم امکاناتش کمترِ!... سعی کن بچهُ خوبی باشی و زیاد هم سر و صدا نکنی. مفهومه؟! [و سپس آنجا را ترک کرد]. مرد مدتی به اطراف خیره شد و سپس به سمت تخت حرکت کرد. زندانی دیگر که تمام مدت او را با نگاهی سرد زیر نظر داشت از طبقه دوم تخت به پایین پرید و پایش را محکم به نشانهُ مالکیت روی تخت پایین کوبید...
[صبح روز بعد] مرد همان طور که روی تخت دراز کشیده بود سرش را به پایین خم کرد و گفت: اون بیرون چیکاره بودی؟
- قمار باز.
-چی شد که افتادی زندون؟
- یه پاپوش... . قمار آخرم سر زندگی بود. یا همه چی، یا هیچ چی! می دونی؟...حالا با این وضعیت می تونم فکر کنم که قمار رو باختم... اما نه، اگه برده بودم...! لعنتی... من چرا اینجام...
- پس فقط من نیستم که جرمم بی گناهیه!... کار من دلالی بود. همه چی! هر چی که فکرشو بکنی... زندگی هیجان انگیزی داشتم. اطرافم پر بود از امکانات رویایی، دلبر های رنگارنگ... اما موش دووندن یکی همه چیزو خراب کرد...
هنگامی که قمار باز در حال تکمیل بیست و چهارمین دستهُ ده تایی خطوط بود، دلال به سمت او حرکت کرد و نجوا کنان به او گفت: می خوای از شر اینجا خلاص شیم؟ من یه راهی پیدا کردم.
- الان وقت شوخی نیست. نمی بینی حوصله ندارم؟!
- دارم جدی میگم! یه حفره تو حیاطِ، دفعهً پیش که رفتیم هواخوری پیداش کردم.
- توام دلت خوشه... این کارا عملی نیست.
- تو بیا، بقیش با من!
[ دو روز بعد] -نگهبان: وقت پیاده رویه، زودتر برید بیرون، یالا...
دو مرد نگاه معنا داری به یکدیگر انداختند و از سلول خارج شدند...
...[کانال زیر زمینی آب] -دلال: از این طرف... نگفتم موفق میشیم!... و سپس همچون قهرمانان نامی دوی سرعت، شروع به دویدن به سمت خروجی کردند، و صدای جیغ و داد خوشحالیشان در کانال طنین انداز شد.
مدتی بعد صدای آژیر محیط به پا خواست، اما دیگر کمی دیر شده بود. آنها به اندازهُ کافی از آنجا دور شده بودند...
[رادیو سراسری، اخبارساعت ۱۸:۰۰، خبر ویژه]:دو زندانی امروز حول و حوش ساعت ۱۱ صبح موفق به فرار از زندان حومهُ شهر شدند. پلیس برای به دام انداختن این دو زندانی فراری پروندهُ آنها را به دقت مورد بررسی قرار داد. اما در این میان چیزی که سبب شگفتی بسیار شده است، تطابق کامل و دقیق اثر انگشت دو زندانی با یکدیگر می باشد!! حال به گزارشی که همکارمان از این رویداد نایاب تهیه کرده است توجه فرمایید...
[ساعت ۹:۳۰ شب] تلفن به صدا در آمد...
- بله؟
- بالاخره گیرت آوردم... هیچ معلومه این همه مدت کجایی تو؟! همه جا رو واسه پیدا کردنت زیر و رو کردم...
- خوب؟ چی می خوای؟
- یه همکاری پر سود و راحت! جا از من، کار از تو. دلالی خوبیه! یه قمار همیشه برنده که نیازی هم به رفتن تو گود نداره. چون قمار بازاش مرد های هوس باز احمقین که واسه ساختن شبشون حاظرن هر چقدر که لازمه پول خرج کنن... چی میگی؟!
-باید فکر کنم... بهت خبر میدم، تا فردا.
-خوبه! پس من منتظرم...
میان زمین و بهشت سرگردان بود. حکم ورودش هنوز صادر نشده بود. تنها یک شرط باقیمانده بود: اخلاص...
...احساسی عمیق قلب او را به زمین پیوند زده بود... آرزویی دیرینه! عاشق بود، عاشق زنی افسانه ای! زنی که چند صباحی بود که در نوبت مرگ به سر می برد...همیشه چشم به راه حادثه بود... شاید چیزی شبیه به نزول یک اسب سپید که با آن به سویش بتازد... هیچگاه عشقش را بروز نداده بود٬ و مرگ نیز همسفر او در این راه شد!
فرصت زیادی نداشت. انتظار٬ زن را از پای انداخته بود... در آخرین روزهای باقیمانده٬ مرد به خواب او گام نهاد. قطرات اشک نگاه سرشار از پشیمانیش را کاملا خیس کرده بود. تنها یک چیز برای گفتن داشت: دوستت داشتم... دوستت دارم... برای همیشه...
مدت کوتاهی گذشت. زن خود را برای رفتن آماده می کرد. دیگر انتظار به پایان رسیده بود. حال او دوستداری داشت که برایش آرزوی شادی می کرد...هنگام پرواز٬ در امتداد مسیر٬ مرد را دید... او همچنان روی زمین بود.عشق زمینی او را بیش از پیش از بهشت دور ساخته بود. و این بار نوبت مرد بود که در انتظار بماند...
صدای گریهُ نوزاد تازه به دنیا آمده در فضا پیچید...
اولین زاد و ولد به وقوع پیوست و جمعیت حاضر به ۲۴ رسید!
منطقهُ وسیع حفاظتی با شرایط یش بینی شده، مدتی بود که پذیرای مردم شده بود. افرادی با خصوصیات متفاوت، اما مشترک در یک عامل: قسمت خاصی از حافظهُ همگی مخدوش شده بود، بی آنکه کسی از چیزی مطلع باشد.
هر گونه حفرهُ ارتباطی با محیط بیرون پوش داده شده بود و افراد به ناچار محکوم به زندگی حول پیرامون خود بودند.
سالهای بسیار گذشت... زندگی بسته، مردم را وادار به تفکر بسیار جزیی و استفادهُ هر چه بیشتر از دنیای خود کرده بود.
گذشت زمان و تکمیل تدریجی، آنها را به علوم جدیدی در زمینه های گوناگون سوق داد. علومی بر پایهُ قوانینی عمیق، هم تراز و کاملا متفاوت با علوم دنیای بیرون!
... تمدن نو ظهور آرام و پیوسته رشد می کرد و دنیای بیرون پس از گذشت حدود یک قرن هنوز در رویای مراقبت از فرزند کوچک خویش به سر می برد...!
ماموریت ویژه:
تیمی از افراد متخصص و زبده، به منظور برسی و شناسایی هر چه دقیق تر ویژگی های بومی و زیست محیطی قطب جنوب،جهت اهداف پیش بینی شده، به این منطقه ارسال گردد.
مدیریت کل سازمان
و نامه کاملا خارج شد.
***
ناخدا: دیگه چیزی نمونده، داریم می رسیم...
کشتی توقف کرد و اعضای گروه، متشکل از ۵ مرد و ۳ زن، یکی یکی بر پهنه سپید قطب فرود آمدند. پس از اندکی استراحت، نقشهً منطقه در کمپ مورد مطالعه قرار گرفت. افراد به گروه های دوتایی تقسیم و در ۴ جهت اصلی پراکنده گشتند.
قطب جنوب-مشرق:
-مرد: یه لحظه بیا، انگار یه چیزی پیدا کردم...
[زن به سرعت خود را رساند و نگاهی انداخت] جالبه! اما به نظر نمی رسه چیز خاصی باشه.بهتره فعلا به کارای مهمترمون بپردازیم...
زن دور شد و مرد همچنان متعجبانه نگاه می کرد. خطوط بسیار ریزی شبیه به عدد، به صورت عمودی وو دنباله دار در لایهً مشخصی از یخ حک شده بوند! مرد دنبالهً خطوط را گرفت و پیش رفت. هر چه جلوتر می رفت خطوط کم رنگ تر و بی هویت می شد. تا اینکه به دره ای از یخ رسید که در آن به آرامی در جریان بود.مرد کنجکا وانه لبهً دره خم شد و به دنبال آثار خطوط گشت... زن آرام آرام از پشت سر به او نزدیک شد و گفت: داری چیکار میکنی؟!... مرد سراسیمه سرش را بر گرداند، مکثی کرد و در حالی که قصد بر خواستن داشت، ناگهان قطعه یخ زیر پایش لغزید و به داخل دره سقوط کرد!... صدای جیغ زن به آسمان رسید...
مرد چشمانش را گشود. کمی تار می دید، با این حال حضور آرامش بخش کسی را کنار خودش احساس می کرد. به زحمت از جای خود بلند شد. گوشهایش کاملا کیپ شده بود. صدایی جز سکوت نمی شنید! هنوز سرش درد می کرد. همه چیز سر شار از رنگ بود. انگا در اتاقک بی انتها، درون نقاشی هنرمندی بزرگ قرار گرفته است!
زیبا رو: نصفه روزی میشه که منتظرم بیدار بشی. به نظر می رسه زیاد موندگار نیستی...
مرد در حالی که گوشهایش را پاک می کرد گفت: من کجام؟
زیبا رو مختصات ماهوارهای دقیق مکانشان را اعلام کرد.
مرد با نگاهی حق به جانب گفت: این که مختصات منطقه ای تو قطب جنوبِ!اما اینجا...
- ارتباط تو با زمین قطع شده. تو توی مختصات یکی از تونلهای خروجی زمین قرار گرفتی.تونلهای مرتبط کنندهً دنیا ها به هم!
- اما این واقعیت نداره!
- باورش برای من هم سخت بود! جنس دنیایی که من ازش اومدم کاملا با اینجا متفاوت بود!
- مگه تو اهل اینجا نیستی؟
- نه! من از دنیای ستاره ها به اینجا اومدم. میلیونها سال پیش، منو جایی دفن کردند که دقیقا در مختصات یکی از همین تونلها قرار داشت! و حالا به زمان این دنیا ۶۶ قرن که اینجام!
- پس مو جودات این دنیا کجان؟
- همینجا! کنار ما! تو همین مربع پنج در پنج اطرافمون حدود ۴۰۰ نفر دارن رفت و آمد میکنن!
[مرد با خنده گفت] داری منو دست میندازی؟!
-نه...! تو قادر به دیدن اونا نیستی! همونطور که قادر به شنیدن هیچ صوتی جز صدای من نیستی... امتحان کن! یه سنگ بنداز توی اون گودال آب.
مرد سنگی به سمت گودال پرتاب کرد. آب، چون رنگی غلیظ، به اطراف پاشیده شد اما هیچ صدایی شنیده نشد!
-تو چطوری با اونا ارتباط بر قرار می کنی پس؟
- من سیگنال های صوتی و تصویری اونا رو با فرکانس ضعیف دریافت می کنم! اما بعد از این همه سال، دیگه می تونم کاملا لمسشون کنم. مثل درک یه نا بینا از محیط اطرافش!...
دنیای موازی-زمین:
قطعه یخی که مرد روی آن گیر کرده بود شکسته شد و مرد به کنارهً آب غلتید. در همین حال روی اعداد حک شده در لایهً یخ خط قرمز موئینی کشیده شد!
مرکز: اگه صدای منو میشنوی موقعیت دقیقت رو اعلام کن... ۲ دقیقه هست که تمام سیگنالای ارتباطیت قطع شده... صدامو میشنوی؟...
...مرد چشمانش را گشود. حضور آرامش بخش کسی را کنار خودش احساس می کرد...!
روزها بود که پس از آن حادثه، مرد با هیچ کس حرف نمی زد. گوشه گیر شده بود و همه چیز در نظرش رنگ باخته بود، حتی کارهای مورد علاقه اش. با این وجود، استاد نقاشی اش همچنان او را به کشیدن ترغیب می نمود....
همه چیز فراهم بود. فقط اراده ی او کافی بود تا بار دیگر اثری خیره کننده خلق شود!
ساعت ها از آمدن استاد می گذشت. اما مَرد... گویی به حرف هایش بی توجه بود. سه پایه ی نقاشی با بومی سفید که رویش سوار شده بود، گوشه ی اتاق، رو به پنجره گذاشته شده بود و روی میز کوچک کنار آن رنگها به ترتیب رنگ های رنگین کمان چیده شده بودند. روشنایی زیبایی از پنجره بر اتاق گسترده بود. نوری که بیش از همیشه روشن می نمود!
مرد احساس خستگی می کرد. چشم که بر هم گذاشت، در رویا غرق شد...
به دوران کودکی پا گذاشت. روزهایی که همراه با مادربزرگش به دریا می رفت... لحظه هایی که با هم به تماشای رنگین کمان می نشستند و با شعر و بازی، رنگ های آن را می شمردند... هنگامی که قسمتی را به اشتباه می گفتند صدای خنده هایشان به آسمان می رفت، مادربزرگ او را در آب می انداخت و مدتها با هم آب بازی می کردند...
کمی گذشت... مرد از خواب پرید. تشنه بود! بی درنگ لیوان آب کنار دستش را برداشت و جرعه ای نوشید. تلخ بود، طعم رنگ می داد! انگار اشتبا ها لیوان قلم مو ها را سر کشیده بود... به سمت پنجره دوید و آب دهانش را در باغچه خالی کرد. ناگهان به سمت بوم رفت، انگار چیزی او را به آن سمت می کشید. قلم موی دلخواهش را پیدا کرد، سعی کرد خوابش را نقاشی کند، چهره ی مادر بزرگ را خوب به خاطر داشت...
قلم مو را که زمین گذاشت، صدای قهقه ای همراه با تشویق، از پشت سرش به گوش رسید. استاد همه چیز را دیده بود. تلاش های او برای تماشای دوباره ی نقاشی های بی نظیر شاگردش، بی ثمر نمانده بود. بار دیگر از یکی از شاهکارهای مرد پرده برداری شد! طرح فوق العاده ای بود، اما... فقط رنگ ها سر جای خود استفاده نشده بودند! نقاش نابینا بازهم ترتیب رنگ ها را اشتباه به خاطر سپرده بود!......
نقشی زد از خیال، نقاش نامی دهر
از کوه و جنگل و دشت، دریای بی کران
رنگین کمان رنگ، در روح آن دمید
مهری زد و نشست
بار دگر بدید!!...
کم سو گشت یکی یکی، چشمان رنگی نقش؛
لبریز شد از سیاهی، دل هزار رنگ بوم!...
چشم در چشم؛
نقاش و بوم سیاه...
........
گویی که می پرسند
آن کیست که نابیناست؟!...
/آدم برفی/
داستان از بهار http://harfayeporteghali.blogfa.com
شهر بازی یکی از شبهای شلوغ خود را می گذراند. افراد از همهً گروه های سنی با ملیتهای مختلف در شهر بازی مرکزی شهر حضور داشتند و غرق در تفریح و شادی بودند. نیمه های شب بود. زوج جوان پس از کمی استراحت برای گرفتن بلیط ترن هوایی وارد صف شدند. ترن بسیار غول پیکر، تو در تو و مارپیچ بود! در حین پیشروی در صف پسر ناگهان پریشان حال شد. چیزی در دلش فرو ریخت و تصویری از مقابل چشمانش عبور کرد: ترن مملو از مسافر، بر سر یکی از پیچ ها واژگون شد و در فاصله اندک سقوط تا مرگ پسر وارد یک هزارتوی پر پیچ و خم شیشه ای شد...
-دختر: عزیزم... حواست کجاست؟! بیا دیگه. جامون خیلی خوبه، نزدیکای نوک ترن! من که از همین الان هیجان زده ام! تو خوبی؟ نکنه ترسیدی؟
-پسر: نه، نه! من خوبم...
و در یک چشم به هم زدن خود را در ترنی پر از مسافر دید...
ترن آرام آرام شروع به حرکت کرد. پسر هنوز به حالت عادی باز نگشته بود. جیغ و فریاد مسافران سر به فلک می کشید اما انگار او کر شده بود. هیچ چیز نمی شنوید جز ندایی گمگشته در باد که زمزمه میکرد: راه خروج را پیدا کن...
ترن به نرمی به بالاترین نقطهً مسیر رسید و یک آن با سرعتی دیوانه وار به پایین سرازیر شد. پسر از شدت ترس چشمانش را محکم بست و ناگهان خود را در میانه های هزار تو سر گردان یافت! زمان برایش به شمارش معکوس افتاده بود. پاهایش کمی سست شده بود. با این وجود تلو تلو خوران به دنبال مسیر خروجی می گشت... مسیر های مختلف را پیمود اما هر بار به مکان واحدی باز می گشت. کلافه شده بود. صدای تیک تاک عقربه های ساعت را با تمام وجود احساس می کرد...
مسیر تازه ای پیدا کرد و به راه افتاد. اندکی بعد به یک دو راهی رسید. تصمیم گیری برایش مشکل شده بود. اشتباه رفتن و از دست دادن زمان شاید به معنای مرگ صدها نفر می بود. به هر ترتیب تصمیمش را گرفت. مسیر سمت چپ را انتخاب کرد و به طرف آن گام برداشت. در همین حال دیوار شیشه ای سکوت که او را محاصره کرد بود شکسته شد و صدای جیغ و داد بسیار عجیبی به گوشش رسید. چشمانش را باز کرد و متوجه شد که ترن لغزش های مهلکی روی ریل داشته است... و دوباره چشمانش را بست... سر جایش ایستاد. خیلی از ورودی مسیر سمت چپ دور نشده بود. به عقب بازگشت و در مسیر سمت راست به سرعت شروع به دویدن کرد...
مسافران شدیدا ازتکان های غیر عادی ترن دچار وحشت شده بودند و خود را محکم به صندلی می چسباندند. در حالیکه ترن بی وقفه در حرکت بود...
پسر به نفس نفس افتاد و بارها زمین خورد. اما انگار از دور نوری می دید... با تمام خستگی به پا خواست و به سمت رو شنایی راهی شد.
ترن دور آخر را شروع کرد... یکی از پایه های نگه دارندهً ریل در حال تخریب بود...
همگرایی خوب یا تراژدیک این دو به رسیدن یا نرسیدن پسر به مسیر خروجی در زمان صفر بستگی داشت.
نگاه معصوم و ملتمسانهً دختر جان تازه ای به او داد و پسر با دو برابر سرعتش به سمت نور دوید و از هزار تو خارج شد... در همین حال ترن با لغزش های بسیار، از قسمت آسیب دیده به طور کامل عبور کرد و آرام آرام متوقف شد...
مسافران گیج و وحشت زده پیاده شدند و نفس راحتی کشیدند.
-دختر: این با شکوه ترین ترن سواری عمرم بود. راستش وسطش فکر کردم مقصدمون سینهً قبرستونه! اما حالا... به من که خیلی خوش گذشت. چطوره حالا بریم ماشین سواری؟!
پسر لبخندی زد و با او همراه شد...
شهر بازی یکی از شبهای شلوغ خود را سپری کرد... نیمه های صبح بود که پایهً آسیب دیده ویران شد و قسمتی از ریل به طور کامل به زمین فرو ریخت!
مرد تنها، سال ها از خشکی فاصله گرفته بود. خانه ای داشت که پایه هایش بر روی آب بنا شده بود. خانه ای آبی به وسعت اقیانوس بیکران. و سوسوی فانوس دریایی اش ناجی کشتی های گم گشته بود...
شبی مرد چون همیشه کنار آب نشسته بود و مشغول درد دل با اقیانوس بود. سپس نامه ای نوشت، به آب انداخت و به سمت خانه به راه افتاد...
-اقیانوس: چند لحظه صبر کن. یک پیغام برات دارم.
مرد متعجبانه به اقیانوس رو کرد و گفت: از طرف کی؟ حتما اشتباه شده. من هیچ چشم انتظاری ندارم.
-یه نامه ست توی بطری، هر موقع بخونیش به جواب سوالت می رسی.
سپس طوفان شدیدی در گرفت و آرام آرام همه چیز تا نیمه به زیر آب فرو رفت...
صبح روز بعد مرد خود را کنار میله های اطراف فانوس یافت. پهنهً وسیع خورشید بر همه جا گسترده شده بود. چشم که باز کرد بطری شیشه ای را دید که دائما با امواج آرام آب به دیوارهً خانه برخورد می کند. با لختی زیادی خم شد و بطری را برداشت. نامه را بیرون آورد و نگاهی انداخت. نقشه ای بود، از مکانی دور افتاده با فرسنگها فاصله از آنجا. جایی در حوالی نیمکره شرقی زمین! زیر نقشه به خطی آشنا ، متعلق به صاحب نامه های شبانه، چیزی نوشته شده بود: کشتی ما از مسیر خود خارج شده. پری دریایی بی سوسوی فانوس غرق خواهد شد... دل مرد بار دیگر لرزید و با حالتی مردد به اقیانوس نگریست.
-اقیانوس: تصمیمت را بگیر... من هم در این راه کمکت می کنم.
مدتی بعد، مرد با کوله باری پر، از خانه بیرون آمد و به آب پرید و شروع به دویدن کرد.
-اقیانوس: عجله نکن، بنشین و با امواج من همراه شو...
چندین شبانه روز مرد در آغوش امن اقیانوس به سر برد تا اینکه در سحرگاهی به ساحل رسید... گویی خشکی برایش غریبه بود! مرد به نقشه نگاه کرد و راهی شد...با سختی بسیار محل علامت زده شده را در نقشه را پیدا کرد. رشته کوه عظیمی اطرافش را محاصره کرده بود. چند روزی در آنجا سکنا گزید، بی آنکه بداند چرا در آنجاست... شب ششم بر حسب اتفاق، غاری را که دهانه ً آن با شاخ و برگ و سنگ کاملا پوشیده شده بود پیدا کرد. به زحمت وارد آن شد و با فانوسی در دست، کنجکاوانه به دیوارهً غار نگاه کرد... تا اینکه برق عجیبی دید. سنگهای قیمتی چون نور در آن غار می درخشیدند. مرد به سمت آنها دوید و مقدار زیادی با خود به بیرون آورد.چندین بار این کار را انجام داد، اما انگار هیچ چیز از مقدار آن کاسته نشده بود! مرد هر چه بیشتر پیش می رفت، معادن بیشتری کشف می کرد که همگی مملو بود از سنگهای قیمتی، به رنگهای مختلف.
سر انجام مرد آنجا را ترک کرد و چند روز بعد با عدهً زیادی بازگشت و پس از انجام مذاکرات، کارگران مشغول به کار شدند!... روزها و ماههای بسیار می گذشت و جعبه های سنگ یکی پس از دیگری استخراج و به نیمکرهً غربی ارسال می شد تا در آنجا مورد پرداخت قرار گیرد. تا اینکه روزی آخرین جعبه از نیمکره شرقی خارج شد... ناگهان صدای مهیبی شنیده شد، خورشید جایش را به ماه داد و شب بر روز چیره شد. طوفان عظیمی به پا شد و باران شدیدی سر گرفت... گویی نیمی از کرهً زمین سبکتر شده و نیم دیگر سنگین، و تعادل زمین از میان رفته بود!
مدتی بعد همه چیز آرام گرفت! آرامشی پس از طوفان... اما شرایط زمین کاملا دگرگون شده بود! روزها و شبهای بی تناسب به همین منوال می گذشتند در حالیکه به ظاهر هیچ کس جز مرد با شرایط موجود بیگانه نبود! هیچ کس او را نمی فهمید، و به او چون اندیشمندان دیوانه ای که حرف های نا متعارف و بی اساس در مورد واقعیت هستی می زند می نگریستند! تا جایی که مرد با ایمان خود نیز به جدال افتاد...
در این برزخ بی سامان ناگهان نقطهً روشنی در دلش روشن شد. ندایی آسمانی او را به سمت فانوس دریایی کشاند...
از آسمان سیل می بارید. در طول راه صدایی آشنا، گم شده در دوردست دائما در گوشش زمزمه می کرد. مرد به سختی خود را به خانه رساند. فانوس دریایی کشتی گمراه را به ساحل نجات هدایت کرده بود. مرد با دیدن کشتی بی اختیار به گریه افتاد. پری دریایی روی عرشه ایستاده بود و به او زل زده بود. نگاهش چون همیشه گرم و آتشین بود. گویی باله هایش نیز در آتش نگاه خود سوخته شده باشد! پری دریایی به سختی مشتش را باز کرد و پر سفیدی را که در دستش پنهان بود، به سمت مرد فوت کرد. پر آرام آرام شناور در باد به مرد نزدیک می شد و کشتی به همان سرعت دور و دورتر...
پر به سبکی باد بود و به سنگینی کوه! سر شار از خاطرات مشترک قدیمی. اما بی گمان سنگینی غیر ظاهری آن از چیزی دیگر بود...
[چند هفته بعد، نیمه های شب، کنار رشته کوه تهی] مرد به داخل غار وارد شد، چشمانش را بست و همچون پری دریایی پر را فوت کرد. پر چرخید و چرخید و بسیار دورتر نسبت به نیروی فوت مرد، در جایی مشخص فرود آمد، و قسمتی از کوه شد... در همین حال زمین چرخی خورد! مرد از غار بیرون آمد. خورشید گرم آتشین در نیمه های آسمان می چرخید. مرد لبخندی به آن زد و راهی شد...
همه چیز به حالت عادی بازگشته بود. آنقدر عادی و معمول که هیچ کس متوجه هیچ دگرگونی نشد. گویی همگی غرق در وجود خود بوده اند، جز تعداد اندکی از پاکان...
زمین دوباره به تعادل بازگشته بود، اما اینبار در مختصاتی دیگر، هر چند بسیار جزیی و نا محسوس در مقایسه با حالت پیشین. و این خود شروع داستانی دیگر است. یکی بود، یکی نبود...
از خیابانی شلوغ عبور می کردم. سیل افکار پرهیاهوی مردم با سرعت از دریچهً ذهنم می گذشت. انگار همگی جملهً وقت طلاست را زیر لب زمزمه می کردند و تنها من از قطار زمان جا مانده بودم. با خود اندیشیدم که شاید خبری عمومی در میان است و من بی خبر از همه جا! گوشهایم کمی کیپ شده بود انگار! هیچ صدایی نمی شنیدم و همه چیز در سکوت مطلق بود. به آرامی در مسیر خود گام برمی داشتم که ناگهان درخلایی که گرفتار آن بودم، صدای قدم های کسی که از پشت سر به من نزدیک می شد پیچیده شد...
- ببخشید! آقا یه گل از من می خری؟! فقط یکی...
- گل؟ نه، گل می خوام چیکار!...
دخترک گل فروش نگاهی به من انداخت ، کمی فاصله گرفت و در یک چشم به هم زدن در ازدحام خیابان ناپدید شد... در همان حال، حباب خلاٍ ترکید و من یکباره در هجوم انواع صدا قرار گرفتم و چون کودکی گم شده در جنگل به گوشه ای پناه بردم...
سوار در اتومبیل به سرعت از خیابانهای باران خورده عبور می کردم که چراغ قرمز مرا متوقف کرد. کمی نا آرام بودم، انگار تنها من قدر لحظه ها را می دانستم و بقیه در خواب غفلت بودند. نمی دانم، شاید این بار من چیزی بیشتر می دانستم...ناگهان کسی محکم به شیشه کوبید. رشتهً افکارم پاره شد و از جا پریدم...
- آقا یه گل از من بخر، فقط یه دونه. آقا یه گل...
- باشه، فقط دست از سرم بر دارید. بیا اینم پولت. بقیش هم مال خودت...
به خانه که رسیدم شاخهً گل را با بی اعتنایی به گوشه ای انداختم...
روزها گذشت، هفته ها و ماهها در پس آن. تا اینکه روزی نور عجیبی به چشمم افتاد. نور از پشت مبل راحتی ام ساطع می شد. نگاهی انداختم... ناگهان همهً خاطرات به سرعت از جلوی چشمانم گذشت... شاخهً گل سرخ همچنان شاداب و سرزنده در گوشه ای افتاده بود و قرمز تر از همیشه جلوه می کرد. انگار برای او نیز زمان بی معنا شده بود...
به زانو نشستم تا شاخه گل را بردارم که ناگهان سکوت ملموسی همه جا را در بر گرفت...صدای پایی از پشت به من نزدیک می شد!
آسمان تیره و تار شد و باران سر گرفت...
پسر با چهره ای غمگین و بغضی در گلو به سمت پنجره رفت، آن را باز کرد و در حالیکه دستانش را دراز کرده بود تا قطرات ریز باران را لمس کند به فکر فرو رفت...
بازم که داره بارون میاد! خوب شد زود رسیدم خونه، وگر نه زیر بارون همهُ آرایشم از بین می رفت! دختر پنجره را بست و با نگاهی معنا دار چشم در چشم آینه دوخت...
زندگی فقط چند روزش رویاییه. فقط چند شبش پر ستاره ست. فقط چند سحرش بوی نون تازه میده. مرگ؟... نه! مرگ هم جواب سوال های من نیست. مرگ وقتی مرگ که طعم شراب ناب رو میده. آره، واسه مردن هم باید رفت تو صف. این ها تو خیالات من نبود! اما سهمم شد. سهمم از حرفهای معلم های مدعی دلربام. همون آدمهای دوست داشتنی دیگران. نمی دونستم باید گرگ بود، حتی در برابر چوپان مهربون خودت. اما... دیگه مثل همیشه دیره. خون من با سرنگ آلودهُ افکار دیگران سیاه شد. اونقد که دیگه برام عادت شد، که این ها دنیای منه، این ها رویای منه! اینجا صدا به صدا نمی رسه. امواج یا در سکوت در فضا پخش میشن یا در نهایت تحمل شنوایی. اینجا معیار آدم ها پنجره هاشونه. یا رو به دریای بیکران، بازه یا مقابل جنگل تاریک بسته. دشت گریان و پنجره نیمه باز برای کسی تعریف نشده! چشم ها برای هم نمی بارن. اشکها عمریه با بالشتها انس گرفتن. بالشتهایی که از خیسی بیزارن. کنار دروازهُ قلب آدماش یه سرباز نیزه دار ایستاده. کسی به دیگری نزدیک نمیشه چون دوست نداره آسیبی ببینه. آدم های اینجا برای عشق چشم گذاشتن اما سال هاست که نتونستن پیداش کنن. شاید هم خودشون گم شده باشن! به هر حال دیگه مهم نیست. بدون عشق هم میشه زتدگی کرد. واقعا؟!... انگار باید دوباره از خودم فرار کنم. این جاده تا انتها همینه. [ پسر پنجره را بست ] ... بهتره خودمو گول بزنم و یکم آهنگ شاد گوش بدم تا راحت تر همه چیز فراموشم بشه. یه ذره دروغ که اشکالی نداره! تازه شنیدم آدم های راستگوی اینجا بخشنده هم هستن...
[Play]: روزهای روشن خداحافظ، سرزمین من خداحافظ، خداحافظ خداحافظ خداحااااافظ...
صدایی رفت و بر گشتی مانند پاندول ساعت، روح مرد را آزار می داد اما بی اعتنا، سعی داشت خود را به خواب بزند... مدتی گذشت، تا اینکه مرد سرانجام غلتی زد و با حالتی پریشان گفت: چرا نمی ذاری بخوابم؟ من که گفتم نمی تونم!
پسرک لبخند معصومی زد و در حین تاب خوردن روی تاب متصل به چارچوب در گفت: اگه کمکم نکنی معلمم تنبیهم می کنه.
- دست از سرم بردار! من حوصله ندارم.
هم اتاقی با عصبانیت گفت: چی داری می گی نصفه شبی با خودت؟ بگیر بخواب دیگه. کاری نکن بگم پرستارها ساکتت کنن!
مرد پتو را روی سرش کشید و پس از مدتی به آرامی زیر لب گفت: تو بردی، کمکت می کنم...[و در همین حال صدا به تدریج محو شد]
[ روز بعد، حیاط آسایشگاه] گروه های مختلف به طور جداگانه مشغول بازی بوند و عده ای نیز در حال دویدن دور حوض. مرد در گوشه ای، دور از ازدحام نشسته بود و به تاب کنار حیاط خیره شده بود...
- مرد: خوب! حالا از من چی می خوای؟
- پسرک: نمایش یه تحول ساده یا شاید هم پیچده، یه شعبدهً بی کلک!
مرد به سمت تاب حرکت کرد و در حالیکه پسرک را آرام هل می داد گفت: مثل چی؟
- یه آزمایش: دگرگونی کرم ابریشم! کمکم کن تا به رضایت معلمم برسم...
- پرستار: وقت استراحتِ ، هوا داره تاریک میشه، بهتر بریم تو دیگه !
- مرد: میشه چند دقیقه دیگه بمونم؟ هنوز حرفامون تموم نشده.
پرستار نگاهی به تاب خالی ِ در حال حرکت کرد و با کمی حیرت پاسخ داد: می دونی که نمیشه. از دوستت خداحافظی کن و بیا. بقیه اش رو بذارید برای فردا.
مرد به آرامی به پسرک گفت: باید مدتی صبر کنی! زمستون سختی در راهه... سپس دستی تکان داد و به دنبال پرستار به راه افتاد.
روزها می گذشت... برف و سرما بر همه جا خیمه زده بود و اثری از زندگی در طبیعت نیمه جان دیده نمی شد. پسرک نیز که انگار به خواب زمستانی فرو رفته بود، برای مدتی ناپدید شده بود...!
با چشمان بسته،
در تاریکی عمیق پشت پلک هایم،
ناگهان از درون سقوط کردم
. . .
زیر پایم اما
محکم بود . . .
/بهار/
...[ دو ماه بعد] آدم برفی ِ داخل حیاط آسایشگاه قطره قطره در گرمای بهار ذوب می شد. مرد بنا بر قول خود تعدادی لارو فراهم نمود و آنها را در محیط مناسبی پرورش داد. اما هنوز خبری از پسرک نبود... تا اینکه لارو ها به دور خود پیله تنیدند! پسرک در حال تاب خوردن، اسیر در غل و زنجیر، بر تابی آویزان از شاخه های درختی تنومند ظاهر شد.
مرد با دستپاچگی گفت: فکر کردم دیگه نمی بینمت! چرا سر و وضعت اینجوری شده؟ خیلی آشفته به نظر می رسی!
- پسرک: غل و زنجیرِ پیله ً گناه، بال هام رو بسته... فرصت زیادی برام نمونده. فقط چند روز دیگه! اگه پروانه بشم رها از این زندان، می پرم وگر نه، منم و یک عمر اسارت!
- از من چه کمکی بر میاد؟
- سعی کن که همهً شفیره ها تبدیل به پروانه بشن... من باید برگردم به گذشته! دوباره می بینمت...
روزها سپری می شد و مرد با تمام وجود همه چیز را تحت مراقبت قرار داده بود. سر انجام روز موعود فرا رسید... پسرک و مرد با حالتی مضطرب به تماشا نشسته بودند. پروانه های رنگارنگ یکی پس از دیگری به پرواز در می آمدند و آزادانه به این سو و آن سو می رفتند. اما هنوز یک پیله مانده بود... ساعتها گذشت و آن دو دیگر کاملا مأیوس شده بودند تا اینکه ناگهان تکانی خورد و آرام آرام پیله را از دور خود باز کرد، و سر انجام پروانه ای به زیبایی هفت رنگ رنگین کمان از آن به پرواز در آمد. پروانه لحظاتی در اطراف آنها چرخید و سپس روی شانهً راست پسرک نشست... پسرک لبخندی به چشمان متحیر مرد زد، نگاهی به آسمان انداخت و در یکی از بازگشت های تاب، به آسمان پرید و تا خورشید پرواز کرد...
ساعتی بعد یکی از پرستاران که در حال گذر از حیاط بود متوجه چیزی شد. به سمت آن رفت... مرد زیر درخت مو ، روی زمین افتاده بود در حالیکه تعدادی پروانه در اطرافش می چرخیدند...
- پرستار: کمک... یکی کمک کنه... انگار مرده! نفس نمیکشه... .
چشم که باز کردم
هیچ کس را نمی شناختم!
گویی تمام عمر، در خواب خود می زیسته ام! . . .
/بهار/
آدم برفی
و
دریا آرام و ساکن بود. کشتی مسافربری غول پیکر، با سرعتی هموار در میانهً آن در حرکت بود. زوج جوانی روی عرشهً کشتی مشغول بازی با ورق بودند...
هر یک دو ورق کشیدند، به شرط بزرگتر حاکم!
- پسر: من سربازم.
-دختر: منم بی بی قصه هات!
- حاکم توئی.
- نه برای محاکمهً تو. بازی ما برنده برنده ست...
-[پسر شروع به دست دادن کرد] حکم چیه؟!
-دختر نگاهی به خال های دستش انداخت و گفت: حکم... دل!
طلوع چشم نواز خورشید بر پهنهً بی کران دریای آبی دلربایی می کرد...
-پسر: دل من خیلی وقته که محکوم به اسارت تو زندون چشم هاته.
-زندونی زندان بی زندان بان؟!
-این اسارت آرزوی هر آزاده ست.
- حتی اگه فاصلهً عرش تا فرش فقط یه قطره اشک باشه؟!
- خب باید قاعدهً بازی رو خوب بلد بود! [و لحظه ای بعد با اقتدار خال سر مشکی ای به زمین انداخت]...
- کافی نیست! این بازی مجازات هم داره، هر چند هم که خوب بازی کرده باشی. آس دل در عین دلبری مجازاتگر قهاریه! [ دختر آس دل را رو کرد و ورق او را برید و ادامه داد:] عشق بی رحم ترین شطرنجه. با یک حرکت اشتباه ممکنه کیش بشی و مات!
- حاضرم به خاطرش با هر چیزی بجنگم. قلعه و وزیر و سربازهام آماده ان!
- منتظرت می مونم، سوار بر اسب سفید، هر چند که با مهرهً سیاه بازی رو شروع کرده باشی...
[روز بعد] کشتی کوچکی بوق زنان از کنار صخره های عظیم الجثه عبور می کرد که نا گهان خدمه متوجهً چیزی شدند: کاپیتان... کاپیتان... اونجا رو! انگار یه کشتی غول پیکر به صخره ها بر خورد کرده. به نظر نمی رسه کسی جون سالم به در برده باشه. باید زودتر به مرکز اطلاع بدیم...
- دختر: یه دست دیگه بازی کنیم؟
- پسر: من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم. همه وجودمو تو قمار عشقت باختم!
- حالا شدیم مثل هم. یر به یر...
و دو پاکباخته در حالیکه دو باره سرگرم بازی شدند، به طلوع خورشید و پرتوهای طلایی رنگ آن می نگریستند و آرام آرام سوار بر امواج دریا به سمت ساحل رویا ها در حرکت بودند!
پروانه ای روی بینی دختر جوان نشست. چشمانش را آرام باز کرد. نور شدید چشمانش را آزرد. خورشید به وسط آسمان رسیده بود.خوشه های طلایی رنگ گندم با وزش نسیم ملایمی، چون دریایی مواج به این سو و آن سو می رفتند. از جایش برخاست میانه های گندم زار بود. مسیری را پیش گرفت و به راه افتاد. همه چیز بی نهایت زیبا بود، آنقدر که حتی واژهً زیبا نیز برای توصیفش شایسته نبود! مدتی سرگردان بود تا اینکه در آن حوالی کلبه ای دید. کنجکاوانه به سوی آن رفت. فریاد زد: من از راه دوری میام، کسی خونه هست؟ پاسخی نشنید... به سمت در حرکت کرد و آرام بازش کرد. از میان در نیمه باز سرکی کشید. کسی آنجا نبود. وارد کلبه شد و روی صندلی نشست تا اندکی استراحت کند. نگاهی به اطرافش انداخت. تعدادی از وسایل در نظرش آشنا بود. حیرت زده نگاهش به گوشه ای قفل شد. قاب عکس روی میز کنار تختخواب، لحظه ای ثبت شده از زندگی او در کنار اعضای خانواده اش بود! صدای خش خش برگ ها را احساس کرد. از پنجرهً کوچک کلبه نگاهی به بیرون انداخت. کسی به سمت کلبه نزدیک می شد. ظاهرش را کمی مرتب کرد و کنار پنجره ایستاد. در باز شد و پسری بی توجه داخل گشت.
- دختر: سلام. ببخشید نمی خواستم بی اجازه وارد بشم. من...
ناگهان پسر رویش را بر گرداند و به چشمانش خیره شد. تو... تو اینجا چیکار می کنی؟! چقدربزرگ شدی خواهر کوچولو!
دختر لحظه ای سر جایش میخکوب شد. بی اختیار شروع به گریه کردن کرد. پسر به سمتش رفت و او را در آغوش گرفت.
- پسر: تو این شش سال اندازه یه دنیا دلم براتون تنگ شده بود. همیشه و همه جا باهاتون بودم اما، حیف که نمی تونستم لمستون کنم...
- دختر: منم همین طور. جای خالیت رو روز به روز بیشتر احساس می کنم. کاش از پیشمون نمی رفتی...
[مدتی گذشت و هر دو کمی آرام تر شدند] -دختر: چرا اینقدر ناراحت به نظر میر سی، چیزی شده داداشی؟!
- پسر: دیگه عادت کردم. به این غم، به این زندگی، به این جزیرهً ساکت و دور افتاده که تنها ساکنش خودمم!
-چرا غم و تنهایی؟ چرا از اینجا نمی ری به یه جای شلوغ تر؟!
- نمی تونم. این حق منه. اگه اون کار رو نکرده بودم الان خیلی چیزا بهتر بود. تو، زندگیت، روحیت و ... .
دختر میان حرفش پرید و گفت: نمی فهمم... از چی داری حرف می زنی؟
- پسر: اون آتش سوزی، وقتی که خیلی کوچیک بودی رو یادته؟ نباید سکوت می کردم، نباید... [و بارها و بارها این جمله را تکرار کرد]
دختر هیجان زده از خواب پرید. عرق سردی روی پیشانیش نشسته بود. نگاهش به قاب عکس برادرش افتاد، گونه هایش خیس از اشک شد و به فکر فرو رفت...
باران تندتر شده بود. سوز سردی از ترک کنار پنجره وارد سالن می شد. چند شمع و یک مهتابی که دائما چشمک می زد روشنایی مختصری به فضای وسیع سالن بخشیده بودند. دختر روی تخت دراز کشید و نفس عمیقی کشید. دکتر رو به او کرد و گفت: همه چیز مرتبه. دستگاه ها مشکلی ندارن. ما هم آما ده ایم.[ کمی به صورت او نزدیکتر شد] تو چطور؟! مطمئنی که پشیمون نشدی؟
دختر با قاطعیت پاسخ داد: مطمئنم! اگه یه ذره هم شک داشتم الان اینجا نبودم...
روانشناس: خوب! دیگه وقتشه. همه آماده باشن.
لحظه ای بعد دختر دستمال سفیدی را که در دستان پرستار بود بوئید. چشمانش آرام آرام سنگینتر شد و سر انجام همه چیز در نظرش تاریک گشت و برای مدتی مرگ را تجربه کرد. او ۳۵ دقیقه بیشتر فرصت نداشت...
پسر حال مساعدی نداشت. تکه های ریز کاغذ اطرافش را گرفته بودند. در زیر نور شمع در حال خواندن نامه های پست نشده اش بود... آخرین نامه هم به سر نوشت بقیه دچار شد. خواهر کوچکش گوشه ای از اتاق مشغول بازی با اسباب بازی هایش بود. پسر با چهره ای در هم و آشفته از جایش بر خاست. در همین حال بی اختیار دستش به شمعی برخورد کرد. شمع روی زمین افتاد و پسر غرق در رویای خویش از اتاق خارج شد.
مدتی گذشت. دخترک متوجه بویی شد. انگار چیزی در حال سوختن بود. رویش را بر گرداند. شعله ای به سرعت در حال رشد بود. ترسیده بود! جیغ کشید اما کسی صدای او را نشید. هیچ کس در خانه نبود.
- پرستار: دستاش یخ زدن. انگار چیزی شده...
شعله از کنترل خارج و وسیع و وسیعتر می شد. دختر به کمدی چوبی پناه برد و در آن پنهان شد. راه خروج بسته شده بود...
پسر که کمی آرام تر شده بود از راه جنگل به سمت خانه حرکت کرد. در میانهً راه ناباورانه متوجه خانه شد. به یاد خواهر کوچکش افتاد. چیزی در دلش فرو ریخت. دیوانه وار به سمت خانه دوید و به سختی از پنجره داخل شد. هراسان خواهرش را صدا می زد و به دنبال او بود تا اینکه صدای ضعیفی از او به گوشش رسید. به سمت صدا دوید. ریزش تکه های قطور چوب عبورش را مشکل کرده بود. موانع جلوی کمد را به زحمت کنار زد.او را که از شدت ترس درخود جمع شده بود در آغوش گرفت، به سمت پنجره دوید وقبل از فرو ریختن سقف از آنجا خارج شدند.
- روان شناس:عقربهً دستگاه داره دائما بالاتر میره. یه کاری بکنید...
- پسر: خیلی متاسفم، نباید تنهات میذاشتم. قول میدم همیشه در کنارت باشم و ازت مواظبت کنم. و دخترک وحشت زده، تنها در آغوش برادرش گریه می کرد... در همان حال خانواده شان و به دنبال آنها ماموران اتفای حریق به آنجا رسیدند.
پدر با اضطراب گفت: چی شده؟ چه جوری این اتفاق افتاد؟ شما خوبید؟!
پسر با صدایی لرزان و مردد پاسخ داد: نمی دونم. من خونه نبودم...[و با نگاه معنی داری آنها را متوجه خواهر کوچکش کرد]
لحظه ای بعد دخترک او را پس زد، به گوشه ای رفت و به چشمانش زل زد و بر خلاف میلش فریاد زد: بزدل، ترسو! چرا به همه نمیگی که این کار توإ نه من؟ چرا ساکتی؟
- پرستار: وضعیت قرمزه. خیلی ضعیف شده، داره میره...
...چرا نمیگی که این آتیش از شعلهً شمعهای توإ؟ به همه بگو داداشی. آیندهً منو خودتو با این آتیش نسوزن...
پسر لحظه ای درنگ کرد، به زمین افتاد و هق هق کنان گفت: [دکتر در حالیکه به او شوک وارد می کرد زیر لب با خود می گفت: تو باید زنده بمونی دختر. برگرد، برگرد...]من...نمی خواستم...حق با اونه، همه چیز تقصیر منه. همه چیز...
- پرستار: وضعیت عادیه، خطر برطرف شد.اون برگشت...!
[یک سال بعد...]
مزرعه سبزتر از همیشه بود. همه جا پر بود از روشنایی و نور. زندگی در چشمان مردم آنجا موج میزد. دختر درمیان آن جمعیت ناگهان برادرش را دید. آرام آرام به سمتش حرکت و دستش را از پشت روی چشمانش گذاشت.
- پسر: من که می دونم خودتی! اومدی ببینی چقدر تو کار خونمون پیشرفت کردم. و در حالیکه دستان او را از روی چشمانش کنار میزد ادامه داد:به نظرت اگه اونجا یه پنجره بذارم[ناگهان حرفش قطع شد] تو... تو... تویی خواهر کوچولو؟! من فکر می کردم که...
دختر لحظه ای سکوت کرد و سپس با رضایت گفت: تو، مزرعه، شادی، زندگی... خوشحالم! داری چیکار میکنی؟
-خونه می سازم. یه خونهً بزرگتر، برای دو نفر و شاید هم بیشتر. به قشنگی همونی که سوخت!
دختر نفس عمیقی کشید. با یک چرخش به دور خود نگاهی به مزرعه انداخت و با لبخندی روی لب گفت:خونهً جدیدت مبارک!
فال نگرفته،
آخر ماجرا پیداست!
قهوه ام را در کمال آرامش می خورم
و با اطمینان کامل،
درون فنجان را آب می گیرم!
گویی خودم،
یک پا فال قهوه ام!
/ بهار/
ثانیه ها بی امان از یکدیگر سبقت می گرفتند،بی آنکه از او خبری شود. پسر بی تاب شده بود. گویی سال هاست که منتظر است. در ذهنش گذشته را مرور می کرد.همه چیز به نظر مرتب بود....
سه ساعت گذشت.دیگر تحمل نداشت.کلافه شده بود.کیفش را برداشت و با افکاری پریشان از کافه خارج شد.به این سو و آن سو نگاهی انداخت. هیچکس در آن حوالی نبود.هوا سردتر شده بود.برف باریدن گرفت... پسر بی هدف شروع به قدم زدن کرد تا اینکه در نیمه ی راه نسیم ملایمی وزید و چیزی شبیه نامه، در لابه لای برگ های زرد پاییزی، آرام آرام پیش پایش فرود آمد. نامه را که باز کرد عکسی از لای آن رها شد و به پشت روی زمین افتاد. بی توجه به آن شروع به خواندن کرد: دست تقدیر قسمتی از راه ما را به هم پیوند زد...
دختر تنها در گوشه ای از سالن نشسته بود و به رفت و آمد میهمانان نگاه می کرد. ضیافت بزرگی بود.تقربیاً همـۀ دوستان و آشنایان حضور داشتند....
-دنبال کسی می گردی؟!
رشته ی افکارش پاره شد. در مقابلش صمیمی ترین دوستش که همچون خواهری مهربان برایش می ماند ایستاده بود.
-نه، نه! ... داشتم با خودم فکر می کردم.چه زود همه چیز گذشت.همه ی همبازی های بچگیمون بزرگ شدن.بعضیاشون ازدواج کردند، بعضیاشون ... حتی یکیشون دو تا بچه هم داره. می بینی؟ اما من ... نمی دونم، احساس می کنم خیلی تنهام.
- چرا نمی ری با یکیشون حرف بزنی؟ شاید دیگه از تنهایی هم دراومدی!
- نمی تونم. دوست دارم کودکیم به همون قشنگی که هست باقی بمونه...!
دوستش چرخی دور میز زد، لحظه ای درنگ کرد و گفت: این فنجون برای تواِ؟
- آره ، اما... چطور؟
- دختر تو خیلی خوش اقبالی. من اگه جای تو بودم یه لحظه هم غمگین و ماتم زده اینجا نمی نشستم! لاله، بادبان، دکمه... اینجوری نمی شه. پاشو با من بیا...
و ناگهان دختر خود را در میان حلقه ی رقصندگان یافت که ناخواسته با موسیقی ملایمی همراه شده و همزمان به توضیحات دوستش گوش می کند.
- حالا بهتر شد...! بخند، آینده به کام تواِ. همین روزها با یکی یه رابطه ی صمیمی و عاشقانه برقرار می کنی. روز های خوب و خوشی در انتظارته و همه ی آرزوهایت برآورده می شه. سعادت پیش روته... .
راستی یه بشقاب هم افتاده بود. یه هدیه ی گران قیمت دریافت می کنی... .
- پسر: عزیزم... خوبی؟ حواست هست؟
- دختر: ها؟! آره، آره...[ و در حالیکه چشمانش برق عجیبی می زد ادامه داد] یه آن یاد چیزی افتادم. خیلی مهم نیست... خوب، داشتی چی می گفتی؟! اِم م م ... بشقاب، درسته؟ که یعنی قراره یه هدیه ی گرون قیمت گیرم بیاد.
- درسته، حالا چشماتو ببند و دستاتو باز کن!
- برای چی؟
- می فهمی، خیلی زود.[دختر در حالیکه کمی هیجان داشت، دستانش را روی میز گذاشت و چشمانش را به آرامی بست] پسر جعبه ای را از داخل جیبش بیرون آورد، در دستش گذاشت و با نوازش، انگشتانش را مشت کرد... خب حالا چشماتو باز کن. اینم تعبیر فالت!
دختر از خوشحالی زبانش بند آمده بود.هدیه ی باارزشی بود.یک گردنبند مروارید گران قیمت و مجلل.
- خدای من! چقدر خوشکله! مرسی عزیزم. نمی دونم چی باید بگم، اصلا انتظارشو نداشتم...
میانه های فال بود
فنجان، افتاد و شکست.....
سرنوشتش، هزار تکه شد!
/ بهار/
[هفته ی بعد، کافه ی همیشگی، همان ساعت]
- پسر: دوست داری بازم برات فال بگیرم؟
دختر در حالیکه از درون مجذوب فال شده بود و برای این کار سر از پا نمی شناخت با چهره ای بی تفاوت پاسخ داد: اگه تو دوست داری، حرفی ندارم!
- پس اول قهوه ات رو تموم کن... پسر فنجان را برداشت، مدتی آن را ورانداز کرد و در حالیکه نگاهش را به داخل فنجان گره زده بود گفت: آدم بهت حسودیش می شه، دیگه بهتر از این نمی شه. یه تابوت با یه ستاره ی شش پر. شانس و اقبال زیادی داری... یه سگ هم این گوشه هست![صورتش کمی سرخ شد]
- نشونه ی چیه؟ بدِ؟!
-[با لحنی صادقانه پاسخ داد] یعنی اینکه کسی که به شما علاقه دارد، نسبت به وفاداری و صمیمیت او تردید نداشته باشید و به او ایمان بیاورید.
با شنیدن این جملات، دختر بی اختیار به او نزدیکتر شد، دستانش را گرفت و با مهربانی به او لبخند زد... . در همین حال، ناگهان صدایی بلند شد. کودک میز کناری بی وقفه گریه می کرد. نگاهش را از سمت آنها برگرداند و به آغوش مادرش پناه برد. انگار از چیزی ترسیده بود!
- پسر: خوب دیگه بهتره بریم. بیرون هوا خیلی بهتره... .
روزها به همین منوال می گذشت و اشکال و علائم همه نشان از سعادت و خوشبختی برای دختر داشتند...
- پسر: شانه، شتر مرغ، زیتون! انگار فقط همین ها کم بودن. با این ها حلقه ی خوشبختیت تکمیل شد. به پول و ثروتی که انتظارش رو نداشتی می رسی و در اثر رابطه ی احساسی با دوستی خوش نیت به خوشبختی می رسی و زندگیت سرو سامون پیدا می کنه... .
- دختر: اینها همش به خاطر تواِ. شاید اگه نبودی الان منتظر آخرین مهره ی پازل بدبختی هام بودم. دوست دارم احساس این لحظات همیشه برام بمونه. با یه عکس دو نفره چطوری؟
- موافقم. الان عکاس رو صدا می زنم... .
- عکاس: آماده، لبخند بزنید. یک، دو، سه....[پس از چند ثانیه] بفرمائید[ بریده بریده و متعجب ادامه داد] اینم عکس شما. سپس به سرعت دور شد.
- دختر: هی آقا! وایسا! پولتون...
- قابلی نداره. این بار رو مهمون من باشید!
دختر عکس را برداشت،نگاهی انداخت و در حالیکه دستش می لرزید، بی آنکه به پسر نشان دهد، به آرامی آن را داخل کیفش گذاشت...
...[بارش شدید برف پسر را نیز سفید پوش و محو کرده بود] همه چیز دروغ بود.فال من کلام تحریف شده ی ذهن شیطانیت نبود، بلکه حقیقت آن، انعکاس اشکال ته فنجان در وجود خودت بود. خوب نگاه کن...!
پسر روی زمین افتاد، عکس را از زیر برف بیرون کشید و به دقت نگاه کرد. پری دریایی، مار، حلزون، روباه، گراز، عقرب، گرگ و ... به تدریج وجود پسر را فرا گرفتند، در حالیکه دختر چون برف سفید شد و آرام آرام از دیده پنهان گشت...!
پ.ن: پری دریایی، مار، حلزون، روباه، گراز، عقرب، گرگ همگی نشان از این دارند که در اطرافتان دشمنان دوست نما و بدبینی وجود دارد که به ظاهر برای شما فداکاری کرده، اما در اصل قصد فریب شما را دارند. مراقب باشید!
دستان فالگیر را دوست نداشتم
فالم را بد گرفت!
وقتی فنجان را در دستان خود گرفتم،
نگاهی به آن انداخت....
فال، به کلی عوض شده بود!
گویی حالا،
فالم را با دستان خودم رقم می زدم!!
/ بهار/
فالی از: آدم برفی و
بهار http://harfayeporteghali.blogfa.com
صدای خفیفی گم شده در های و هوی باد، از دور دست به گوش می رسید. عابر لحظه ای به اطراف خویش نگاه کرد. مردی را دید که با جنب و جوش فراوان سعی در جلب نظر او دارد:
-آهای... صدای منو می شنوی؟ همون جا بمون من الان خودمو می رسونم.
مرد دوان دوان از تپه کم ارتفاعی پایین آمد و مسافت زیادی را دوید. از پا افتاده بود، لحظه ای مکث کرد، ازکوزهً آبی که عابر به او داد جرعه ای نوشید و به آرامی گفت: شما اهل اینجایی؟ من گم شدم، می تونی راهنمایی ام کنی؟
-عابر:تو چطوری اومدی اینجا؟ از کجا میای، مقصدت کجاست؟!
-راستش خودم هم نمی دونم! چشمام رو که باز کردم دیدم داخل یک هزارتو از درختهای پر شاخ و برگ، زیر یه درخت بی برگ و بار دراز کشیدم. درست پشت این تپه ها...! اینجا همیشه اینقدر خلوته؟
- آره، تقریبا. هر از گاهی چند نفر از اینجا رد میشن، یه مدت کوتاهی می مونن و بعد میرن.
- کجا؟!
-انتهای همین جاده، به سمت اون بیشه.
-یعنی راه خروج از اون طرفه؟
-مسیرش اونجاست، اما راه خروج رو خودت باید انتخاب کنی...!
مرد در حالی که خم شد تا بند کفشش را برای رفتن محکم کند گفت: پس بهتره زودتر راه بیفتم تا به شب نخورم. اگه بازم دیدمت حتما جبران می کنم. راستی یادم رفت بپرسم تو اینجا...
سرش را که بلند کرد هیچکس آنجا نبود. تنها او مانده بود و مسیر پیش رویش...
مرد به راه افتاد. سه شبانه روز طول کشید تا به انتهای بیشه برسد! سرزمین عجیبی بود. تا چشم کار می کرد مسیر وجود داشت. در جهات مختلف! به فکر فرو رفت. انتخاب نا عادلا نه ای بود. چشمانش را بست، به دور خود چرخید و در جهتی که فرود آمد به راه افتاد. مسیر طویلی بود، پا نخورده و سر شار از سکوت. به نظر می آمد او اولین مسافر این جاده باشد.
خستگی وجودش را در بر گرفته بود، نای راه رفتن نداشت.چشمانش سیاهی می رفت. به سختی چیزی را در دوردست مشاهده کرد. چیزی شبیه نور. با تمام وجود خود را به انتهای جاده رساند. به محظ رسیدن روی زمین افتاد، به آهستگی چشمانش را بست و به خواب فرو رفت. خوابی عمیق، زیر سایهً نوازشگر درخت سیب در دل یک کویر!
همه چیز چهار روز پیش تموم شد...
*پرده اول:
صدای مسحور کننده ساز دهنی در فضای بخش پیچیده شده بود. پرستار در حالیکه ظرفی از شربت و قرص در دست داشت، به آرامی در اتاق بیمار را باز کرد و داخل شد.
-پرستار: نمی خواستم مزاحم بشم، اما وقت داروهاته... .خیلی قشنگ می زنی! من از بچگی عاشق ساز دهنی بودم. همیشه دوست داشتم یه روز رهبر ارکستر شم اما روزگار منو با خودش به اینجا کشوند.
-پسر جوان: زیادم از راه اصلی خارج نشدی. گروه ارکستر شما هم در نوع خودش بی نظیره. رهبری ساز ناکوک بیمارها، همراهان و فرشته ها کار هر کسی نیست!
-آره، شاید. راستش تا حالا اینجوری بهش فکر نکرده بودم!...خب!چرا تنهایی؟! همراهت کجاست؟
-من با مادر بزرگم زندگی می کنم. یه پیر زن مهربون و دوست داشتنی! اونقدر تواناییش رو نداره که بخواد اینجا بمونه و مراقب من باشه. با این حال لطف می کنه و هر روز یه چند ساعتی میاد پیشم.[پسر با چهره ای غمگین ادامه داد] من خانواده ام رو چندین سال پیش تو یه تصادف هولناک از دست دادم...
-متاسفم...من حدودا چهار،پنج روز جای یکی از همکارام اومدم تو این بخش. سعی می کنم تو این چند روز، وقتهای بیکاریم بیام بهت سر بزنم. فقط به یه شرط!
-چه شرطی؟!
-به شرط اینکه عوضش برام ساز دهنی بزنی! [پسر ساز دهنی را برداشت و قطعهً شادی به نشانهً تایید برایش اجرا کرد]
*پرده دوم:
-پرستار: چرا دمقی؟ خسته شدی؟
-نه! یعنی نمی دونم... میشه کمکم کنی برم کنار پنجره؟ [پرستار دستان پسر را گرفت و به آرامی او را به سمت پنجره هدایت کرد]
-دلم براش تنگ شده بود. ستاره ام رو میگم. می بینیش؟! همونی که تک و تنها کز کرده یه گوشه.
-آره...خوش به حالت، من که خیلی وقته ستاره ام رو گم کردم.حتی دیگه دارم به خاطراتش هم شک میکنم. انگار که هیچی از اول نبوده!
-کجا رفت؟!
-[پرستار در حالیکه قطره اشکی به سمت گونه هایش شروع به دویدن کرد با حسرت گفت]نفهمیدم. یه شب بی خداحافظی ناپدید شد و رفت. میدونی، من خیلی تنهام...!
-قصه نخور.شاید دوباره یه شب بی سلام بر گرده [و قطره اشک را قبل از سرازیر شدن، با نوک انگشتش پاک کرد].راستی اون چنتارو می بینی که مثل زنجیر دنبال هم ردیف شدن؟ فکر کنم اونا ستاره های مریض اتاق بغلی باشه! چون از وقتی آوردنش اینجا شب و روز کلی آدم میان ملاقاتش و مواظبشن! حتی یک دقیقه هم احساس تنهایی نکرده. به نظرم خیلی آدم خوش طالعیه...!
*پرده سوم:
پرستار مشتاقانه وارد اتاق شد و با خوشحالی گفت:من اومدم! مهمون نمی خوای؟! [به سمت پنجره حرکت کرد تا پرده را کنار بزند و ادامه داد] امروز حالت چطوره؟ خوبی؟ چرا جواب نمیدی؟ نکنه خوابی! پاشو تنبل، لنگه ظهره. نمی خوای به من خوش آمد بگی؟
هیچ صدایی به گوش نرسید. پرستار یک آن دلهرهً عجیبی گرفت. چیزی در وجودش فرو ریخت و آنگاه به سرعت به سوی پسر روانه شد. پتو را از روی سرش کنار زد. صورت پسر کاملا سرخ شده بود و دیگر نفس نمی کشید... پرستار برای لحظه ای همه مهارت هایش را فراموش کرد. تمام وجودش سرد شد. تلو تلو خوران به زمین افتاد و بی اختیار اشک ریخت...
در همان حال صدایی شنید. پسر از جایش بلند شد. با بازدم عمیقی نفس حبس شده اش را خارج کرد. به سمت پرستار رفت و کنارش نشست. دستش را گرفت و گفت: تو رو خدا گریه نکن. فقط می خواستم باهات یکم شوخی کنم. فکرمی کردم یه لحظه می ترسی، بعد چشامو باز می کنم و همه چیز تموم میشه، اما... اما نمی دونستم که اینجوری میشه.
-[پرستار هق هق کنان پاسخ داد] خیلی شوخی احمقانه ای بود. فکر نکردی دوستت دارم دیوونه! نباید با من اینکارو می کردی.
پسر او را در آغوش گرفت و در حالیکه قلبش تندتر از همیشه میزد گفت: دیگه هیچ وقت از این کارا نمی کنم. قول میدم... قول میدم تا همیشه پرستار خوبی برای پرستارم باشم! [و آنگاه ساز دهنی را از جیبش بیرون آورد و قطعه آرامی نواخت...].
*پرده چهارم:
-پرستار:چطوری عزیزم؟ باز که ساکت نشستی یه گوشه. یکم دیگه تحمل کن. امروز، فرداست که مرخص بشی.
-[پسر زیر لب با خود گفت: کاش هیچ وقت خوب نمی شدم!] چرا امروز اینقدر دیر اومدی؟ دلم برات تنگ شده بود.
-سرم خیلی شلوغ بود!
-حتما به خاطر این مریض اتاق بغلی! آره؟
-درسته. می تونم بگم کل اقوام برای عیادتش اومده بودن. بیمارستان رو گذاشته بودن رو سرشون. به سختی تونستم از دستشون فرار کنم! همیشه از این همه آدمهای مجسمه نما بیزار بودم. کاش فقط یکی بود که درکش می کرد و باش می موند.
-شاید! من که تا حالا طعم داشتن این همه چشم دلواپس رو نچشیدم... راستی می تونی برام یه کاغذ سفید و قلم بیاری؟
-[پرستار به کنایه گفت] می خوای وصییتنامتو بنویسی؟
-نه. یه چیزی مهم تر از اون!
پرستاردقایقی بعد با تعدادی کاغذ به اتاق بازگشت و آنها را به پسر داد.
-پسر: می شه چند دقیقه مدل من بشی؟
-پرستار یا تعجب پرسید: مدل؟!
-آره! میخوام ازت یه طرح بزنم.
-نگفته بودی نقاش هم هستی!
قبلا زیاد می کشیدم، اما خیلی وقته که دیگه دستم به نکشیدن عادت کرده! چند ساله که دیگه هیچ تصویری منو به خودش جلب نمی کنه، فکر می کردم تمام تصاویر مورد علاقم رو کشیدم، تا اینکه چهرهً تو یخ نگاهم رو ذوب کرد...
پسر قلم را برداشت و مشغول شد...پرستار آرام روی طاقچه، کنار پنجره نشست و بی حرکت به او خیره شد... شعبده چشمها، سکوت دقایق در حال عبور را در خود می شکست. نگاه هایی پر از حرفهای نگفته که انگار سالهاست همدیگر را می شناسند.
-پرستار:تموم نشد؟!
-پسر:چرا، آخرشه. یکم دیگه تحمل کن.
همه چیز به طبیعی ترین شکل خود در آمده بود.لبها، چشمها، تار های طلایی و مواج مو و دیگر اندام بدنش. در نهایت پسر با کشیدن ستاره ای در آسمان پشت سر او ، نقاشی خود را تکمیل کرد.
-اینم از این. تموم شد! حالا چشماتو ببند تا بهت نشونش بدم.[پسر به سختی از تختش پایین آمد و به سمت او رفت]نگاه نکنی ها! سپس به آرامی شروع به شمردن کرد: یک، دو، سه! حالا می تونی ببینی.
پرستار چشمانش را آهسته باز کرد. از شدت هیجان، لحظه ای سر جایش میخکوب شد. سپس با احساسی کودکانه به زمین پرید و نقاشی را از او گرفت: واااای! خدای من! چقدر عالی شده. باورم نمیشه... تو فوق العاده ای عزیزم!
ناگهان سر و صدایی از اتاق کناری به گوش رسید. بیمار در حال فریاد زدن بود...
-ببخشید.من باید برم. مثل اینکه دوباره حالش بد شده. امشب رو کاملا استراحت کن. فردا مرخص میشی. حتما بهت سر می زنم. شب بخیر...
*پرده آخر:
صبح روز بعد پسربا اشتیاق از خواب بیدار شد.با اینکه می دانست پرستار به این زودیها سر و کله اش پیدا نمی شود اما هر لحظه در انتظار ورودش بود. چند ساعتی گذشت، خبری نشد. به جمع آوری وسایلش پر داخت تا خود را سرگرم کند... اضطراب، انتظار و صدای ناله های مریض اتاق بغلی لحظه به لحظه انرژی اش راتحلیل می داد. پسر کاملا کلافه شده بود تا اینکه صدای پایی شنید که به سمت در اتاق حرکت می کند. پسر خود را بری دیدن پرستارآماده کرد. چفت در باز شد اما... پیر زنی به آهستگی وارد اتاق شد.
-پسر با تعجب گفت: شمایید مادر بزرگ؟
-مادر بزرگ: مگه منتظر کس دیگه ای بودی؟!
-نه...! خوش اومدین.
-اومدم آمادت کنم تا با هم برگردیم خونه. می خوام امشب شام رو با هم بخوریم!
-بهتره یکم استراحت کنید تا بعد بقیهً وسایل رو با هم جمع کنیم و بریم. مدتی بعد هر دو به خواب رفتند... تا اینکه صدای شیون و گریه آنها را بیدار کرد.
-پسر: چی شده؟
-مادر بزرگ: بذار یه نگاه بندازم ... دقایقی بعد مادر بزرگ به اتاق بازگشت و در حالیکه صدایش می لرزید گفت:مریض اتاق کناری واسه همیشه چشماشو بست... تو این مدت چند باری بهش سر زدم. اون هم مثل نوهً خودم می موند. خیلی دوست داشتنی بود اما حالا... واسه همیشه رفته!... دیگه نمی تونم اینجا بمونم. انگار یه چیزی داره خفه ام می کنه. بهتره زودتر بریم.
پسر مشغول آماده شدن و بستن ساکش شد. و در تمام مدت چشم به در دوخته بود، دری که هرگز باز نشد. هنگام رفتن فرا رسید. پسر در حالیکه دست در دست مادر بزرگش داشت، از اتاق خارج شد. سراغ پرستار را از تعدادی از همکارانش گرفت. هیچکس او را ندیده بود و رفتارشان به گونه ای بود که انگار هیچ وقت او را به چنین عنوانی نمی شناختند!
پسر کاملا گیج شده بود. لحظه ای درنگ کرد. به سمت زنی که پشت در اتاق مریض بغلی نشسته بود حرکت کرد تا به او دلداری بدهد. چند گامی به جلو بر داشت که متوجه چیزی شد. روشنایی عجیبی از لابه لای در نیمه باز به چشمش خورد. بی اختیار وارد اتاق شد. به سمت تخت بیمار رفت. نقاشی خود را کنار تخت، روی زمین یافت. پارچهً سفید را ازروی بیمار کنار زد. پرستار با لبخندی بر لب آرام در بستر مرگ خوابیده بود. پاهایش سست شد. به زمین افتاد و بی اختیار در حالیکه چشمانش کاملا خیس شده بود ساز دهنی را سوزناک تر از همیشه نواخت. در همین حال دوباره متوجهً نور شد! تک ستارهً پرستار، درون نقاشی ناباورانه چشمک می زد...
من باید پنجمین نفر باشم! یا بهتر بگم، پنجمین عاشق. صدای ساز، درخشش ستاره، لبخند عشق و درک داستان عشاق قبلی این رو به من اثبات می کنه! سالها از اولین ماجرا می گذره. دقیقا همه چیز از چهارصد سال پیش شروع شد...
نیمه شب، خسته از هوای گرفتهً زندگی به تختخوابش پناه برد. چراغها را خاموش کرد، شمعی روشن نمود و آن را روی میز کنار دستش قرار داد. به عادت گذشته، به شعله شمع خیره شد، مدتی در افکار بی سر و سامانش پرسه زد و سر انجام تسلیم خواب شد.
مدتی گذشت... صدایی سکوت اتاق را به هم زد. صدایی معصوم همچون آوای دختر بچه ای که یکی از ترانه های مورد علا قه اش را زمزمه می کند... چشمانش را باز کرد. تاریکی مرموزی همه جا را فرا گرفته بود. شمع، نیمه سوخته خاموش شده بود. دوباره روشنش نمود و در یک لحظه، عبور چیزی شبیه سایه را روی دیوار احساس کرد...انگار هنوز در رویا سیر می کرد! چشمانش را کمی مالید و دوباره نگاه کرد. همه چیز مثل همیشه بود. سپس چفت پنجره را محکم کرد تا شعله شمع از زمزمهً باد در امان بماند، و آنگاه دوباره به خواب رفت.
ساعتی بعد بار دیگر چیزی مانع آرامش او شد. صدای پچ پچ و نجوا در سراسر اتاق گسترده شده بود. دلهرهً عجیبی پیدا کرد و کاملا آشفته شد. در آن ظلمت حضور سایه ها را لمس می کرد!
-نترس! با تو کاری نداریم.
-[جستجو کنان به اطرافش نگاه کرد] شما کی هستین؟!
-خیلی مهم نیست. همون چیزی که حس میکنی. فرض کن یه سایه یا...!
-اینجا چیکار می کنید؟ از من چی می خواین؟!
-هیچی... تو فقط یه شاهد بودی، برای اثبات وجود ما! دیگه داشتیم نا امید می شدیم.تا حالا هیچکس ما رو درک نکرده بود. تو اولین شاهدی!
صدای سایهً دختر بچه ای که لی لی کنان روی دیوارها به این سو آن سو می پرید ادامه داد: حالا بهتره بخوابی. با خیال راحت! دیگه سر و صدا نمی کنیم. موقع رفتن هم شمع رو برات روشن می کنیم. شب بخیر!
نفس عمیقی کشید، پتو را به روی سرش انداخت و غرق در اوهام خویش به خواب عمیقی فرو رفت... با فکر اینکه شاید خود او نیز یک سایه باشد!
-ببخشید خانم! من شمارو میشناسم؟ دلم میگه قبلا جایی دیدمتون.
-خیلی ها اینجا منو میشناسن.الان درست ۴۵ ساله که توی این قبرستون زندگی میکنم، اونقدر که همهً این زیر خاکیا رو با تمام مشخصاتشون میشناسم.
دسته های مختلف بچه ها در گوشه ای سرگرم بازی بودند تا اینکه همگی دور هم جمع شدند، حلقه بزرگی تشکیل دادند و دخترنحیفی را با زور در میان خود قرار دادند. سپس در حالیکه دور او می چرخیدند با صدای بلند شروع به خواندن کردند: دختره گریه میکنه، زاری میکنه... ناگهان دخترکی حلقه را پاره کرد، دوستش را بلند کرد، خودش جای او نشست و بی توجه به اطراف گریه سر داد. بچه ها دوباره شروع به خواندن کردند... پس از چند لحظه، پسری از میان حلقه آنها را متوقف کرد:" یه لحظه صبر کنید! مثل اینکه واقعا داره گریه میکنه". به سمت او رفت، اشکهایش را پاک کرد و او را به گوشه ای، زیر درختی سرسبز هدایت کرد. " -چرا گریه میکنی؟ چی شده؟!" اما پسر صدایی جز سکوت، که در هیاهوی بازی بچه ها گم شده بود نشنید. هیاهویی که چند روز بعد به صورت ماتم و عزا به گوش می رسید! دو نفر از آن بچه ها هنگام شنا در برکهً کنار روستا غرق شدند...
-خانم، خانم!چیزی شد؟ حالتون خوبه؟
-نه،چیزی نیست.یخورده سرم گیج رفت. الان بهترم.
-اما من اولین باره که میام اینجا!
-نمیدونم.شاید اشتباه می کنی.آره! حتما اشتباه گرفتی.
مرد مانند همیشه اوایل شب به خانه رسید.همه جا تاریک بود.انگار سال هاست که کسی در آنجا زندگی نمیکند.با خستگی اهالیه خانه را صدا زد. پاسخی نشنید. آرام آرام به سمت آشپزخانه رفت تا غذایی بخورد که ناگهان چیزی در آن تاریکی زیر پایش ترکید. چراغها روشن شدند و همه با هیجان فریاد کشیدند: تولدت مبارک! همه جا پر بود از بادکنک ها و نوارهای رنگین.زیبا تر از همیشه. مرد از شدت خوشحالی به سمت آنها دوید. بچه ها را بوسید و همسرش را در آغوش کشید. خانه غرق در شادی و خوشی شده بود... مدتی گذشت.بچه ها مشغول باز کردن کادوها بودند که ناگهان صدایی به گوش رسید.صدایی مانند هق هق.
زن:شما هم می شنوید؟ انگار یکی داره گریه میکنه!
مرد:آره،صدا از بیرونه. بذارید ببینم چه خبره...
مرد در را باز کرد، دخترکی را دید که پشت به او، روی پله ها نشسته و درحال گریه کردن است. به سمت او رفت، کمی آرامش کرد سپس او را به خانه آورد وهمگی مشغول خوردن کیک تولد شدند.دخترک در تمام این مدت تنها پاسخش به سوالات آنها این بود:"باید برم.خیلی دیرم شده!"
-مرد:دیگه دیر وقته.خودم میرسونمت.خیالت راحت باشه.
با رفتن دخترک شادی هم آرام آرام از آنجا رخت بر بست و سه روز بعد جای خود را به تاریکی داد.تاریکی ای که روشن شدن چراغها تنها سیاهیش را بیشتر می کرد.دیگر خبری از تزیینات هزار رنگ نبود.اینبار نوار مشکی روی عکس مادر و قطرات اشک شمع های سیاهپوش بود که خودنمایی می کرد...
پیرزن سر درد عجیبی گرفته بود و در حالیکه تلو تلو خوران از آن مرد دور می شد به زمین افتاد.
دخترک با شادی در حال دویدن در بازار محلی بود.صدای پچ پچ مردم در کل بازار گسترده شد. [خودشه؟... آره، همون دخترست...میگن تا حالا با گریه هاش سر ۶،۵ نفر رو زیر آب کرده...این دختر نفرین شدست... باید ازش دوری کرد... گریه هاش شیطانیه...] در همین حین پای دختر به مانعی گیر کرد، به سختی زمین خورد و زانوهایش زخمی شد.دخترک لحظه ای ساکت ماند سپس در حالیکه بهت زده به مردم نگاه می کرد شروع به گریه کردن کرد. همهمه ای در بازار به پا شد.هر کسی در آن حوالی بود به سمتی فرار کرد و در یک چشم به هم زدن سکوت بر بازار حاکم شد.دخترک به زحمت خود را به گوشه ای تکیه داد تا از جا بلند شود که ناگهان متوجه دستی شد که به سمت او دراز شده است."-دستتو بده من!..."
-درسته خیلی از اون سالها می گذره اما چشات هنوز همون چشاست! فقط به نظر می رسه سالهاست دیگه نباریده.
-چرا اون روز فرار نکردی؟ چرا از من نترسیدی؟ چرا از من نمی ترسی؟ برو، نمی خوام گذشته رو به یاد بیارم.نمی خوام اشک هام...
از اون روزی که رفتی و دیگه خبری ازت نشد همه جا رو دنبالت گشتم. می گفتن تو نفرین شده ای.اما من...من، دوست داشتم.شاید طلسم جادوت شده بدم.من هم خیلی وقته که نخندیدم. درست از وقتی که گفتن تو مردی.
پیر زن با حالتی آشفته از او فاصله گرفت و به میان قبرها دوید. آسمان بغضش ترکید. باران سیل آسایی باریدن گرفت. چشم های پیر زن دوباره تر شده بود و اشکهایش در میان قطره های باران گم! مرد در پی او دوید. مه غلیظی همه جا را فرا گرفته بود. به سختی او را یافت.به سمتش روانه شد. صدای رعد و برق چون قهقهه ای در گوش مرد پیچید. پیر زن به زمین افتاده بود، روی قبری که هیچ نشانه ای نداشت!
-زن: فردا آخرین روز گالریمه. یک هفته اس داری امروز و فردا می کنی اما هر بار به یه بهونه ای زدی زیر قولت.کاش از همون اول می گفتی نمیام.
-مرد: خیلی دوست داشتم که بیام، ولی خودت که می دونی، این روزها گرفتارم.کارهای شرکت اینقدر ذهنمو مشغول کرده که دیگه فرصتی برای زندگی کردن ندارم.فردا هم یه قرار مهم کاری دارم، اگه نرم همه چیز بهم می خوره.تو این دو راهی دلم با توِ اما جسمم رو باید با خودم ببرم.
-زن: دوست داشتم به همه نشونت بدم، بگم که این نقاشی ها رو به عشق کی کشیدم. می خواستم طرح صورتتو همه ببینن! من نقاش جسمم، مراقب دلت باش...
شب به انتها رسید و زنگ ساعت کوک شده روی هفت صبح به صدا در آمد.مرد به آرامی در خواب و بیداری صدای ساعت را قطع کرد و دوباره به خواب فرو رفت.ساعت قدیمی آن روز وظیفه شناس تر ازهمیشه شده بود و دوباره و دوباره به صدا در آمد تا اینکه مرد با عصبانیت آن را به گوشهً اتاق پرتاب کرد و لحظه ای بعد از خواب بیدار شد...
دیر شده بود! جلسه تا ساعتی دیگر آغاز می شد و او هنوز در رختخواب بود.به سرعت از جا پرید، لباسش را پوشید و راهی محل کارش شد.خیابان های همشه شلوغ زمان را برای او تنگ تر می کرد. نزدیکی های شرکت از ماشین خارج شد و پیاده به سمت آن حرکت کرد. هنگام عبور از عرض خیابان، نگاه او توسط لبخند همسرش که در سوی دیگر، کنار باجهً تلفن حوالی شرکت ایستاده بود، گمراه شد.سرش را که بر گرداند کامیونی را دید که به سمت او در حال حرکت است. کامیون کنترلش را از دست داد، صدای بوق ممتدی در فضا پیچید و در یک آن همه چیز برای مرد تیره و تار شد...
[لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید، متشکرم] صدای بوق در فضای خانه پیچید...
-الو، خونه ای عزیزم؟ اگه هستی گوشی رو بردار... نکنه هنوز خوابی! پاشو تنبل، ساعت نزدیک هفته. دیرت میشه ها...
ناگهان صدای زنگ ساعت به صدا در آمد و مرد به حالتی آشفته از خواب پرید، با تعجب ساعت را از گوشه اتاق بر داشت، لحظه ای به عقربه هایش خیره شد سپس آن را روی میز گذاشت!
-به هر حال می خواستم مطمئن شم که به موقع به کارت میرسی. حالا که نیستی خیالم راحته...
-سلام، من هنوز نرفتم. چقدر سر و صدا زیاد اونجا.مثل اینکه امروز سرت خیلی شلوغه ها!
-نه، تو خیابونم، تو یه باجهً تلفن. دلم شور افتاد، گفتم نکنه خواب بمونی و جلسه رو از دست بدی...
مرد چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید و با صدایی سرشار از محبت و افسوس گفت: هنوز هم دوست داری چهرهً منو به همه مردم نشون بدی؟!...
-عصر بخیر! مامان این پیرزنه کیه توی خونه، واسه کار اومده؟ راستی امشب شام چی داریم؟
-پسر عزیزم، اگه تنهامون نمی ذاشتی و می موندی، امشب برات خوشمزه ترین غذامو درست میکردم. همونی که خیلی دوست داری. [اشک در چشمان مادر حلقه زد و سرانجام بغضش ترکید]
-مامان داری گریه میکنی! آخه چرا؟! من هیچ وقت شما رو تنها نمی ذارم. تو رو خدا آروم باش.بیا،اشکاتو پاک کن.می دونم خیلی واسه ما زحمت می کشی.از این به بعد هم خودم همه کارهاتو انجام میدم.لازم نیست کسی رو برای کار بیاری. برو یکم استراحت کن، شام امشب هم با من.همونی که خیلی دوست داری!
وارد اتاق شدم.برادرم در تاریکی و سکوت آلبوم عکس های قدیمی را ورق می زد.
-چقدر دلم واسه این عکسها تنگ شده بود. وایسا من هم بیام با هم ببینیم.
-کاش الان اینجا بودی.اون وقت این آلبومو می بستم،می نشستم جلوت و یه عمر خودتو از نزدیک تماشا میکردم. کاش می تونستم... کاش...
پدرم در حالیکه لالایی دوران کودکیم را زمزمه می کرد، روی تخت من دراز کشیده بود. به کنارش رفتم و خودم را به آرامی در آغوشش جا کردم.
-بابا میدونی چند ساله این آواز رو برام نخوندی! مدتی بود که دیگه فراموشم شده بود، حتی خاطراتشو.
-تو هنوز بیداری عزیزم! خوابت نبرد؟ پس چشاتو بزار روی هم تا برات یه قصه بگم. یکی بود یکی نبود...
نگاه خواهرم از دریچهً پنجره به غروب خورشید دوخته شده بود. اتاقش پر از اسباب بازی بود و در دستانش بهترین اسباب بازی کودکی من: تفنگ آب پاش نهنگی شکل.
-چی شده، تو که خیلی وقت بود از اینا دل بریده بودی. یادمه می خواستی بریزیشون دور.می گفتی دیگه هیچ ارزشی برام ندارن،به درد بچه ها می خورن! یاد اون موقع ها بخیر. چند سالی هست که دیگه با من بازی نکردی...
-بالاخره اومدی! بیا بشین با هم بازی کنیم. تا هر وقت که تو بگی. خوب از کجا شروع کنیم؟ بزار توپها رو پیدا کنم... مواظب باش خیس نشی، تفنگم پر پره...
پیر زن گفت: خیلی احساس خستگی می کنم خانم.میتونم مدتی استراحت کنم؟
-مادر:خواهش می کنم. بفرمایید، راحت باشید!
انگار من هم خیلی خسته بودم. هیچ کس جوابم را به درستی نمی داد.همه چیز رنگ دیگری به خود گرفته بود. بهتره کمی بخوابم...
مدتی گذشت، صدایی مرا از خواب پراند. به سمت صدا رفتم. خانواده ام دور میزی که یک کیک بزرگ و تعدادی هدیه روی آن قرار داشت نشسته بودند. به محض ورود من همگی چاقو را برداشتند و آماده بریدن کیک شدند. به سمت آنها دویدم و دستم را روی دستان آنها گذاشتم. با تماس دست من کیک بریده شد. پیر زن لبخندی از روی رضایت زد و آنگاه همه با صدایی گرفته و خسته تولد، تولد، تولدت مبارک... را زمزمه کردند، در حالیکه شمع های کیکم تا مرز آب شدن می سوختند، و هیچ یک از فوتهای من بر شعله آنها کارساز نبود!
-زن صاحبخانه:وایسا، کجا داری میری؟ شما اونو میشناختی؟ یه سری خرت و پرت و چنتا نامه ازش مونده که گذاشتمشون تو انبار.چند لحظه صبر کن برات بیارمشون.زود برمی گردم. اما مرد کوله بار خاکیش را برداشت و با افکاری سر شار از ابهام در امتداد جاده به راه افتاد...
-فرمانده:[در حالی که به نقشه ای اشاره می کرد] اینجا آخر جادست. یخورده جلوتر میرسه به یه بیشه.اینور نیزاره. جاهایی که ضربدر خورده هم محدوده حفاظتی ماست.دشمن تقریبا به شهر های اطراف مسلط شده و داره به سمت ما پیشروی میکنه.باید این مناطق رو کاملا پوشش بدیم.نباید بهشون اجازه نفوذ بدیم.نیروهای کمکی فردا بهمون ملحق میشن.امشب بزرگترین قمار زندگی شماست.اگر پیروز بشید وطنتون رو نجات دادین و اگر شکست بخورید...[سکوتی بر فضا حاکم شد].
نیمه شب فرا رسید.هر یک از افراد گردان در منطقه ای پراکنده شدند و سرباز جوانی نیز مامور محافظت از پایگاه واقع در بیشه شد.صدای تجهزات دشمن به آرامی از دوردست به گوش رسید و با وقوع اولین انفجار درگیری آغاز شد... .پس از مدتی دشمن به پایگاه نزدیک شد.سرباز جوان با تمام وجود در حال جنگیدن بود.صدایی از پشت سر شنید.سرباز دشمن همرزمش را مجروح کرده بود.به سرعت دست به عمل شد و به او شلیک کرد.سرش را که برگرداند کسی او را هدف گرفته بود.فرصت تکان خوردن نداشت.خود را تسلیم دعوت مرگ دید، که ناگهان سربازی با موهای طلایی بلند به سمت دشمن دوید،خود را در مسیرگلوله پرت کرد و او را از مرگ حتمی نجات داد.سرباز که انگار بار دیگر متولد شده بود تا آخرین نفس مبارزه کرد تا اینکه بر اثر اثابت گلوله به شانه و پاهایش بشدت زخمی شد و به زمین افتاد...
چشمانش را که باز کرد با لبخند پرستاری مواجه شد.دو هفته گذشته بود.همه جا پر شده بود ازخبر پیروزی و عقب نشینی دشمن. همه چیز برایش مثل یک خواب می ماند زیرا او هیچگاه قمار باز خوبی نبود!ماه بعد سرباز سلامت کاملش را باز یافت.آمادهً رفتن شد.کوله بارش را بست و راهی دیارش شد. دهکده ای کوچک در کنار شهرهایی که دیگر اثری از نیروهای دشمن در آن ها نبود.
وارد دهکده شد. مزارع همگی سوخته بودند.پارچه های سیاه، روی خانه های ویران شده با وزش باد به این سو و آن سو می رفتند. چشمه زلال جاری در میان دهکده خشک شده بود... و همه چیز رنگ سکوت به خود گرفته بود. دوان دوان به سمت خانه اش رفت.دلتنگ نگاه معصوم خواهرش شده بود.جز او کسی را نداشت وتا به حال اینقدر دوریش را احساس نکرده بود. مشتاقانه در خانه را زد.هیجان عجیبی داشت.آرامش چشم هایش می توانست مرهمی باشد بر زخم های او. دربه آرامی باز شد و چهرهً زنی آشکار:
-زن:میتونم کمکتون کنم؟ اگه با شوهرم کار دارید خونه نیست.
-سرباز: ببخشید.فکر می کنم اشتباه اومدم.می خواستم خواهرمو ببین اما مثل اینکه ...
-منظورتون همون دختر چشم آبیه سبزست،با مو های طلایی بلند و...؟!
-بله، درسته!
-اون صاحب قبلی این خونه بود.اینجا رو به ما فروخت و رفت.
-نمی دونید کجا رفت؟ آدرسی ازش دارید؟
-نه.قرار بود یه روز مشخص برای حساب کتاب نهایی دور هم جمع شیم اما اون هیچوقت نیومد.میگن آخرین بار نیمه شب چند ماه پیش تو همین مزرعهً کناری دیدنش که با شادی عجیبی، به سرعت در حال دویدن به سمت مترسک بوده! وایسا، کجا داری میری؟شما اونو میشناختی؟...
...[سرباز دور و دورتر می شد]زن صاحبخانه از داخل انبار با صدای بلند گفت:"فکر می کنم این نامه ها برای شماست.روی اونا نوشته برای خاکی ترین دلاور من".با عجله بیرون آمد.سرش را که بلند کرد هیچکس را ندید، جز نامه ای دیگر که کمی جلوتر روی زمین،کنار پلاک سرباز افتاده شده بود!
در راه بازگشت به خانه متوجه مسیری فرعی شد. تا به حال آن را ندیده بود. مسیری خاکی، پوشیده از برگهای زرد و قرمز و درختان پائیزی که تک درخت همیشه بهاری در میان انبوه آنها گم شده بود.وسوسه شد. شاید راه میان بر باشد! برگها را کنار زد و با مسیر جاده همراه شد.
در میانهً راه به پرتگاهی رسید. جایی شبیه به نزدیکی های یک آتشفشان. پر از مذاب و بخار داغ. کمی دورتر پل چوبی از کار افتاده ای وجود داشت. مرد تصمیمش را گرفت و آماده عبور شد. به سرعت طول پل را دوید، در حالیکه قسمت زیادی از آن پشت سرش فرو می ریخت. در انتهای پل، چوبی زیر پایش لغزید. در حال سقوط ریسمان پل را گرفت و خود را میان زمین و پرتگاه معلق دید. مدتی در همین وضعیت بود تا اینکه به سختی خود را بالا کشید و به سمت دیگر پرتگاه رسانید اما قسمتی از پای راستش در اثر تماس با مذاب دچار سوختگی شد.
پس از کمی استراحت به حرکت خود ادامه داد . به باغی وسیع و بی انتهایی رسید. همه چیز زیبا و شگفت انگیز بود، مثل یک رویا. نهرزلالی پیدا کرد. پایش را در آن گذاشت، شستشو داد و دیگر دردی احساس نکرد. از شادی جست و خیز کنان به این سو و آن سو پرید و به جمع آوری گلهای رنگارنگ پرداخت...
مرد لحظه ای به خود آمد. از شدت خوشحالی و تعجب به سجده افتاده بود. مدت زیادی را به مناجات گذراند. دلش که آرام گرفت با حال عجیبی سر از سجده برداشت.چشمانش را که باز کرد خود را در اتاقش یافت ، کنار سجاده ای خیس از اشک و چند گل رنگارنگ زیبا!
سر و صدای شهر آزارش می داد.احتیاج به آرامش داشت.نویسنده بعد از مدت ها تلاش خانهً کوچکی در حومه شهر پیدا کرد. خانه ای قدیمی و دنج. نویسنده اتاقی که در گوشه خانه واقع شده بود و پنجرهً آن رو به باغی سبز باز می شد را به عنوان اتاق کارش انتخاب کرد.
رمان جدیدی شروع کرده بود. با داستانی کم وبیش واقعی برگرفته از برهه ای از زندگی خویش: پریشان حالی های مردی پس از تحمل از دست دادن تنها فرزندش در سانحهً هوایی، و روی صفحهً اول کتاب نوشت:"تقدیم به روح دختر عزیزم که سانحه هوایی ما را از هم دور کرد".
داستان را از دو سال قبل از این حادثه شروع کرد. زمانی که در کنار هم بهترین سال های عمرشان را سپری می کردند.آرامش خانه همه چیز را برای غوطه ور شدن نویسنده در خاطراتش فراهم کرده بود.انگار بار دیگر همه چیز برای او رنگ زندگی به خود گرفته بود...
فصل دوم کتاب نقطهً مقابل قسمت آغازین بود. یک فرود هولناک از فرازی رویایی.مرگ دختر و شکستن تدریجی مرد.
هنگام نوشتن این فصل خانه سکوت گذشته را نداشت. با آمدن تابستان و آغاز سر و صدای بچه ها تمرکز حسی او بر داستان از بین رفت. نویسنده چندین بار به بچه ها تذکر داد و از آنها درخواست کرد که دور از خانهً او به بازی بپردازند اما تذکراتش بیش از یک روز دوام نمی آورد! سرانجام مجبور به تعویض اتاق کارش شد.این کار را دو بار دیگر نیز تکرار کرد اما هر بار بچه ها پشت پنجرهً همان اتاق مشغول بازی و خنده می شدند. حتی شبها نیز صدای نامرئی خنده های آنها، امکان نوشتن را از او سلب کرده بود.
برنامه های نویسنده کاملا بهم خورده بود و روزها برایش به تندی می گذشت بی آنکه پیش روی محسوسی در داستان داشته باشد. با وجود همه موانع روزی نویسنده تصمیم گرفت خود را برای نوشتن ماجرای سانحهً هوایی دخترش آماده کند. همزمان با دست به قلم شدن او سر و صدای بازی بچه ها نیز بلند شد. نویسنده بی توجه به اطراف چند صفحه ای داستان را پیش برد اما درست هنگام شرح لحظهً خرابی هواپیما و سقوط آن، به یکباره سر و صدای بچه ها به شدت افزایش یافت. نویسنده که دیگر تحمل نداشت خانه را ترک کرد و با عصبانیت به سوی آنها دوید.
بچه ها که مشغول بازی قایموشک بودند، هر یک با دیدن او به سمتی فرار کردند و در جایی پنهان شدند، به جز دختری که در انتهای باغ ، پشت به آنها چشم گذاشته و در حال شمارش بود: "... ۱۸، ۱۹، ۲۰. اومدم!". دخترک به محض باز کردن چشمانش داد زد: "دیدمت، وایسا" و ناگهان در حالیکه با صدای بلند می خندید شروع به دویدن کرد. نویسنده نیز خشمگینانه او را دنبال کرد.
دختر مسافت زیادی را در گندم زار دوید تا اینکه در اواخر مسیر، قبل از جاده اصلی به زمین خورد و میان گندم های بلند محو شد. نویسنده نفس زنان به او نزدیک می شد که ناگهان نگاهش به اتومبیلی افتاد که کنار جاده وازگون شده است و کسی در آن با ناله درخواست کمک می کند. به سرعت تغییر مسیر داد و قبل از اینکه اتومبیل در شعله های آتش انفجار بسوزد به سختی دختر جوانی را که در آن به دام افتاده بود، بیرون کشید و او را به کنار جاده هدایت کرد.
دوباره به سوی دخترک بازگشت اما هیچ اثری از او نیافت در حالیکه همچنان صدای خنده هایش پیچیده در گندم ها، با وزش باد به این سو و آن سو می رفت... . نویسنده آرام به طرف دختر جوان که دچار آسیب جزئی شده بود حرکت کرد، کنارش در گندم زار دراز کشید و با لبخندی بر لب به تماشای پرواز هواپیمای رهگذر درآسمان غروب زده نشست!